که بی شریک نظیر است هست بی همتا به انبیاء همه شد ختم اندر این دنیا وصی احمد و داماد و جانشین او را حسن دگر به حسین آن شهید کرببلا سلام بر رخ جعفر و حضرت موسی سلام بر حسن عسگری زمهر و وفا سلام شیعه مدامین به روی آن آقا کنی تو ریشه ظلم و ستم از این دنیا که آشکار کنی کی در این جهان خود را ز بهر آمدن او کند مدام دعا نمشستبی منتسی نمیت منیت نمیست اشک ریزان فاطمه دیده گریان فاطمه ره نمای انس جان دیده گریان فاطمه محشر عظما به پا دیده گریان فاطمه آهوان مرغزار دیده گریان فاطمه اشک ریزان هر دو عین دیده اول به نام خدا می کنم سخن گویا دوم سلام به روح محمد عربی سوم سلام به شاه نجف علی ولی دگر سلام به زهرا و هر دو عینینش به عابدین حسین و محمد باقر به شاه طوس رضا بر تقی و هم به نقی به حجت بن حسن آن یگانه دوران خوشست اگر که شوی ظاهرای امام زمان در این طراز تو چشمان شیعه می باشد سفارش این ز زمانیست بهر هر شیعه نسکیم در عزای باب شد زار و پریشان فاطمه روز شب گردید چون مرغ نواخوان فاطمه رفت از این دنیا برون چون خاتم پیغمبران در عزای او چه باران اشک ریزان فاطمه شد به پا از بهر او اندر تمام ماسوا جن و انس اندر عزا خونابه افشان فاطمه وحش طیر اندر عزای مصطفی گریند زار هم صدا و ناله با بانوی رضوان فاطمه بعد مرگ باب خود دائم بد اندر شورشین دیده گریان فاطمه خورد و خواب او را نبود دیده گریان فاطمه منعش از گریه شدند اشک ریزان فاطمه آن گروه بدسیر دیده گریان فاطمه در جهان کج مدار دیده گریان فاطمه روز و شب زار و ملول دیده گریان فاطمه امت دنیا پرست دیده گریان فاطمه مردم بیگانه اش دیده گریان فاطمه آه چون آن در فتاد دیده گریان فاطمه بر زمین افتاد او دیده گریان فاطمه از جنان تو باشتاب دیده گریان فاطمه گریه کار او غذایش اشک چشمان فاطمه کار آن بی بی بروزوشب مدامین گریه بود بود چون نی در نوا چون ابر گریان فاطمه عاقبت از گریه او خلق دلتنگ آمدند یا به شب نالد و یا در روز گریان فاطمه مانع گریه شدند از دختر خیر البشر تا نگرید بهر باب آن دل پریشان فاطمه داد از جور فلک بنگر چه ها آمد به کار دید ظلم بس فزون رنج فراوان فاطمه دل پریشان بود بهر باب آن دخت رسول سان مرغ پرشکسته زار نالان فاطمه آه وواویلا زمرگ مصطفی چندی گذشت دید از اینان ظلم ها بسیار افزون فاطمه آتش سوزان زدند از کین بدرب خانه اش شعله ور گردید گویا بود بر جان فاطمه آتش از آن در زبانه می کشید ای آه و داد خرد پهلویش شکستی پهلو از آن فاطمه خوردگشت ازضرب آن درسینه وپهلوی او بین آن دیوار و در گردید نالان فاطمه در کجائی تو ایا ای خاتم ختمی مآب آی اندر یاب نور هر دو چشمان فاطمه ای رسول محترم دیده گریان فاطمه آنچه بودش در نظر دیده گریان فاطمه در همه گوش و کنار دیده گریان فاطمه هم به شاه کربلا دیده گریان فاطمه مسیتبنمکست برفت از کف توان و تاب او را فتاد اندر زمین انزار مضطر امان از ظلم آن شو بدآئین به زهرای حزین از حد بسی بیش سیه گردید دیگر بازوی او صدا زد یا علی ای شیر داور بده از چنگ این بی دین نجاتم بمیرم ای پسر عما من زار چه شب روزم سیه زین ظالم آمد که مردم دست این شوم بدایمان نکرد این کار تو نمرود و شداد جفاسازی به مظلومان عالم محسن شش ماهه او سقط گردید از ستم از جفای امتان روسیاهان فاطمه وز جفای این فلک وز روزگار بدسیر ظلم خود ظاهر تمامی کرد بر جان فاطمه ای زمانی گر بدقت بنگری در هر دیار خفته بی سرغرقه خون جمله عزیزان فاطمه بار الها بر نبی و بر علی و مجتبی جرم اهل این عزا را بخش حق فاطمه بکمنسشتبنمی چه در افتاد بر پهلوی زهرا شدی بشکسته پهلویش از آن در نمودی ضعف آن افکار غمگین به مسمار ستم زد آن بداندیش ز ضرب تازیانه پهلوی او به آواز حزین دخت پیمبر پسر عما علی جان رس بدادم ز ظلم این سیه روی ستمکار مرا جان عزیز اندر لب آمد بفریادم برس ای شیر یزدان فلک از دست ظلمت داد بیداد شوی یاور به بی دینان عالم به روی بستر غم جای آن شد به جانان جان سپرد او جان شیرین گدای درگه این آستان است گذشتن از گناهانش تو یا رب نمشکستبمس دربرم آی ای پسرعم جان به وقت احتضار بر تو گویم من سخن برگفته هایم گوشدار شد نهال عمر من خشک از خزان روزگار آنچه ظلمی داشت برخاطرهمه کرد آشکار دل مرا اینجاست بهر کودکان گلعذار مهربانی کن بر آنها یابن عم باوقار بر رخ آنان زند سیلی ز کین هر نابکار در بر بابم پیمبر آن رسول کردگار چون به فصل نوجوانی میروم با قلب زار جانب خلد برین رفت آن حزین داغدار مثل ابراندربهاران اشک ازدیده ببار قنتسیمنکبت زهجرکودکانش ریخت چون ابراشک از دیده وصایایم به توگویم یکایک گوش ده مطلب وصایا گفت براو یک به یک زهرای مرضیه بشب ده غسل من راتوبنه درخاک جسم من فلک ظلم تو بر زهرا فزون شد وسیله شد به مرگ فاطمه این خداوندا زمانی مدح خوان است کشد زحمت ورا این است مطلب بسمکنیبتسینم گفت زهرا وقت مردن با دوچشم اشکبار آی در نزدم علی جان با تو دارم گفتگو یابن عما شد یقین باشد زمان آخرم روزگار بی وفا آخر جفای خود نمود از شما کردم جدا روبرسفردارم ولی بعد من جان تو و اطفال زار خردسال کس مبادا بعد من آزار طفلان را کند حالیا از تو جدا گردم سوی عقبی روم از تو امیدم بود سازی حلالم یا علی دیده بربست از جهان دخت پیمبر فاطمه در عزایش مرثیه خوان شوزمانی روزوشب نیسمبتس زمان احتضار آمد چه بر زهرای مرضیه صدا زد یابن عما ای علی نزدم بیا امشب به نزد بستر زهرا علی بنشست با گریه ز بعدگفتگوگفتا علی جان گوش ده از من به تشییع جنازه نی کسی زینان مرا آیند تو را سازدکمک درغسل من ای مظهر داور نیاری پیرهن بیرون که باشد در بدن من را دمی پا را نگهدار و نشین اندر مزار من در آن خانه بگیرم انس پس زانجا برو ایشه نما جمع ای پسر عم جان مخور غصه که ندهد سود بکن زن اختیار آنگه ایا ای مظهر باری که اوچون من بود بر کودکان بیکسم مادر مدامین خاطرافسرده بودخواروپریشان است بود حالش بسان حال آن مرغ شکسته بال بهار شادمانیش مدامین هست پژمرده ز آب دیده اش خاک زمین گرددزمانی گِل بسمنکشبیتس دختر مضطر بیا ای به غم پرور بیا نزد مادر از وفا ای به غم پرور بیا با تو ای افکار من شد وداع آخر مرا از جفای روزگار دختر گریان بیا نیم راضی ز بهردفن من گردآن گروه آیند ولی از بهر غسل من به شب اسماءباخود بر پسرعم خواستی چون غسل بدهی جسم زهرا را بوقت آنکه بسپاری به خاک این جسم زار من که ترسمانم به دل اندوه می دارم از آن خانه بسوی خانه چون رفتی صغیرانم بدور خود چه از مرگم پسر عما گذشتی مدت چندی بجای من امامه بر نکاح خویشتن آور ندارد کودکی مادر بسر او خوار دوران است نداردکودکی مادر بود ژولیده او احوال ستم پرور به دوران هست طفلی مادرش مرده به حال طفل بی مادر بنالد قلب سوزد دل کمسنبت گفت ای زینب دمی اندر بر مادر بیا بر توام باشد وصیت گوش گفتارم نما زینب ای دختر بیا شد وداع آخر مرا در برم بنشین دمی ای دخترم گویم سخن گریه منما گوش ده گویم وصیتها تو را دخترم گریه مکن زین بعد رنج بی شمار در جهان داری همی تو بی حد و بی انتها باشد ای زار غمین دختر گریان بیا ای حزین خونجگر دختر گریان بیا آن ضیاء هر دو عین دختر گریان بیا آن غریب تشنه لب دختر گریان بیا در حرم این دان دگر دختر گریان بیا آفتاب مشرقین دخترم زینب بیا در کف قوم شریر دخترم زینب بیا پیش چشم تو روان دخترم زینب بیا در حضور آن پلید دخترم زینب بیا می زند آن بدنهاد دخترم زینب بیا دخترم زینب تو گو ای ستم کش دخترم بر تو وصیت این چنین چون حسین من سفر سازد به سمت کربلا همره فرزند من باید روی در آن سفر چون نیاید زان سفر کشته شود او از جفا در زمین کربلا چون گشت بی یاور حسین سازد او عزم جدال کوفیان بی وفا زینبم این کهنه پیراهن چه کرد از تو طلب زیر جامه پوشد اندر تن عزیز مصطفی جای من بوسش گلو چون ناید او از آن سفر می شود کشته به زیر خنجر شمر دغا می شود کشته در آن وادی عزیز من حسین جسم او غرقه به خون افتد به گودال بلا بعد قتل او شوی با کودکان او اسیر جانب کوفه برندت با تمام طفلها تا چهل منزل بود راس حسینم بر سنان بر سر دوش مخالف سازد او قرآن ادا چون برندت با یتیمان حسین بزم یزید راس فرزندم نهد نزد تو در طشت طلا خیزران چوب جفا آن شوم از راه عناد بر لب لعل حسین آن زاده هند دغا با زبان التماس آنگه به پیش آن عدو دخترم زینب بیا زینبا ای دخترم دخترم زینب بیا زحمت ما کن قبول حق کل انبیاء تنسیبکست لحظه ای بنشین برم باشد زمان آخرم گیراندر گوش یک یک این سخنهای مرا برتو آید از جفای روزگار کج مدار چون تو هستی یادگار من در این دوران همی داغ بابت بعد من بینی دگر داغ حسن بر حسینم روزگار بی وفا وارون شود جانب ملک عراق با او برو در آن سفر عمر او پایان در آن وادی بود زینب بدان نوجوانان حسینم می شوند جمله شهید عزم میدان خود نماید جنگ آن قوم لعین پوشد اندرتن به زیر جامه ها آن تشنه لب ناید اندر خیمه دیگر سر جدا گردد از او روز عاشورا زمانی کرد اظهار این کلام منستبنمسیب تا بجاآرم وصیتها که کرده مادرت وقت چوب کم زن بر لب لعل عزیز مصطفی گر بگفتار تو ندهد گوش آن شوم ظلم کن سخن تکرار دیگر در بر آن پر جفا بارالها خالق بر حق زهرای بتول سینه زنها بخش عصیان زمانی ای خدا کنمیستب گفت ای زینب بیا ای دختر غم پرورم بر تو دارم من وصیت گوش گفتارم نما ای عزیزم بعد از این در این جهان غم بیشمار هر بلا آید که بر تو دار دل از آن قوی داغ جدت دیدی تو حالا ببینی داغ من بعد از مرگ حسن چندی عزیزم بگذرد از وطن گردد حسین من مهیا بر سفر در زمین کربلا منزل حسینم کرد چون روز عاشورا چه آید اندر آن صحرا پدید بیکس و یاور حسینم چون شود در آن زمین از تو این پیراهن کهنه چه بنماید طلب آن زمان بر جای من او را بزن بوسه گلو حرف مادر را بدل می داشتی زینب مدام بنتسن متیسمن تنمیسکت نمیست بمنست ب منیستمنتبیسمنک تنمبیست نمسبیت بسنم تبسمنسنمت بسمنیت بنمسیت نمبتیس تا بجاآرم وصیتها که کرده مادرت وقت میدان رفتن تو برنبرد این سپه صبر کن آهسته رو خواهر به قربان سرت شد فرود از ذوالجناح خود برش زینب رسید نیست دیگر مهلتم باید روم ای داغدار حلق او بوسید جای مادرش آن دلغمین سوی لشکر زینب اندر خیمه ها نالید رفت اول رنج و بلای آن ستم پرور شدی اندرآن وقتی سرش چون مه بدی برروی نی نبمتسکبن نهال سبز عمرش را زکین باد خزان آمد وصیت با تو گویم شد به پایان عمر شیرینم که برزهرا تو هستی یابن عما محرم هر کار ز بهر غسل ودفنم نعش من بردار اندر شب به غسل من کمک باشد ترا بن عم نیکوفر نیاری بالباسم غسل ده این جسم زار من پس ازیک لحظه ای برگرد رو برجانب خانه امامه جای من کن اختیار تا خانه ات آید صغیران مرا وز مهر بنماید نگهداری به پیش دیدگان خوارست طفلی مادرش مردست منسکتبنمکسیتبمسنکتیبمکنست با اخا آهسته رو خواهر به قربان سرت این چنین کرده وصیت مادر تو فاطمه من زنم بوسه گلوی تو به جای مادرت شاه دین چون از قفا آواز خواهر را شنید گفت ای زینب وصیت های مادر جای آر قامت خود را کمان بنمود سلطان مبین پس سوار ذوالجناح خویشتن گردید رفت آخرین دیدار این بر زینب مضطر شدی دیدن دیگر زمانی او حسینش دید کی نمبکتسمکتبس چه عمر فاطمه پایان از این دنیای دون آمد صدا زد ای پسر عما علی بنشین به بالینم نشین نزدم وصیت های خود بر تو کنم اظهار اول بر تو وصیت باشدم این گونه ام مطلب به شب همراه خوداسماء را از بهر غسلم بر بوقت دادن غسلم علی جان رخت من از تن سپردی چون به خاکم پانگهداری تو یک لحظه زمرگم مدتی بگذشت ای شاها تو می باید امامه هم چه من بر کودکان سازد پرستاری بدوران طفل بی مادر پریشان حال افسردست که باشد خوار زار او پیش چشم هر بنی آدم برای طفل بی مادر بود عین حقیقت این نبکسشمتیبسنمش پایان عمر فاطمه باشد برم بیا باتوست گوش ده تو دمی گفته مرا اول حلال فاطمه تو از وفا نما می باش مهربان تو بطفلان بی نوا یابن عما ز مهر و وفا مادری نما بردار نعش من به شب ای شاه لافتی با پیرهن برون نکن این جامه مرا بر خاک من نشین ز وفا ای پسر عما برسوی خانه ساز عزا بهر من بپا وحش و طیور دشت همه در غم و نوا اشکش روان ز دیده بود در چمن سرا ویرانه کرده منزل و دائم کشد صدا اف بر تو روزگار ایا چرخ پر جفا تاریک این جهان دگرش نیست روشنا کشمبنتشسمکنبی شناور در میان خون علی آن سرور عالم چه کرباسی سرش از هم دریدی تیغ آن مردود روان گردید خون چون آب از سر بر زمین او را الا هی طفل بی مادر نباشد در همه عالم زمانی تو بدین گفتار صد دفعه بگو آمین سیتبسنمکبتسیمکنتب ای باب کودکان علی بن عم باوفا عمرم تمام گشته و آخر وداع من ای شیر ذوالجناح پسر عم باوقار دیگر وصیت این که پس از مرگ فاطمه بر کودکان زار پریشان من مدام باشد وصیت دگرم بر تو این چنین ده غسل نعش من بشب ای شاه ذولمنن وانگه مرا بخاک سپردی تو ساعتی تا من بخاک انس بگیرم وزان برو اندر عزای فاطمه گریند جن و انس بلبل به باغ ناله کند در عزای او نالد خرابه جغد وزین غم بروز و شب دخت نبی به فصل جوانی به خاک رفت زهرا برفت کرد زمانی ز داغ خود سبمکنسشتب به محراب عبادت شد ز تیغ زاده ملجم به فرق انور آن شه چه زد شمشیر زهر آلود سرش شق القمر از تیغ گردید آه و واویلا بمحراب عبادت رفت از هوش آنزمان انشه بلند از مرد و زن گردید بهرش شیون و فریاد که آوخ کشته شد شاهی که بود حلال هر مشکل بشد کشته شهی کو مظهر حی مبین بودی به شمشیر یکی دور از خدا آن مرتد فاجر بود کلثوم اندر ماتم و زینب زند بر سر ز مرگ باب می نالد چه مرغ زاران مضطر کجا باشد خبر او را ز دور گردش دوران ز ظلم کوفیان شامیان آن فرقه بی دین همی خواهد جدا سازد سر از فرزند پیغمبر گرفته دست دیگر آن لعین زیر گلوی او حسینست این که بهر جرعه آب خشکیده او را لب بقطره آب اورا بس بود داغ جوانهایش بدین سان خار پیش چشم قوم نامسلمانست سرش را تشنه لب آن دور از حق از بدن کردی زمانی نور ازان سر مثل مه اندر زمین تابید هیسشتبنمسشب ز داغ او برآمد ناله ها از قلب مرد و زن رسیدی فرصت آن ساعت به ابن ملجم بدخواه بلند اندر هوا زد تارک آن شیر یزدانی روان خون از سر آن شه چه آب اندر سجود آمد بروی سجده آن سرور میان خاک خون افتاد زسوز زخم سر غالب بر او گردید ضعف اینکه چه اندر دامن محراب آن میر عرب افتاد از این غم در سماجبرئیل حق صیحه کشید از دل بشد کشته شهی کوشاه شاهان در زمین بودی پرستار یتیمان در زمین کشته شدی آخر حسن در ماتم بابا پریشان شد حسین دیگر چه باران اشک ریزد از دو دیده آن ستم پرور نشسته در عزای باب دارد او دل سوزان چها آید بر او اندر زمین کربلا از کین چسان صبر آورد بیند زمانی شمر بد اختر بدستی خنجر بران بود آن کافر بدخو بگریه گفت با شمر ستمگر آن زمان زینب گر او را می کشی ای شمر ترکن لعل لبهایش نما رحم ای لعین آخر که این سلطان خوبانست کجا گفتار زینب قلب آن بی دین اثر کردی بنوک نی زد آن شاه ظالم سرآنشاه چون خورشید بشکتنمب بخون شد قوطه وراندر سجود آن شاه خیبر کن سرش بنهاد چون اندر سجود آن شاه او ادناه برون بنمود از زیر عبا شمشیر آن زانی بفرق ساقی کوثر چه شمشیرش فرود آمد سرش شد تا به ابرو چاک از شمشیران شداد شدش رنگین ز خون سر جبین آن امام دین برفت از هوش در سجده علی ابن ابوطالب که آوخ گشت کشته در زمین حلال مشکلها یقین من خبر اندر جنان حوا و آدم رفت بسر شال سیه اندر جنان بنشست در ماتم بفردوس برین باشد پریشان و دل سوزان چه باران اشک غم جاری بود از هر دو عینینش بسان ابر ریزان اشک آن زار غمین گردید وزاو شد خردوخواب ازبهربابایش شده بی تاب چه باران بهاران اشک آن شه از بصر بارد همه وحش و طیور دشت تمام ماسوا گرید بریدی از قفا راس حسین آن خسرو ابرار بسنکشمتیبس گشت آهسته برون از حجره بیرون آن دغا ریختی در کوزه آب آن بدور از کبریا از برای طاعت یزدان عزیز مصطفی دید باشد بسته سر بر مهر آن آب بلا برد نزدیک دهان بنمود نوش آن آب را شد ز کامش بر گلو بودی چه خنجر گوئیا همچه آتش بود وانگه سوخت از او قلبرا این چه آبی بود یا رب این چه آبی ای خدا دریدی تارک او را چنان شمشیرآن بی دین ز سوز زخم سر شد ضعف بر شیر خدا غالب به آواز بلند جبرئیل حق در آسمان گفتا صدای جبرئیل حق بگوش کل عالم رفت محمد خاتم پیغمبران آن سرور عالم ز بهر باب طفلان فاطمه با جمله حوران پریشانست آن بی بی ز بهر باب سبطینش ز بهر باب زینب دل پریشان و غمین گردید دگر کلثوم اندر شیون و افغان برای باب حسن بنشسته در ماتم حسین بهر پدر نالد چه شد چشم حسین گریان وزان عرش خدا گرید زمانی پس چرا رحمش نیامد شمر بد کردار سشتبنسکتیب ریخت اندر کوزه چون اسما بیدین زهر را سوده الماس را با نوک انگشتان خود ساعتی بگذشت بر این گشت بیدار آن امام دید چون بر خود عطش انکوزه را برداشتی کرد میل آب تا لعل لب خود تر کند چون لب خود کرد تر آن آب برکامش رسید از گلویش شد فرو اعضای او جمله بسوخت یکسره اعضای او آتش گرفت آنشاه گفت یتسکبنسیتبسکمنب بند بند از هم جدا بنمود اعضای مرا زینب ای زینب کجائی خواهر محزون بیا عمر من پایان رسید از دست اسماء دغا حجره آن شه سپندآسا رساند او خویش را بشستبینمکستبی نالان چو نی آن سرور از جفا شد خاکم بسر گفتا بتو چه ها شد زهر هلاهل خوردم از جفا شد امشب روا ز آن دور از خدا شد آید برم که قلب من دو تا شد برگوی آخرین عمر ما شد بر سر زنان روان به حجره ها شد بسشنتبمسنکیتب زینب تمام اهل بیت اطهار گشتند جمع با دیده های خونبار وانگه حسین آن پادشاه ابرار آمد چه ات بر سر دراین شب تار روزم بشد زین آب چون شب تار آتش فتادم بر جگر به یک بار گویم سخن بر تو من دل افگار بر تو کنم مقصود خویش اظهار ای خدا بود این چه آبی چون به حلق من رسید ناله از دل برکشید آنشاه فرمود این چنین زینب ای خواهر بیا اندر بر من زودتر ناله آن شه زمانی زینب مضطر شنید بسکمینبتس غلطان میان حجره مجتبا شد بالین او زینب بگریه آمد گفتا حسن زینب بدان تو خواهر آن آرزوهائیکه داشت جعده خواهر برو بنما خبر حسینم آل بنی هاشم تمام یکسر آن شب زمانی با فغان گریه سنمبتسنمیبتسب بنمود از حال حسن خبردار بالین آن سرور همه در آنشب دیدی برادر را بخاک غلطان گفتا اخاجان یا حسن بیان کن جان اخا گفتا حسین بدان این نوشیدم از این کوزه قطره آب عمرم رسیده دان حسین به پایان بنشین برم بتو کنم وصیت مشکل گشای خلق تو بهر کار بر کودکانم شو اخا پرستار در روضه نبی به خاک بسپار نعش مرا سمت بقیع بردار بسپرد جان خود بحی دادار بسبکمنیتسبسیکب طشت حاضر کرد بهر او به احوال غمین لخته لخته آمدش از حلق خون در آن لگن برکشید از دل نوازد هر دو دست خود بسر از جفای این فلک شد خاک بر فرق سرم عاقبت مکر و جفایت حیله کردی آشکار خرمن عمر عزیز فاطمه ای کج نهاد ظلم خودسازی کنی یاری تو بر آل زنا چاک کردی و شکستی در دندان نبی گشت ظاهرای جفاجو ملحد بی آب رو گفت از سوز جگر زینب زمانی این کلام بسنیمکبتسمنیبتسی باشد وصیتم بتو ای نور هر دو عین بسته چو چشمهای من از این جهان شود در روضه رسول خدا بر تو دفن کن نعشم بقیع بر به بر مادرم بتول بر جای من زین بعد جانشینی دیگر چه مردم ای برادرا من دادی مرا چون غسل نعش من را از روضه جدم شدند چه مانع کردی وصایایش زمانی آن شه سمنکتبسمینبتک گشت عارض بر حسن قی زینب زار حزین سربروی طشت چون بنهاد آن شاه زمن دید زینب طشت شد لبریز از خون جگر گفت آوخ من چه سازم شد برادر از کفم دستها بر سر زد او گفت ای سپهر کج مدار عاقبت دادی به عشق زاده سفیان به باد با عزیزان خدا ای روزگار پر جفا گفت زینب روزگار از ظلم تو فرق علی بس نبودی این چه کاری بود پس دیگر زتو بر وفایت روزگارا لعن حق بادا مدام بسمنتبسیمنب ینمبتسنمت گفتا حسن بیا ببرم یا اخا حسین اول وصیتم به تو جانا همین بود نعش مرا بده تو اخا غسل آن زمان گشتند مانعم اگر از روضه رسول آن جاست قبر و جاه مرا هست مسکنم زان فتنه خون بی گنهی ریخته شود سازی تو سرپرستی اطفال زار من سمت عراق تو قاسم و عبداللهم بری ده اذن قاسم بسوی لشکر ظلال عبدالله صغیر من این طفل ماه رو بیرون حسن برفت زمانی تو بند لب ستبکستیب سنگین دلی ندیده کسی چون تو هیچ جا جز روزگار دون که چه تو هست پرجفا آخر فلک بدهر چه شد فتنه ها به پا از کرده های هر دو شما شوم بی وفا گردید خون ز زهر جگر قلب مجتبا اندر هوای عشق یزید نطفه زنا مانع شدند ز دفن وی آن فرقه دغا نعش حسن برید که این جاست ارث ما گفتا به عایشه که برو تو ز راه ما این گونه گفتگو سخنانت تو کم نما آورد بر زبان همی گفتار خویش را عباس آن زمان خلف پاک مرتضی بی شرم و ننگ کسی به همه کل ماسوا اندر بقیع مادرمان دفن کن تنم نگذار بعد مرگ حسن فتنه رخ دهد دیگر وصیتم به تو اینست جان من جان اخا چه از مدینه بسوی سفر روی وقتی که عرصه تنگ به تو گشت از خصال دیگر فدا نما بره ذوالجلال تو از این جهان محنت و پر رنج پر تعب سیمکنبستیبس وز گردش تو داد زنم ای فلک بسا همتای تو بظلم ندیدم کسی بود از گردش تو وز جفای زمانه بین هرجا که بنگرم به جهان هست انقلاب جائی رسیده پایه ظلم و جفایتان شد گوشوار عرش ز زهر ستم شهید ظلم شما فزون بشد آن دم که نعش او فرمود عایشه که از این روضه رسول شاه شهید سرور خوبان حسین چه دید آخر برو کنار بکن شرم عایشه بر گفته های خسرو خوبان نداد گوش بی شرم و بی حیائی آن نانجیب دید بر او نهیب داد ندیده زنی چه تو بغض و عداوتش بدل از آل مصطفی بر یاوران خود که درآرید تیرها بس دیگر ای زمانی که خون گشت قلبها بیسکتبنسیشت تیر چو باران شما بارید بر نعش حسن تیر باریدند بر نعش حسن بر حکم او پرزنان اندر هوا بر جسم آن سرور نشست شد سبب چه رنگ او شد سرخ بعد از مردنش سرخ شد از بعد مردن رنگش از تیر ستم گفت بر یاران کنون نعش حسن حرکت دهید بهر دفن او همی بردند بر سمت بقیع بسیشنبسشتیکبنسیشم جانشین باب چون شد کرد یک نامه رقم این چنین کردی رقم اف باد بر این امر عجیب بیعت از بهرم تو بستان از سران آن دیار گیری بیعت تحت فرمان من او را آوری قطع بنمایی فرستی تو بشام از بهر من عاقبت شد مدعا حاصل از آن شوم عدو یاوران شاه دین کشته شدندی سربسر از قفا قطع از بدن راس شهنشاه غریب نور ساطع بود از او گویا چه ماه چهارده گاهی به قاطر و گهی گردد شتر سوار آن بی حیا شنید و نمود این چنین خطاب نعش حسن نشانه تیر ستم کنید نسشمتبیکمسشتبس داد فرمان دختر بوبکر آن شوم زمن چون شندیدند آن لعینان زان سک بی آبرو تیر از شصت مخالف چون در آن ساعت گذشت آن تنی که رنگ سبزی داشت وقت مردنش وقت مردن رنگ سبز او بد از زهر ستم دید چون سلطان خوبان این عمل از آن پلید نعش آن شه را بلند آندم زمانی ای دریغ سشنکمیبتس بن معاویه یزید آن شوم مردود ظَلَم نامه ای اندر مدینه بر ولید آن نانجیب کی ولیدا چون رسد این نامه بر تو گوش دار در خصوصاً تا توانی از حسین بن علی گر نکرد او بیعتم باید سر او از بدن آرزو ببریدن راس حسین می داشت او روز عاشورا در آن صحرای پرخوف و خطر بعد قتل نوجوانان کرد شمر نانجیب بر سر نیزه زد او راس عزیز فاطمه تا چهل منزل برفتی با همه اهل و عیال گشت حاصل آرزوئی داشت بر دل آن لعین حال آوردند سر او با جوانان بالتمام چوب کاری کرد لبهایش به پیش خواهرش کن مدامین لعن بر او و به باب آن پلید سمنیتبسشمنکیب مدینه رسیدی بدست ولید قیامت شود در زمانه به پا حسین می نماید جلای وطن در این دهر از گردش روزگار زاول الی آخر این بود کلام که بیعت ستاند ز سلطان دین یکی قاصدی را فرستاد زود که خواند ولیدت به مجلس ترا بدین گونه آن نور چشم بتول که آید بنزدت حسین علی بفرمود این گونه با همرهان که بیعت ستاند برای یزید بیائید من را کنون پشت سر نمائیم در مجلسش گفتگو امام مبین سبط ختمی مآب بر سر دوش مخالف راس او همچون هلال تا بشهر شام اندر مجلس آن پر زکین بود اول مدعا آن را سر پاک امام راس او آورد با اهل و عیال اطهرش ای زمانی یاد آور ظلم های آن عنید شسکمبتیسکمشسنتبینمس یکی نامه فتنه خیز از یزید از این نامه آن لعین دغا از این نامه پر ز رنج و محن بسی شورها زان شدی آشکار چه برخواند آن نامه را بالتمام نوشته در آن نامه بود آن لعین چه آگه ز مضمون آن نامه شد به نزد حسین آن امام هدا بقاصد بگفتا عزیز رسول برو قاصدا ده بر او آگهی چو قاصد برفت آن امام جهان مرا خوانده در مجلس خود ولید ببندید شمشیرها بر کمر بباشید بیرون که تا ما و او بیامد به بزم ولید آن جناب سخن بین آنها همی در گذشت یمنسشتبس نشست آن شهنشاه عالی مقام نشان داد او بر عرشه عالمین ابا زان سخن شاه ابرار کرد چه شیطان سیه رو به نزد خداست روا بیعت من نه بر او بود بده مهلتی فکر کارم کنم برو امشب و فکر کارت نما نه ات عذری آنگاه بر من بود شنید این سخنها همه جملگی چنین گفت آن شوم ناحق پرست بود دست منما رها تو از او و یا کن سرش امشب از تن بدور شود ریخته خون پس از جانه بین نکرد گر قبول گردن او بزن شد از جا بلند آن زمان با غضب توان کی ایا سگ تو من را بکشت سوی منزلش با جوانان برفت سنیبت سکیبتس (زمانی) شه دین به مجلس نشست یسبیستنبمسی بیامد به بزم ولیدان امام همان نامه ای بود پر از شورشین به شه بیعت آن لحظه اظهار کرد بگفتا یزیدی که زآل زناست کسی در بر حق سیه رو بود ولی ای ولیدا یکی امشبم بگفتا ولید با امام هدا چو امشب گذشت صبح روشن شود نشسته در آن بزم مروان بدی در آن گاه فرصت بیامد بدست ولیدا حسین چون که در چنگ تو ستان بیعتش با رضا یا به زور رها گر کنی رفت امشب حسین ستان بیعت و گوش ده حرف من چو بشنید شه حرف آن بی ادب که ای ابن زرقا مزن حرف مفت زمانی برون شاه خوبان برفت یبسبتنمسکی منیتبمنکتیسمنت سنمبتیسینمبتیسکبتس حسین آن شهنشاه عالیجناب زبهر وداع پیمبر برفت بگفت جد والا نبی اسلام سلام علیک خاتم انبیاء چه آید از این روزگارش بسر که تابع شوم بر یزید لعین ز کویت روم با همه یاوران مگر کردم آسوده ای جد من زکویت روم الفراق الفراق ز جور زمانه فتادی به خواب در آنشب پیمبر رسول الله در آن سرزمین سمت اهل نفاق شود کشته یاران ز پیر و جوان تو خود کشته گردی به قلب کباب به امت شفاعت بمحشر شوی برو وعده خود تو ای نور عین روان شد از آن جا بقلب ملول به سمت بقیع آن زمان رو نمود زمانی ز بهر وداع آخرش ینمسشباسیشبتسکیتبینسمبب منسبسنمبتکسینبیسنمب شب آمد چه پنهان شدی آفتاب سوی روضه جد اطهر برفت رسید او چه بر قبر جد گرام سلام علیک ای حبیب خدا ز حال حسینت تو داری خبر نمودند تکلیف بیعت چنین کنون چاره ای نیست بر من بدان کنم از مدینه جلای وطن مرا با تو می باشد آخر وداع سر تربت جد خود آن جناب بیامد بخوابش در آن جایگاه حسین جان تو باید روی در عراق در آنجا به تو ظلم آید فزون پس از یاوران در لب جوی آب در آن دشت باید تو بی سر شوی ز جا خیز ای نور چشمم حسین چو بشنید این را زجدش رسول جدا از سر قبر جدش بشد سر تربت مادر اطهرش نکستیبسمنتیسنمب سشمنتبسینمبکتسیبنمک ز بهر وداع آن شه عالمین روان اشک بود از دو چشم ترش که ای فاطمه مادرا گوش دار وداع آخرم هست مادر به تو که برگشتن از این سفر مشگلم در این ره خطر بهر من بیش هست در آن جا که امرست از ذوالجلال نمودی در آن شب امام مبین در آن شب بشد از مدینه بدر زن و دختران کودک شیرخوار برفت از وطن دختر فاطمه دو کودک از او عون و جعفر بدی انیسش حسین با ابوالفضل بود روان روز و شب پیش بر محملش ز کربلا با سپاه زیاد بهمراه اطفال گریان برفت بس از حد ستم دیدان دل کباب بستیبنمسکتبی بر سر دارالاماره نائب شاه جهان بهر کشتن تا جدا از تن نماید راس آن رو بسمت مکه بنمود و بگفتا آن زمان سر قبر مادر بیامد حسین روی قبر مادر نهادی سرش خطابی نمود او به احوال زار ز بهر وداع آمدم نزد تو ز کویت سفر می کنم می روم همین ره که مادر مرا پیش هست روم مادرا قلب پر از ملال چو بر قبر مادر وداع این چنین از آنجا روان شد به عزم سفر بهمراه خود برد خرد و کبار بصد احترام و به عزت همه به همراه او شش برادر بدی در این رفتن او را ملالی نبود به همره علی اکبر و قاسمش ز رفتن سفر دیگر آمد به یاد سوی کوفه و شام ویران برفت زمانی بشام بلا بی حساب بتنمستبیسنب رفت اندر کوفه از ظلم عبیدالله چون دست مسلم بسته و قاتل بدش بالای سر رو بسمت مکه بنمود و بگفتا آن زمان السلام ای سبط پیغمبر امام انس و جان تو زحال مسلم و این کوفیان شوم و دون بر صبا پیغام خود را می دهم اکنون چنان نزد تو آرد مگر پیغام این بی خانمان پرسش از باد صبا کن ای شه کون و مکان حکم قتلم داده بن مرجانه ای سرور بدان بی وفاتر نیست ز اهل کوفه در این دهر دان عهد بشکستند شد کذب ای شها گفتارشان دین خود دادند از کف بهر این دنیای دون سیدا بر سوی این هامان مشو تو ره نمون مسلمت گردید قربان ای شه والا مکان می کنند قربانیش امروز خیل کوفیان عید قربان بهر خود دارند اینجا کوفیان هست قربانگاه کوفی بر سر بام این زمان تا جدا کی گردد از تن راس من در این مکان در شعف پیرو جوان با یکدیگر شادی کنان یک نظر آقا تو بر این عبد دربانت بکن بینمت زان بر نهال عمر من آید خزان یا حسین دارد زمانی آرزوئی مثل آن کنبمسیتبسی دید اندر دست قاتل بهر کشتن خویش را السلام ای مظهر دین خسرو خوبان حسین در طواف کعبه باشی یا حسین داری خبر قاصدم نبود حسین جان تا فرستم نزد تو شرح حال خویش گویم بر صبا تا آیدت گر شوی جویا شها از حال زار مسلمت من به کوفه یابن عما گشته ام خوار و ذلیل جانب کوفه میا ای خسرو دنیا و دین عهد پیمانی که بستندی تمامی سربسر تابع شیطان تمامی راه باطل می روند تشنه بر خون تو باشند این ستمکاران همه در طواف کعبه میباشی تو ای سیمرغ عشق تو در آنجا می کنی قربانی اینجا مسلمت گر بمکه عید قربانی بود اما و لیک گر ز بهر حاجیان قربانگهست افسوس داد در نظاره ایستاده بهر کشتن هر طرف شاد و خندانند بر قتلم تمام مرد و زن زیر دست قاتلم رو جانب تو زیر تیغ آرزو دارم بسر آئی مرا در وقت مرگ وقت مردن آرزو این بود مسلم را بدل تنبسکمیبتسمنیب نکسمیبتسکیمنبتسینکمب بر ز مسلم تو خبر بر ز مسلم تو خبر شرح حال من بگو بر آن امام عالمین نیست بر کوفی وفا منما بدین جانب گذر بر تو این وادی بود پر ز آفات و خطر بی خبر باشند از حق این گروه دن صفت تشنه بر خون تواند این خیل از حق بی خبر ای عزیز فاطمه تو مکن این جا گذر جانب کوفه میا هستند خلقش پرجفا نه ز محشر ترس نه خوفی ز حی دادگر سمت این وادی مکن ای شهار و رادگر مظهر ذات خدا پور امیر المومنین بعد بیعت بشکستند اینان سربسر حرف حق بر قلبشان نی دگر دارد اثر اهل کوفه بی وفایند و همی بی آبروی از چنین مردم وفاداری نمی آید دگر تا توانی یا حسین ساز از اینان حذر دل به دنیا باخته غافل ز روز محشرند طالب دنیا بوند اندر هوای سیم و زر پهن کرده بهر تو ای شه جن و بشر نمیبتسمکنبتسیکم ای صبا بهر خدا از شهر کوفه کن گذر نزد بن عمم حسین آن پادشاه بحر و بر زود ای باد صبا از کوفه رو نزد حسین گو میا کوفه بود کوفه شها پرشورشین یابن عما یا حسین ز آمدن کوفه گذر ای صبا بر گو تو آن شه را که اهل این بلد بر دل ایشان را ز تو باشد بسی بغض و حسد دشمن جان تواند کوفیان بد سیر ترک این ره کن که می باشد خطرناک ای شها هم چه نمرودند شداد نیست رحم این جمله را کن حذر از کوفه تو این طرف منما گذر دیگر ای باد صبا برگو به آن سالار دین تابع بیعت اول گشتند کوفی لعین عهد بشکستند همه آن گروه پر شرر در گذر از آمدن منمای بر این سمت روی راه شیطان راهشان یکجو وفازینان مجوی بی وفائی کارشان این گروه بد سیر کوفیان خوابند گویا بی خبر از داورند در پی نفس و هوا این فرقه بداخترند همچه صیادان دون دامها در هر گذر تشنه بر خون تو باشند این گروه نانجیب گردش این چرخ ظلم کوفیان پر شرر سشنیبتسکمنیبتسی رو ز کوفه بسوی مکه تو از مهر و وفا به حسینم ز من او را تو خبردار نما جور ظلم ستم کوفی بی شرم و حیا بیعت تو بنمودند قبول اهل جفا بیعت خویش شکستند تمام آنها بکشیدند برویم همه تیغ از همه جا من گرفتار شدم یابن عم نیک لقا مجلس زاده مرجانه ببردند مرا پس وزان سر ز تن او بنمودند جدا مدح خوانی تو بر او در همه ایام نما ینسکمبتیسسینمب در بر ابن زیاد پرجفا بردند چون این چه آشوبست برپا کرده ای مسلم کنون تا جدا سازند سر از او بریزند خون آن سر ببرندش سرش آرند اندر بزم آن بر زمین افکن تو از بام اماره جسم آن راس او بردند (زمانی) در بَرِ آنشوم دون ینستبیسکمنبتیسکمنیبتیسکنم مردم کوفه بوند ای شه همه اهل فریب در تعجب شد (زمانی) دید این امر عجیب بسمنکیبتسنمیبتسینمبتس گفت مسلم به صبا زود تو ای باد صبا از من زار خبر جانب مکه تو ببر گوی احوال مرا نزد شه جن بشر گوی بر او چه رسیدم به دیار کوفه بعد از بیعت آنان بدان ای شاه چنین در جنگ و جدل آنها بگشادند بمن این بدان عاقبت اندر کف کوفی لعین دستهایم ز ستم کوفی بیدین بستند داد پیغام چه مسلم به صبا زان وادی تنش از بام فکندند (زمانی) به زمین یکمبنستیکسمتبیس دست مسلم را ببستند از ستم چون کوفیان چشم آن بیدین چه افتادی خطابی کرد گفت بعد گفتارش بداد آنشوم سگ حکم این چنین چون که فرمان داد بهر کشتنش در روی بام زود ای قاتل بکش مسلم سرش نزدم تو آر حکم آن بیدین جدا سر از تن مسلم بشد بسیمکنبتیسکمینتبس سیبندنتسیکتبکسنیتب حکم قتلش اندر آن دم آن سک بیدین بداد قاتل آن لحظه به مسلم مهلتی دیگر نداد خنجر بران بدست بالای سر او راستاد وانزمان مسلم به سمت مکه روی خود نهاد السلام ای خسرو خوبان حسین سرو عباد دیدن روی توام اندر صف محشر فتاد در گذر وز آمدن کوفه سوی خیل عناد آرزو هم این چنین بر دل (زمانی) جای داد یکمسشتبیمکسنتبیکسم منما شتاب آهسته رو شاه خوبانم خواهی روان باشد *** ای حسین جانم **** شتابان می روی ای حسین جانم بنما نظاره **** ای حسین جانم افتان و خیزان آید او ای حسین جانم بر تو سخن باشد مرا ای حسین جانم تا آورم اکنون بجا ای حسین جانم از مادرم زهرا چنین ای حسین جانم گفتار او آرم بجا ای حسین جانم بوسم گلویت از وفا ای حسین جانم امروز یاد آمد مرا ای حسین جانم بلنیتلبینتلیکمب دست بسته دید چون مسلم عبید بد نهاد گفت قاتل را ببر او را سر بام بلند بهر کشتن برد مسلم را سر بام وان زمان خواست چون قاتل نماید راس مسلم را جدا السلام ای زاده زهرا حسین جان السلام شد زمان آخرم آقا ببالینم تو آی یابن عما من شدم در کوفه کشته تو میا وقت مردن داشت مسلم این چنین او آرزو بسکمنتیبسکمنیبتسکیمنبتسیمکنتب منما شتاب آهسته رو ای حسین جانم داری بره رو می روی بر قفا بنگر ای سرور و سالار بر قافله از چه ای سرور و سالار بر قافله آخر خسته دلی از قافله در قفا مانده کن صبر شاها لحظه ای تا رسم بر تو از مادرم زهرا بمن این وصیت هست باشد وصیت یا اخا بر من مضطر کرده وصیت فاطمه مادر این گونه در وقت میدان رفتنت از نیام او گفتار مادر تا کنون بودم اندر دل دیگر نبینم من ترا ای حسین جانم خنجر نهد شمر دغا ای حسین جانم با چشم تر گویان سخن ای حسین جانم خواهر ترا گفتا فدا ای حسین جانم بر من دگر روز جزا ای حسین جانم نظاره گر **** بگفت آری حسین جانم زینب حرم برگشت و گفت ای حسین جانم بکسمشتبنیکسمشتبسیکمنبت قطع سازند از تنش سر حکم آن شوم شرار روی بام از تن جدا سازند آن دم راس او بر سر بامش ببردند حکم آن شوم شرار کردی مسلم خارزار بی وفا ای روزگار رو به سمت مکه او فرمود با قلب کباب رو خبر از من ببر نزد عزیز کردگار یابن عما گو مکن کوفه ویران گذار گشته و قاتل همی خواهد جدا سازد سرم سیداز آن جا بکوفه تو نظر از لطف دار شد زمان آخرم یک نظر سویم تو دار دار امروزم بدست کوفی ابتر ببین خواهد او ببرد سرم حکم عبید نابکار از برای قتل من این عدوی بی شمار چون تو روی میدان ************ شاها فرود آی از *** بوسم آن جائی شه از *** آمد فرود تا رسید زینب بوسید حلقوم حسین در دم رفتن گفتا برو جان اخا آخر این دیدار سلطان دین میدان برفت از قفای او از چشم زینب چون نهان شه (زمانی) شد یسکتبسکمنیبتسمکینتبیسم دادی حکم قتل مسلم را عبید نابکار حکم این گونه نمود آن ملحد بی آبرو خون او ریزند سر او آورند در نزد او اف به تو ای روزگار بی وفا ای روزگار بر سر بام بلند ماوا چه شد بر آن جناب ای صبا گفتا بیا بهر خدا تو با شتاب برخبر از حال من نزد شاه تاجدار ای صبا گویش سر دارالاماره مسکنم سوی مکه من کنون زین جا اشاره می کنم عمر من آخر شده ابن عم باوقار رشته عمرم زهم بگسسته ای سرور ببین بسته بازو روی بامم قاتلم بر سر ببین شاد خندان جملگی در تمام ره گذار تو مکن قربانی در آن جا که قربانی تو می کننند قربانی او را ای عزیز کردگار هست قربانیشان مسلم زار فکار صبح امیدم زهجر دوری تو گشته شام یابن عما از وفا تو سوی کوفه دیده دار وقت مردنکن بمن بن عم نیکو وقار شد دم مردن مرا بنگر پسر عما حسین بهر دیدار تو باشد دیده ام در این طزار روی سر آئی مرا ای عزیز کردگار آرزوی مسلم از تو وقت مردن بود این هم (زمانی) را زتو اینگونه باشد این طزار در دو دنیا از حسین قطع امیدم مدار بمکسیتکمبنستیبکنمسیت در زمان آخرین خود به احوال فکار شو مرا قاصد گذر کن زین دیار پربلا کن خبردارش ز من آن خسرو عالیجناب تا نیاید سمت کوفه آن امام عالمین سازد از این کوفه و از اهل این کوفه حذر جملگی بی رحم و مکارند و هم اهل فریب تابع شیطان همه گفتار آنان کذب شد تشنه خون تو ای شاهنشه گردون فرند در طواف کعبه می باشی تو ای شاه نکو هست اندر کوفه دست کوفی بی آبرو عید قربان یا حسین شد بکوفه آشکار در ره مهر و وفای تو بشد عمرم تمام سمت مکه دیده دارم با توام آخر کلام یک نگاه مرحمت ای شه والا تبار یک نظر بر نوکرت کن ای امام عالمین از برای دوریت دارم بدل من شورشین آرزو دارم بدل در زمان احتضار یا حسین بن علی ای پادشاه بی معین شیعیان دارند جمله آرزو از تو همین وز چنین یک آرزو خالق لیل و نهار در دو دنیا ازحسین قطع امیدم مدار گفت مسلم با دل غمگین و چشم اشکبار نیستم یک قاصدی اکنون تو ای باد صبا نزد بن عمم حسین از شهر کوفه با شتاب ده خبر بر او زشهر وفه و این شورشین گوی آن شه را نسازد سوی این هامان گذر گو نیا جانم حسین این کوفیان نانجیب عهدهای کوفیان برگو همه بشکسته شد همچه گرگان در کمین این فرقه بداخترند پس به همراهت میاور کودکان دل غمین تو میار اکبر دگر آن شیرخواره اصغرت این یقین دانم که تو از شهر کوفه آگهی میکنند قربانیش این کوفی دنیا پرست عید قربانی بود بر مرد و زن پیر و جوان مسلمت را دان ایا ای سرور کل زمن آه بر دل غصه ام بهر تو ای سبط نبیست پس (زمانی) خاک را از خون او کردند گل نمبیتکبنمستبیکسبی با او به هیچ جا نرسید این فغان زار ما را مکش که هر دو یتیمیم و داغدار رفتن سوی وطن به بر مادر فکار سودی به قلب حارث بیدین بدشعار ترسی ز حق نداری و از عرصه شمار جای آوریم و پس سر ما را جدا تو دار مهلت بود برای نماز ای دو طفل زار کشته شوید حال به شمشیر آبدار کردند رو بقبله به چشمان اشکبار با گریه گفتگوی نمودند به کردگار هستیم دست حارث ملعون کنون دچار تو حکم بین حارث و ما بار اله دار گر گذر این جا کنی ای پادشاه بی معین سوی این هامان میاور خواهران مضطرت بهر قربانی شها در مکه تو بنشسته ای یاحسین قربان نکن قربانی تو کوفه هست در طواف کعبه ای امروز در کوفه بدان می کنند امروز قربانی ز بهر خویشتن سازدم قربان ولیکن هیچ من را باک نیست بر صبا پیغام خود مسلم بگفت از سوز دل یکمنسبتیبکنمستبی جائی رسید ناله که از آسمان گذشت گفتند حارثا ز برای رضای حق ما را مکش که بر دل ما آرزو بود چون التماس و گریه آن طفلها نگرد گفتند حارثا چه نداری به دل تو رحم مهلت بده به ما که دو رکعت نماز ما فرمود حارث دغل آن شوم نانجیب خواندن نماز بهر شما سود کی دهد بهر نماز داد چه مهلت بهر دو طفل بعد از نماز دست بسمت هوا بلند یارب تو شاهدی و گواهی ز حال ما خواهد که بی گنه سر ما از بدن برد اندر هوای جیفه دنیای نابکار کردی چه حارث آن بتراز گبر گوش دار بردی به خویش آن دو سر ماه گلعذار گیرد (زمانی) جایزه کم گفتگو تو دار یمنکبتسیکبستی سر ز تن آن دو صغیر حزین برد دو سر مجلس آن بدنهاد گشت بلند از سر جا آن پلید دید چه آن هر دو سر ماهتاب چنگ تو افتاد کجا کودکان خانه خود یافتم این هر دو تن این دو پسر بچه بعز و کرم خانه خود آمدم از سوی دشت تا که در او خواب نمایم دمی گریه این هر دو بجوش و خروش راستی گفتند بمن شرح حال سیلی زدم بر رخ این دو اسیر قفل زدم بر درو بشتافتم هر دو ببردم بلب جوی آب هر دو فتادند و مرا دست و پا یکدمی حارث تو بده مهلتی ما هر دو بی پدر کشد از بهر سیم و زر بعد از نماز و گریه آن کودکان ببین با تیغ تیز جدا کرد هر دو سر ز تن شادان روانه شد به بر زاده زیاد نسیتبنمسکیتبسیکم کرد جدا حارث ملعون زکین بهر زر و سیم عبید زیاد چون که عبید آن دو سرماه دید آن دل سنگش بشدی همچه آب گفت به حارث تو بمن کن بیان پاسخ او گفت چنین این سخن برده بدی خانه من زوجه ام چند امیرا که ز شب در گذشت پهن نمود زوجه من بستری چون بشدم خواب رسیدم به گوش رفتم و شان دیدم و کردم سئوال چون بشنیدم من از ایشان امیر هر دو بهم بستم و انداختم تا که بزد سر ز افق آفتاب خواستمی تا کشم این هر دو را گفت یکی شان که بود حاجتی مهلت شان دادم من آنگاه باز بهر نماز این دو پسر ماه رو بار خدا از تو تمناست این با ستم از تن سر ما را برد خود تو در این امر قضاوت نما گفت خداوند چنین حکم داد گفت فروبند دو بازوی او قطع کن از تن سر این بد سیر برد زدی بر سر و بر روی وی بردیش آن مرد کشاکش چنان کرد اول قطع ز حارث دو دست قطع ز تن کرد همان حق پرست می شود آخر بجهان خار زار عاقبتش نیست تو بی چاره ای خار در آخر بزمانه برفت کشت کند هر چه همان بدرود حارث مردود سک رو سیه لعن نمایند ورا تا ازل هست سزاوار فتد بر زمین راه وفا پیشه (زمانی) بدار بینستبنکمیتسب تا که بخوانیم دو رکعت نماز جانب قبله بنمودند رو بعد نماز هر دو بگفتند چنین ما دو یتیم حال که حارث کشد دادرسی نیست به ما ای خدا چون بشنید این سخن ابن زیاد کرد در آن دم به یکی مرد رو گفت لب شط فراتش تو بر بست در آن لحظه دو بازوی وی تا بلب شط فرات آن چنان تیغ در آنگاه گرفتی بدست بعد جدا کردن دستان سرش هر که کند ظلم در این روزگار ظلم ندارد بجهان پایه ای بر عقب ظلم هر آنکس برفت هر که کند ظلم بخود می کند گر که نکشت آن دو پسر بیگنه خار دو دنیا نشدی آن دغل هرکه براند فرس ظلم این گر که تو خواهی بشوی رستگار نیکتشبسنیمکتبس بنمیستبنمکیستبنکمسیتبسنیتببیسبیسبیس جعده به قصد جان حسن سبط مصطفی بیرون ز حجره گشت در آن لحظه آن دغل بیدار کی بنوشد آب حسن سبط مصطفی از بهر طاعت آن پسر قدرت خدا نوشید قطره آب از آن گشت در نوا از کام تا بحلق و جگر سوختی مرا بر جسم و جان من شرر افکند حالیا زینب کجائی خواهر غم پرورم بیا در اندرون دل و جگرم گشته خون مرا در حجره حسن برسانید خویش را او را چه دید بر سر خود زد دو دست را یسبیسبیسبسیبیسبیسبیسینمکیس بود چه آب ای خدا آه جگر پاره شد برو حسینم نما آگه از این ماجرا آه جگر پاره شد بود چه آبی که زان قلب و جگر شد کباب سوختم اعضا همه آه جگر پاره شد آی برم از وفا خواهر با غم قرین گشت چه شب روز من آه جگر پاره شد نیکسمبتسینمکتبسکنمیتبنبمیتسبینمسب آه از دمی که زهر جفا را به کوزه ریخت مخلوط آب زهر چه بنمود آن لعین در خوابگاه خویش برفتی ولی بدی از خواب ناز نیمه شب شد حسن بلند دیدی بخود بسی عطش او کوزه برگرفت از دل کشید ناله بگفت این چه آب بود یارب چه آب بود که اعضا همه بسوخت غلطید روی خاک همی گفت با فغان خواهر بیا که کار مرا ساخت زهر کین زینب شنید ناله جان سوز آن امام بالین آن امام (زمانی) رسید او یمکسنتبیسنیمتبسکمتبیسم سرور دین مجتبی گفت به آه و نوا آه جگر پاره شد گفت برم از وفا خواهر محزون بیا آه جگر پاره شد گفت به حال فکار آن شه عالی جناب رفته قرارم ز کف نیست دگر صبر تاب کرد صدا با فغان زینب زار حزین جان دهم امشب من از زهر هلاهل یقین گشت دوان آن زمان حجره سرای حسن ناله کشد از جگر آه جگر پاره شد گوی که امشب ترا آمده چه بر سرت گفت جواب این چنین آه جگر پاره شد کرده بدینسان مرا جعده ملعون بدان نوش نمودم از آن آه جگر پاره شد شد ز گلو چون فرود زد بدل من شرار قلب مرا کرده خون آه جگر پاره شد تا که برم آید آن ضیاء چشمان تر رود بسوی جنان آه جگر پاره شد جمله وحش و طیور اشک فشانی کنند حق شهیدی که گفت آه جگر پاره شد نیمتبنمسیکتبسیمنک فرزند فاطمه حسن آن شاه مجتبی گویا که بود آتشی افتاد جسم او لعن خدا هزار به اسماء پر زفن زینب بدید چون زغمش دست زد بسر از کف ز جور چرخ فلک شد برادرم این لخته لخته ها جگر مجتبی بود غافل بدی ز طشت دگر با سر حسین پیش یزید راس حسینش بدی در او زینب محزون شنید چون که صدای حسن دید رسد بر فلک آه نوای حسن گفت فدایت حسن خواهر گریان شود ساز بیان حالت خویش تو بر خواهرت خواهر غم پرورم زینب زارم بدان ریخته در کوزه زهر آن سک نادان بدان چون که بکامم رسید آب شدم بی قرار صبر و قرارم برفت نیست دگر اختیار زود برو خواهرا نما حسین را خبر بگو که عمر حسن رسیده امشب بسر جن و بشر بر حسن مرثیه خوانی کنند شاد وزین شعرها روح (زمانی) کنند نمیکتبسنمکتبییسمن چون سرور جهان خلف پاک مصطفی تر کرد کام خود چه ز آب آن شه نکو وز زهر گشت قلب و جگر خون شه زمن زان زهر کین ز حلق برون آمدش جگر گفتا که آه خاک سیه گشت برسرم این طشت پرزخون که چه بحر بلا بود زینب بدور طشت حسن داشت شورشین در شام غم به چشم یکی طشت دید او آن طشت دید راس حسین چوب خیزران آن طشت چوب های بسی بیشمار داشت زینب سر برادر خود را به بر کشید چون ستم لبان شهنشاه بی معین آخر یزید از چه بر او چوب می زنی ظالم مکن کبود تو لبهای انورش چوبش مزن که این سر مظلوم کربلاست لب تشنه گشته دور ز تن در کنار آب از ره رسیده تازه بود میهمان بتو بودست بوسگاه نبی آخر ای عنود تا تشنه کشته او بلب جوی آب شد مرثیه خوان (زمانی) بود بهر او مدام نبسکیتبسکمنیتبس ز انحجره می رسد کند او شیون و نوا بر سوی حجره حسنش گشت او دوان غلطد همی کشد ز جگر آه سوزناک آمد چها بگو بشب تار بر سرت جان اخا فدای تو این خواهر فکار با زینب ستمزده احوال خود بگو زینب امان ز جعده مکار پر زکین خوردم چو قطره ای همه اعضا ز هم گسیخت ابن طشت را بدید که لبالب شده زخون این طشت قلبهای بسی داغدار داشت زین طشت آه و ناله بر افلاک می رسید زان طشت دید زینب افکار دلغمین زینب بگریه گفت به آن ظالم دنی در پیش چشم کودک و زنها و خواهرش چوبش مزن که این سر فرزند مصطفی ست چوبش مزن که دیده بسی ظلم بی حساب چوبش مزن تو ای سک بی شرم و آبرو چوبش مزن مکن تو لب لعل او کبود چوبش مزن که خانه ایمان خراب شد چوبش مزن که جن و ملک در عزا تمام نیستبسکیتبکسنیمبتسکنیمتبسیکمنتبنیس زینب شنید ناله جانسوز مجتبا برخاستی ز جای چه اسپند آن زمان افتاده دید سبط نبی را بروی خاک گفتا حسن شود بفدای تو خواهرت برگو ترا چه شد که نداری دمی قرار از چیست رفته است قرار و توان تو اندر جواب خواهر گریان بگفت این در کوزه زهر آن سک بیرحم روز ریخت بودی بسان آتش سوزان که سوختم آید به نزد من که شده عمر من بسر در اندرون ز زهر جفا خون دلم بود گه بر حسن گهی به حسین آن شه عرب سیکمنبتیستبسکیتبکی سازد خبر حسین خود از حال مجتبا آگه نئی حسن شده مسموم از جفا گردیده منقلب شده خاکم بسر مرا وز گردش زمانه و این چرخ بی وفا نزد برادرت تو ببین حالت ورا اسپند وار گشت بلند آن زمان زجا بیند بسر رسیده حسن را چه اش بلا گفتا حسین فدات حسن چون شده ترا ز احوال خویشتن به حسین گفتگو نما پروردگار کون و مکانش دهد سزا بر دل بماندش نشود مدعا روا رسوا در این جهان و دگر در صف جزا کشت او حسن بعشق یکی زاده زنا نیتسبکمیتبسکینمبتسینمکبت بنگر حسنت کشته ز الماس جفا شد بالین حسن خونجگر از زهر جفا شد بر کام من رسید چه آن آب زینبم خواهر برو نما تو حسین مرا خبر آید به نزد من که دم آخرم بود نوحه گری نما تو (زمانی) بروز و شب سکنمیبتبسیبتذارابلابلابلابلابالس زینب روانه شد بدو صد شیون و نوا گفتا بخواب ناز حسین جان تو خفته ای از جای خیز جان برادر که حال او برخیز تو حسین به بلا مبتلا شد برخیز با شتاب روان شو تو یا حسین این گونه گفتگو چه ز زینب شنید شه سوی حسن روانه شد آن شاه با شتاب آمد بر حسن چه بدینسان بدیدیش بر تو چه روی داده که بی تابی اینچنین گفتا حسن هر آنکه بمن این ستم نمود وان آرزو که بر دل آن کفر کیش هست ایمان خود بداد ز کف گشت رو سیه لعنت نما (زمانی) به اسماء تو مدام یسبکمنتیسکمنتینتسک یا فاطمه برخیز که ایام عزا شد یا فاطمه برخیز بیا با دل خونین اندر صدد طشت بفریاد و نوا شد لبریز ز خون طشت ایا خیر النسا شد چون ابر بهاران بخروش و بنوا شد می چرخد و گرید بفغان نوحه سرا شد گریان بنگر دیده شاه شهدا شد از کینه اعداد هدف تیر بلا شد زان پس چو گل سرخ زپیکان بلا شد بنگر که بر او از ستم و ظلم چها شد گویا که مکان بر جگر شیر خدا شد آه از دل و اشک غمش از دیده رها شد یا صعب بر او واقعه کرببلا شد چون دال کمان آن قد چون سرو رسا شد رو بر صف آن فرقه بی شرم حیا شد در ناله سرکشته آن ماه لقا شد افتاده بخون دست تو از جسم جدا شد آن مهر و محبت ز تو جانا بکجا شد در خیمه سکینه ز تو آن مهر کجا شد طفلان بحرم ناله ایشان بسما شد کلثوم چه نی ناله کنان نوحه سرا شد بر وعده بخشش ز گنه روز جزا شد کیمسنبتیسکمبتسی یا فاطمه برخیز ببین زینب زارت حاضر ز برای حسنت طشت نموده بر سینه زنان اشک فشانست بصد غم کلثوم چه پروانه به اطراف برادر برخیز که بر ان شه مسموم جگر خون برخیز پس از مرگ ببین جسم لطیفش اندر دم مردن بدنش همچه زمرد آن تن که بدی زینت آغوش محمد هر تیر رها می شود از شصت مخالف بگذشت ندانم چه در آندم بشه دین دشوار بر او مرگ حسن بود ندانم آندم که شنید ناله جانسوز ابوالفضل بر جانب عباس جوان رفت شتابان آمد بسر نعش علمدار رشیدش گفتا بفدای تو شوم از چه روی خاک برخیز زجا و علم از مهر بیارای برخیز که باشد برهت منتظر آب از دوری تو خیز بفریاد و فغانند برخیز که زینب بحرم بهر تو نالد برخیز که ذاکر بتو گردیده (زمانی) یستنمبکتیسکمنیبتسبسنمیبتسمکیتبیمنسیس یتسنیبانتیبیسمبایسنت از جفای همسر نامهربان بی وفا بعد مردن داشتی رنگ دگر آن شه چرا مثل گل جسم لطیف آن عزیزم مصطفی خاک با دم بر دهن شد سرخ از تیر بلا تیر باران بلا سازند نعش مجتبا تا که سوزد از غمش قلب حسین و اقربا بر تن پاک حسن می آمدی آن تیرها بلک از آن بیش ظاهر شد بدشت کربلا گفت هل من ناصر ینصر بقوم اشقیا یاوری امروز آیا یکنفر باشد مرا نزد جدم روسفید خود را کند روز جزا همچه باران آمدی زاطراف بر او تیرها شه نگین اطراف او مور و ملخ قوم دغا جای می کردی بجسم زاده خیر النساء سان چشمه خون از او جوشید و می بودی رها راس او تشنه لب از تن شمر بنمودی جدا تا چهل منزل ببردند آن سر چون ماه را شهر شام اندر حضور آن یزید بی حیا ای (زمانی) بس بیا دیگر سخن کوته نما نمیکسبتیسمنکتبمنیستسینیبا یسنمبتنمکیستب گشت چون مسموم از زهر هلاهل مجتبا وقت مردن سبز شد همچون زمرد رنگ او بعد مردن داشتی رنگی ولی می بود سرخ در تعجب آمدم زان رنگ و این رنگ دگر عایشه دادی چنین فرمان به جمع ناکسان گفت جسم مجتبا را تیربارانش کنید تیر پیکان ستم از شصت دونان می گذشت بی وفائی زان ستمکاران دونان آن نبود روز عاشورا در ایامی حسین سبط نبی گفت هل من ناصر هل معین آن شاه دین یاری من را کند بهر رضای کردگار بر شه دین زان سپه آیا چها آمد جواب دور او چون حلقه انگشتر آن خیل سپه تیرها پرتاب می شد زان سپاه سنگدل تیر بی حد بر تن آن سرور دین جا گرفت اکتفا بر تیربارانش نکردند عاقبت بر سر نیزه زدندی کوفیان راس حسین با همه اهل و عیال و خواهرانش سربسر بهر هدیه راس شه بردند اندر نزد او ینستکیمبسکتبنسیمکبتنس منسیتبسنمیبتسینمبتسیمنببیسبسیبمکسیت ترک سفر کن ای باب اطهر بین دو چشم اشکبارم یا آنکه همره بیمار خود بر بین دو چشم اشکبارم بگذر از این رفتن بمیرم از برایت تب دار و زارم قلب پر آذر باشم علیل و نیست من را تاب هجران هم حق جدم آن شیر داور شبه پیمبر اکبرم آن ماه سیما ماند بر این تب دار مضطر کز جور گردون بی علی اکبر شوم من می میرم از هجر روی اکبر بگذار نزد من تو آن دُرّ گرانت بدتر ز ترسا آن قوم کافر دوری او بابا بمن سعبست و مشکل افتد بجسم و بر جانم آذر آن قامت رعنای دلجوی تو بینم باشد بمن این دیدار آخر باخواهران و عمه های زار رفتی منزل چه رفتی باب نکوفر سنبسکتیبنمستیبکسمب با گریه گفتا صغرای مضطر ای شه والاتبارم ترک سفر کن زین راه بگذر ای پدر تب دار و زار بابا مرو اندر سفر گردم فدایت کن از ره مهر و کرم بر من رعایت بگذر بجان من از این رفتن پدر جان صرف نظر زین ره حق خیر البشر کن گر می روی بابا مبر با خود بهمراه بگذاریش در نزد من تو ای شهنشاه بابا چه رفتی خاک غم بر سر شوم من اندر مدینه بی کس و یاور شوم من دیگر مبر تو اصغر شیرین زبانت ترسم که آسیبی رسد از دشمنانت بر دیدن اصغر منم بسیار مایل روزی نبینم گر که او را ترکدم دل آهسته رو بابا که رویت سیر بینم دانم دگر باره پدر رویت نبینم بابا چه تو از نزد این بیمار رفتی با سید سجادم آن بیمار رفتی آرد خبر از نزدت ای بابا بر من در این طرازم کی آید اکبر این شام تار من سحر آخر کی آید کی بینمش آن شبه پیمبر بعد از عزیزان یار و غمخواری ندارم جز ذات پاک خلاق داور اندر مدینه بی کس و غمخوار باشد زین بعد باشد چون مرغ بی پر بینم دگر باره مگر روی تو در خواب نالم شب و روز چون جغد مضطر از بهر اولاد مرثیه خوانست دانی تو راز قلبان را سراسر سکمنبتیسکمتبینمسکتبنیکسمبتیسمسکنی آخر به من نظر کن بیمارم و فکارم من طاقت فراق و دوری تو ندارم مفکن ز دوری خود بر قلب و دل شرارم رحمی بمن ز احسان باب بزرگوارم در پیش دیده باشد آن روز شام تارم پرسد ز مهربانی یک لحظه حال زارم سکینه را که بی او نبود دمی قرارم اندر سفر از اینجا شد از کف اختیارم سوی وطن بفرست زانجا اکبر من در راه او دائم بود چشم تر من بنشسته ام در راه او کی اکبر آید بر من بهار خرمی از نو کی آید بابا روی زینجا پرستاری ندارم نبود کسی بالین اگر من جانسپارم رفتی نگفتی دخترم بیمار باشد در پیش چشمان خلایق خوار باشد از هجر تو آتش بجان افتادم ای باب چون ابر ریزم روز و شب از دیدگان آب یا رب (زمانی) ذاکر شاه جهانست البته راز قلب او بر تو عیانست نسکیمتبسنکمیتبسنمسنیمتبسیبمکتینسیس عزم سفر تو داری ای باب تاجدارم از پیش دیده من گر تو روی پدر جان کن ترک رفتن ای باب از این سفر مرو تو گر می روی پدر جان من را ببر به همره روزی شود نبینم من روی ماهت ای باب بعد از تو ای پدر جان نبود کسی که آید چون می روی پدر جان اینجا گذار خواهر بابا بری تو زینب کلثوم عمه هایم دیدار او یقین شد اندر صف شمارم وز دوریش مرا شد عالم چه شام تارم برادر نکویم آن ماه گلعذارم باشد انیس و مونس من را شبان تارم یکدم نبینمش گر من جان خود سپارم سازم نظر بروی آن طفل شیر خوارم گیرد سرم به دامن در وقت احتضارم لیکن یکی تمنا از تو من فکارم پایان شدت چو منزل ای باب تاجدارم آرد خبر برایم من چشم انتظارم تا صبح شب نشسته چون جغد بی قرارم گردد معین یارت خلاق کردگارم صغرای زار گریان چون ابر نوبهارم گوید دگر زمانی تاب سخن ندارم سینمبتسنمیکبتس از وطن خواهی روی ای سید و مولای من می سپاری بر که ام ای سرور بطحای من کز محبت مهربان باشد چو تو آقای من چون سفر پایان شدت اکبر فرستی جای من تا مرا آرد برت آن سرو مه سیمای من تا کی آید در وطن آن ماه دل آرای من عم گرامی من گردد ز دیده ام دور ابن عمم بری تو آن شاهزاده قاسم شبه رخ پیمبر شهزاده اکبر من بگذاریش که ماند در نزد من در اینجا اصغر مبر پدرجان آن طفل ناز پرور باشد بر من اصغر چون تنگ گرددم دل گر جان دهم در این جا نبود کسم به بالین با خود بری تو همره یاران همه تو بابا بر تو پدر تمنا از این علیل زارست اکبر برادر مرا بفرست در وطن باز در انتظار اکبر بنشسته روز تا شب رو این سفر پدر جان باشد بخیر بر تو سلطان دین روان شد از پیش دیده او شه رفت از قفا او کردی نگاه حسرت سمکنتیبسنمکیتبسکمنبیتسینبتسکینمبسینم عزم رفتن بر سفر داری تو ای بابای من منکه بیمار و فکار هستم علیل و ناتوان چون تو رفتی در وطن نبود پرستاری مرا یک سخن دیگر بتو دارم پدرجان گوش ده شاهزاده اکبرم را در وطن بابا فرست دیده اندر راه اکبر باشدم بابا مدام دیده ام ماند براهش روز با شبهای من روز و شب باشد بلند این شیون و غوغای من شد یقین دیدارت افتد در صف فردای من رو پدر پشت و پناهت خالق دارای من از وطن بیرون (زمانی) حجت یکتای من کمینتسشبیکستیب بهر نامه طلب کردند آن شه را سوی کوفه دوازده از هزار آمد حدود نامه آنها نوشت این گونه فرزند نبی آن مظهر داور دوم نام رسول او محمد احمد مختار وصیّ مصطفی حلال هر مشکل ز مرد و زن از اینجا با رسول او بسمت کوفه می آید بود بر نام او مسلم بود از نزد من نائب بدان سو با تمام اهل بیت و اقربا آیم کند بیعت بمسلم دوستی با او بسی نیکوست فرستادش سوی کوفه بر آن فرقه ظالم بسمت خیل روباهان مکار بدآئین رفت تبمنسکتیبسمنکیبتسنمکتبسنمیبتسینمینی زنزد سبط پیغمبر امام بی معین آمد به دیدارش رسیدندی ز هر سو فرقه باطل که آمد در شماره بیش از هیجده هزاران تن ای پدر ترسم نیاید اکبرم دیگر وطن جان بابا از فراق اصغر شیرین زبان چونکه می خواهی روی بابا مرا بنما حلال گفتگوی خود چه صغرا با پدر بنمود گفت شد جدا سلطان دین از دختر بیمار رفت نسکمتبینسمکتیبسنکمیتبسنمیکتبسینمک رسید ازکوفه پی در پی به نزد شاه دین نامه فزون از حد برون نامه رسید از بهر آن آقا جواب نامه آن کوفی پر مکر بداختر اول بر نام نامی خدای خالق جبار سوم نام علی شیر خدا آن شاه خیبر کن چهارم هست این نامه که از نزد حسین باشد ابا نامه فرستادم پسر عمم بدان جانب پس از این من بزودی جانب ملک شما آیم مرا هر کس که زاهل کوفه اندر دل بدارد دوست چه نامه ختم شد بسپرد شه آن لحظه بر مسلم سوی کوفه (زمانی) مسلم از نزد شه دین رفت نمیکستبستبینمکتیسنمبتیسنسکمینتبسنمیبتس به کوفه مسلم از نزد شه دنیا و دین آمد چه بگرفتی بکوفه نائب شاه جهان منزل نمودندی بر او بیعت فزون زان کوفی پر فن بدیدی بی خبر بودی چه آرندش بسر آخر سراسر حالت خود را وفای مردم کوفه که بیعت کوفیان کردند جمله از دل و از جان بیا با اهل بیت خود تو ای سبط رسول الله مطاعت مشتری از حد فزون اینجا به بازارست پس از نامه بیا شیعه وفای کوفیان بنگر همه رفتند ماندی مسلم و دو کودک مسلم به اطرافش نمی باشد یکی از کوفی بدکیش برون گردید از مسجد میان کوچه ها میگشت بودی از بیوفائی زمانه شکوه ها بر لب ینکسمتبیسکنمبتسنبستیبنمسیتبنمسیتب نهاده دل به لطف خالق ارض و سما آنشب گهی از روزگار بی وفای پرجفا آنشب روان بودی مگر پیدا کنند ماوا و جاه آن شب بدی با کودکان خردسال مه لقا آن شب بشهر کوفه پرمحنت و جور و بلا آن شب یکی صوت منادی این چنین میزد ندا آن شب بزودی باخبر سازد عبید الله را آن شب که قصد جان او دارد عبید پرجفا آن شب سپارد بر شریح قاضی او اطفال را آن شب ستادی تا گشایندی برویش درب را آن شب پسر عم حسین اول وفای آن همه فاجر رقم زد بر پسر عمش حسین در لحظه یک نامه نوشت این گونه در نامه پسر عما حسین میدان تمامی از دل و از جان هواخواه تواند ای شاه بیا در کوفه شاها دوست داران تو بسیارست روان آن نامه مسلم کرد نزد سبط پیغمبر شکستندی وفا و عهد خود آن کوفی ظالم چه فارغ از نمازش شد ندیدی جز دو طفل خویش ز غم بگرفت دست کودکان خویش اندر دست (زمانی) زد غریبانه قدم در کوچه ها آن شب تسیمکنبتسکبنمسکتیبسنکمبتیسنمک غریبانه قدم زد مسلم اندر کوچه ها آن شب گه از دست فلک نالید گهی از ظلمهای او بدستش دست اطفالش بهر سمت و بهر جانب چه مرغانی که دور از آشیان خویش افتاده بهر سمتی که رفتی بود دستش دست اطفالش روانه بود می رفتی که ناگه آمدش بر گوش الا ای اهل کوفه هرکس از مسلم خبر دارد چه مسلم اینچنین صوت منادی را شنیداز دور شتابان گشت با طفلان بسمت منزل قاضی به درب منزل قاضی بیامد کرد دق الباب در آن ساعت شریح روسیاه بیوفا آن شب در آن ساعت شریح رو سیاه بیوفا آن شب بیفکندی سر خود زیر آن دور از خدا آن شب مدار اندر دل خود هیچ تو اندوه را آن شب نگهداری تو طفلانم ز آسیب و بلا آن شب (زمانی) بهر طفلان بودیش دل بر قفا آن شب یبنسمکیبتسنمکیبتسنمیبتسییسبسیبسیبیک دیگر این اطفال زار خردسال انورم بی معین و رهبرم خدعه ها کردند بر من کوفیان بد سیر کس نماندی نزد من جز این دو طفل مضطرم این دو ماه انورم بر امید داورم خود از اینجا می روم تو هیچ اندیشه مکن دارشان پنهان ز چنگ کوفی بد اخترم دست اهل کوفه آخر از جفای روزگار دار ایشان را نهان حق خدای داورم مکرها کردند بر من کوفیان پرجفا گفته هاشان کذب شد رفتند اینان از برم دارشان پنهان ز چنگ ظالمانم ای شریح باش بر ایشان نگهدار از ره مهر و کرم کودکان گلعذار گشاده شد در منزل طلب کردی برش مسلم بیامد چون شریح آنجا ستاده دید مسلم را بدیدی مسلم اینگونه خطابی کرد او را گفت مرا مقصد بود طفلان سپارم در حضور تو سپردی کودکان را بر شریح و خود از آنجا رفت بنسکشمیتبسنمکیتسب گفت مسلم ای شریحا بین دل پرآذرم بیکس و بی یاورم نیست اندر کوفه من را منزل و ماوا دگر جمله بشکستند عهد این خیل از حق بیخبر بر تو بسپارم شریح می روم خود این زمان بر تو بسپارم در این شب کودکان خسته جان کن نگهداری تو اینان را ز آفات زمان ای شریحا من یقین کشته شوم در این دیار کودکان باشند از من در بر تو یادگار بیکسم در شهر کوفه نیست یک یاور مرا عهد بشکستند جمله این گروه بی وفا می سپارم من بتو این کودکانم ای شریح بی پرستارند این غمدیدگانم ای شریح داد بر دست شریح او بچشم اشکبار روی آنها بوسه زد آندم بچشم اشکبار رفت و هی می گفت داد از جور چرخ اخترم از قفا طفلان صدا کردند ای جان ابا روی تو بینیم ای باب نکوی اطهرم برگرفتی اندر آغوش خود آن دو طفل مه دور از چشمان ما ای باب زار اطهرم یاوری نبود بکوفه جان بابا غیر تو برکشی دست محبت بر سر ما از کرم هم چه جان آن هر دو مه روتنگ اندر بر کشید دستشان بر سر کشید گفت ای دو مرغ بی پرم بر خداتان می سپارم ای دو گل خندان من این وداع آخر بود دیدار شد در محشرم همچه شاه کربلا یعنی حسین سبط نبی گفت زینب را بیا ای خواهر غم پرورم سکیتنبسکمنیبتسینمکبتسبنمبسیبسییبس خواهر غم پرورم ای بهر غم یاورم می روم اکنون جدال فرقه غافل زدین ساعت دیگر بخون افتاده بینی پیکرم از قفا بُرّد سرم کرد روی خود بره خواست چون گردد جدا از کودکان با حال زار رو بره آورد گریان سان ابر اندر بهار رفت چندین گام چون از کودکان خود جدا آخر ای بابا دمی کن صبر از بهر خدا چون ز طفلان این سخن بشنید برگشت او زره با فغان گفتند آن طفلان مرو جان ابه یا ابا چشم امید ما بود آخر به تو می روی از نزد ما آخر ز تو هست آرزو مسلم زار حزین گفتار طفلان را شنید روی ایشان را همی بوسید آه از دل کشید چاره ای نبود بگفت ای کودکان زار من از شما کردم جدا من امشب ای جانان من شد روان مسلم ز نزد کودکان خود همی وقت میدان رفتنش بر جنگ آن قوم دنی یستنباکسینتباسیتنباسیتنبسنتیسکبسنکمسی زینب ای زینب بیا شد وداع آخر مرا شد وداع آخرین ای خواهر محنت قرین در حرم نایم بیا خواهر دگر سیرم ببین شمر بینی آن زمان در یم خون اندرم از بر اطفال زار دل غمین آن ماه رفت گفت آهسته برو ای خسرو گردون فرم ای عزیز مادرم خاک عالم بر سرم یک وصیت ای برادر کرده بر من مادرت صبر کن جانا به جاگفتار مادر آورم من بجای مادرم یار حی داورم گشت از مرکب فرود آمد به نزد خواهرش پس روان شه گشت زینب رفت بر سوی حرم بر نبرد اشقیا شد آن امام عالمین فخر بر خود گوید او ذاکر به آل حیدرم ای خدای داورم بر امید محشرم منسکیتبسنمکیبتسینمکبتسنمسبنسیتبسنینک دو طفل خردسال خسته جانم سپارم هر دو را با ایزد پاک ولی دل نزدتان می باشد امشب ز ظلم چرخ و وز این گردش دون بدور از مادر بیچاره کردم نعشم اندازد بخاک کرد با زینب وداع آخرین آن شاه رفت از قفایش زینبش با ناله و با آه رفت یا حسینم یا حسین صبر بنما صبر کن صبر کن آهسته رو خواهر بقربان سرت وقت میدان رفتنت بوسم گلوی اطهرت بوسه بر حلقت زنم پس برو باشد ترا شه چه بشنید این سخن از زینب غم پرورش بوسه زد زینب گلوی او بجای مادرش از بر زینب جدا شد سرور خوبان حسین مرثیه خوان شد (زمانی) با فغان و شورشین بارالها بار اله مرثیه خوان حسین یتبسنمکیبتسیبتسیبکسمنیتبنمیستبیسننیستب الا طفلان زار ناتوانم خداحافظ روم با چشم نمناک روم از نزدتان من ای دو کوکب جدا من از شما گردم عزیزان شما را از وطن آواره کردم بسوی این ستم کاران فاجر نکرده ظلم او نمرود و شداد سپارم دست قاضی تان من اکنون نباشد منزل و نه آشیانی بغیر از حق بر آنها یاوری نیست مبادا دست کوفی کشته گردید که می گردم اسیر دست دشمن برندم سر زتن با خواری خوار شما سوی دیار خود کنید رو سلام من بدان هامان رسانید سرشک غم روان بنمود مسلم (زمانی) دور از اطفال مضطر کیمسنتبکسنمتبسنمنبمتسکیمنتسنیبسنیک بر شریح قاضی کودکان انور با دو دیده گریان کودکان خداحافظ نزد تو امانت غم رسیدگانم دار هر دو را پنهان کودکان خداحافظ یمکسنتبسنمکیبتسنکمیبتسیسنبتنیسنمیسس خاک می برم من آرزوی اینها بیاوردم به شهر کوفه آخر ز دست این فلک فریاد فریاد ولی چاره نباشد ای عزیزان چرا نبود مرا جا و مکانی غریبان را به غربت منزلی نیست شما مانید بلک آسوده باشید عزیزان می روم دانم یقین من چه دست کوفیان گردم گرفتار اگر یاری کند خلاق نیکو چه در شهر وطن طفلان برفتید وداع کودکان بنمود مسلم روان شد اندران شب دیده تر سنمیکبتیسنمبتیسنمکبتسیبنمکسیتبنمسیت چون سپرد مسلم با دو دیده تر بوسه زد رخ طفلان گفت می روم اکنون ای شریح باشد این دو کودکانم بهر خالق سبحان از حوادث دوران تیسنمکبیتسنکمیبتسکنمیبتسکنمتبنکمس من دگر نیایم ای شریح اینجا مهربان بر ایشان باش می روم خداحافظ ستبنیمسکتبیسکمنتبسنمکتبمنیستبسینممنی نامه من نوشتم بر حسین شه دین همرهان به خود آرد می روم خداحافظ نمیسکتبسیکمنبتسینمکبتسینسمیتبسینمینم زاده پیمبر آن شه ولایت خسرو جهان آمد می روم خداحافظ یتکنمستبمنکسیتبسنمکبتسینمتنتیسنمسنم تو سپارشان بر او این دو نور عین من بهر خالق باری می روم خداحافظ مکسنیتبسمینکبتسیمنکبتسینمیستبنیسمنیم دست کودکان دادی آن زمان بدست او آن دو ماه تابانش می روم خداحافظ یسنمکبتسینمبتسیکنمبتسنبمکستبیسمنکت دوری شما جانا بر پدر بود مشکل ای دو طفل مه پاره سرپرست طفلان باش جای باب شان می باش نکمبتسیبکنمستیبنمکسیتبنسمکیبتینمینمن بیعتم چه کردند کوفیان بی دین سوی کوفه رو آرد اکبر جوان آرد بیاستبنمسیبکسینمتبنسیمکبتسیکمنبتیس باشدم یقین این سوی کوفه آید چون شه شهان آمد شاه کن فکن آمد کنیمبیستبسکنمیبتسینکمبتسینمکبتسینمینم چون حسین سوی کوفه آیدایندو طفل من گر چنین کنی کاری منتم بجان داری بنکمیستبنمسکیتبسینمکتبسینمکبتیبسیی چون سفارش طفلان بر شریح بنمود او کرد رو بطفلانش جوجه گان ویلانش بکنمسیتبسینمکبتسیمکنبمکسنیتبینسمکتب گفت کودکانش را آن زمان ز سوز دل لیک نیستی چاره می روم خداحافظ بتنمسبتسیکنمتبیسنمکتبنمسکیبیسبیبییینیی رو براه آوردی دیده پرزنم آنشب با دو دیده خونبار می روم خداحافظ یبیسنتبمنکسیتبنمکیستبنمسیتبنیمسبتکمس آنچه آمد از دستت کردی آخر ای شداد از چه شد فزون برگو ای ستمگر بدخو یمسنکتبنمسکیبتسینمکبتسینمکتبیمنینیمین تا که عاقبت گشت او میهمان بر طوعه همچه جغد می نالید او زسوز دل نالید کودکان خداحافظ شد خبر عبید الله آن ستمگر ظالم کرد روان عبید الله برگرفتن آن مه کودکان خداحافظ هم چه مور بگرفتند داد آه ای بیداد بین مسلم و آنها تو سخن نما کوتاه می روم من این لحظه کسنیتبسکمنیبتسیسبسیبسیبسیبسیبیسبیسبی روی کودکان بوسید او زسوز و غم آنشب رفت کوچه و بازار نائب شه ابرار نکستبسنیمکبتسیکمنبتسینمکبتسنمکیبت گفت ای فلک آخر از جفای تو فریاد ظلم بی حساب تو داد از جفای تو بتیسنمبتکیسبتسیکمنبتسیبنمکتیسبنمیمنبی کوچه ها روان بود و داشت از فلک شکوه اشک از بصر بارید التجابحق گردید می روم خداحافظ صبح آن شبش بنگر چه رسید بر مسلم لشکر فزون وانگه سمت منزل طوعه می روم خداحافظ گرد منزل طوعه کوفیان بی بنیاد ای (زمانیا) آنجا جنگها بشد برپا کودکان خداحافظ بسکیمبتسکمنیبتسمنیکبتسنمکتبیمنسیت از مکه شاه دین حسین آمد بدشت نینوا عهدی که بست او با خدا سازد بعهد خود وفا بنمابیان ای ساربان برمن چه نامست این زمین گویا غم هردوجهان اندر دل من کرده جا تابوکنم من خاک این دشت پرازمحنت کنون دادی بر آن شه کرد و بو گفتا بود ماوای ما شد راه ما پایان در این دشت بلا منزل کنید در خاک خون غلطان سه روزوشب بود اجساد ما تنهای ما از کین نشان ناوک پیکان شود باشدکفن مارازخاک خون است آب غسل ما کن فخر بر عرش علا شاهت رسید ای سرزمین باشی تو مدفن ای زمین بر اهل بیت مصطفی تنها نه خود من با همه رعنا جوانان آمدم آل نبی را سربسر بر دست قوم بی وفا تا آنکه قربانی کنم زیبا جوانان سربسر حالا نشان ده مدفن ایشان تو ای خاک بلا اندر کجا روی زمین بر خاک و در خون میفتد از بهر فرزندش کند برگو کجا ماتم به پا قطع از بدن گردد دو دست از پیکر عباس من می روم خداحافظ بنمکستیبسکمنیبتسینمکبتسنسمیتبنسمینی آمد محرم شیعیان شد موسم رنج و بلا آمد که بنماید وفا اندر زمین کربلا خواندی بر خود ساربان آن سرور دنیا و دین چون وارد اندر این شدم گردید قلب من غمین بردار بر من قبضه خاکی بده ای ساربان برامرآن شه ساربان یک قبضه خاکی آن زمان بر یاوران کردی خطاب از اشتران بار افکنید اینجا بود آن سرزمین که جمله بی سر می شوید کشتی عمر ما همه در این زمین طوفان شود پامال سم مرکبان کوفی و شامان شود بنمود بر دشت بلا آن دم خطابی شاه دین کشته شود با نوجوانانش بروی تو یقین ای کربلا از مکه بر سویت شتابان آمدم تا در تو قربانی کنم در راه جانان آمدم آوردم هفتاد و دو تن قربان براه دادگر قربان نمایم اکبرم هم اصغر خود را دگر برگو کجا تیغ ستم بر فرق اکبر می خورد لیلا سرنعشش کجا با قلب پرخون می رود دیگر بیا برگو کجا از ظلم آن قوم زمن بر فرق عباسم فرود آرد عمود آن بی حیا دستش حنا بندان کجا از ظلم قوم ظالمست اندر کجا برگو عروسش بندداز خونش حنا دیگربگوازمن کجا جسمم فتد بر روی خاک اندر کجا بر سینه ام بنشیند آن شوم دغا اندر بر شمر لعین او از برای التماس این تنشه لب باشد حسین منما سرش از تن جدا او را مکش ای بی حیا آخر بود مهمان تو جز کوفیان و شامیان اف بر وفاهای شما برناقه بنشیند کجا از ظلم این قوم شریر سازد (زمانی) ذاکرم برگو کجا نوحه سرا کیمنتبنمسکیبتسیکمنبتسنمبکتسینمکیتبس خود نه تنها با تمام نوجوانان آمده نوجوانانم تمامی در تو قربانی کنم میزبان داری بجا آور تو بهر میهمان در تو قربانی نمایم جمله را پیر و جوان تا سه روز و شب بروی تو بیفتد بی کفن بی کفن اما رود سرهای ما شام خراب در اسیری می برند از تو همین دان ای زمین اندر این وادی تو گردی از برای ما مزار ای (زمانی) تو زجان و دل بشو ذاکر بر او اندر کجا ابن طفیل آن دور از حی زمن اندر کجا برگو دگر تو حجله گاه قاسمست جسمش کجا پامال سم مرکبان قاتلست برگو کجا حلق علی اصغر شود از تیر چاک آید کجا شمرم بسر آن دور از دادار پاک زینب رسد اندر کجا برگو تو با خوف و هراس اندر کجا گوید بگو با ان سک حق ناشناس زینب کجاگوید به شمرکورحم وکواحسان تو مهمان نکشته تاکنون کس ای سک بی آبرو برگو تو دیگر خواهرم زینب کجا گردد اسیر طفلان دگرگردندکجادردست کوفی دستگیر بتنمکسیبتسینمبتسیکمنبتسینمبکتسیستنی شاه دین گفت ای زمین بهرتومهمان آمده آمدم من ای زمین تا در تو جانبازی کنم ای زمین امروز ما مهمان تو هستی میزبان ای زمین کربلا من آمدم تا یاوران ای زمین من آمدم کز بعد قتلم جسم من جسم من باجسم یاران تاسه روزدرآفتاب اهل بیتم خردوکوچک راتمامی قوم کین پس بماند نعش من با جمله انصار و یار شاه دین کردی بدشت کربلا این گفتگو تسکمنیتبسنمیکبتیسمکنتبنسمکیتبسمنیکب آن رفیق جانی شد فدای مسلم جانفدا بشد هانی داد از این مصیبت از رفیق جانی باخبر چه مسلم آه کشته شد هانی وای کشته شد هانی جملگی به پاخیزید بهر جنگ آن غدار وای از این مصیبت داد از این مصیبت آن ستمگر شداد ریخت خون هانی را وای از این مصیبت داد از این مصیبت کرد سر جدا او را آن لعین بی پروا وای از این مصیبت داد از این مصیبت بر جدال آن کافر سان شیر بخروشید وای از این مصیبت داد از این مصیبت همچه سیل آب آرید رو به کاخ آن ملعون وای از این مصیبت داد از این مصیبت کاخ یابن مرجانه با زمین کنم همسان وای از این مصیبت داد از این مصیبت آتشی برافروزم جان آن سک دشمن وای از این مصیبت داد از این مصیبت تیغ ها بکف جمله رو بقصر آن ظالم سینکبتسیکنمبستیبمکنبیمسکنتبیسیمنمن کشته شد چه هانی در وفای مسلم سرجدا بشد هانی وای از این مصیبت شد زقتل هانی باخبر چه مسلم برکشید او آهی گشت اشک او جاری گفت با هواداران آمدست وقت کار بی گناه هانی کشت آن رفیق جانی کشت آن عبید بی بنیاد ریخت خون هانی را خاک را زخون او سرخ کرد آن بدخو آه بی خبر از من کشت یار دیرین را جملگی بپا خیزید رو بجنگ او آرید بهر خون هانی ای همرهان زجان کوشید جنگ یابن مرجانه روکنید مردانه ای دلاوران کوشید جمله از دل و از جان کار او تبه سازید روز او سیه سازید بایدم کنم امروز شهر کوفه را ویران سربرم از آن بدخو هم زتابعان او گرکه ایزد پاکم نصرتی دهد بر من سوزم آن سگ بی باک دود او رود افلاک با قبیله مذحج در خروش شد مسلم وای از این مصیبت داد از این مصیبت ترس بر دلش افتاد سان بید می لرزید وای از این مصیبت داد از این مصیبت خواند اندران لحظه او شریح قاضی را وای از این مصیبت داد از این مصیبت روی بام قصر آمد با خلایق این فرمود وای از این مصیبت داد از این مصیبت زنده باشد او آخر از شما چه است این کار وای از این مصیبت داد از این مصیبت زانسخن برفتندی هر یکی سوی منزل وای از این مصیبت داد از این مصیبت ماند یکه و تنها مسلم حزین آنروز وای از این مصیبت داد از این مصیبت روبه کوچه ها آورد با فغان و اشک و آه وای از این مصیبت داد از این مصیبت روی بام آن قصرش عمر او بسر آمد وای از این مصیبت داد از این مصیبت راس او ببردندی در حضور آن ناپاک وای از این مصیبت داد از این مصیبت ظلم های خود جمله کرد این فلک ظاهر وای از این مصیبت داد از این مصیبت با شتاب می رفتند هم چه آب می رفتند های و هوی آن خلقان چون عبید سک بشنید دید با خروش آیند تیغها بکف دارند ترس بر دل سنگش کرد جا چه دید این را گفت رو فرو بنشان شور و شیون خلقان چون شریح بشنیدی این سخن از آن مردود این چه شوروچه غوغاست ازشماکنون برپاست کشته کی شدی هانی ای جماعت بسیار در جهان بود زنده کم کنید این فتنه گوش زد چه بر خلقان گشت گفته باطل ماند یکه و تنها مسلم اندر آن ماوا کوفیان بهر سمتی هر یکی برفت آن روز خالی دیددورخویش زان جماعت بدکیش شد روان از آن ماوا مسلم حزین ای آه ظلم این فلک بنگر آمدش چها برسر روز دیگر ای شیعه بین چه اش بسر آمد راس او جدا از تن شد ز خنجر دشمن تا که خون مسلم را ریختند روی خاک شاد شد عبید الله دید آن سر چون مه مدتی چه زاین بگذشت ای (زمانیا) آخر راس سبط پیغمبر آمدی در این محضر نسکمبتسنمیکبتسمنکبیتسینمبتسییمنسی رحمی نما ای بی حیا هستیم بر تو میهمان رخسارما نیلی مکن حارث به ماتورحم کن اندر سر سفره نکشته تاکنون کس میهمان ما هردو طفل بی پدر اندر سر خوان توئیم رحمی بما بهر خدا هستیم بر تو میهمان منما ستم ای حارثا ترس از خداوند جهان آرند بهر میهمان مهر و محبت ها بجا بگذارمان برحال خود هستیم بر تو میهمان از منزلت ما می رویم بگذارمان بگذارمان نیلی مکن رخسار ما حارث حق خیرالبشر زین بیشتر منما ستم هستیم بر تو میهمان ترس ازصف محشرنماجوروستم برما مکن سازی بدینسان ظلممان ای کافر شوم ظلم بر ما دو طفل دربدر هستیم بر تو میهمان ظلم تو برماها دگر نبود روا حارث بدان خواریم امشب دست توای حارث ای حارث چنین برروز خود گریه کنیم هستیم بر تو میهمان نالیم چون ابر بهار ریزیم آب از دیدگان بنمود ظلمش بیشتر آن کافر زشت و عدو با التماس آن کودکان هستیم بر تو میهمان کسمنتیبسنمکیبتسینمکبتسیمنبتسمینبیمن حارث مزن سیلی بما هستیم بر تو میهمان هستیم بر تو میهمان حارث بما تو رحم کن ماهردو میهمان توئیم حارث توباشی میزبان منمابما زجر ای لعین بنگر که مهمان توئیم چون طائر بی آشیان ماهردو در دام توئیم در دام تو افتاده ما چون طائر بی آشیان برمیهمان کی درجهان کرده کسی این ظلمها برما محبت گر تو ننمائی ولی منما جفا از جان ما دست ستم کوتاه کن کوتاه کن آخر مزن ای حارثا سیلی بروی ما دگر خوفی کن ازروز جزاترس ازخدای دادگر شرمی ز پیغمبر نما جور ستم بر ما مکن ماراچه جرمی وچه تقصیری بود ای پرستم در این شب تار از وفا آخر بیا کن ظلم کم داغ پدر باشدبدل مارا بس ای حارث بدان هستیم زآل مصفی ماهردو طفل دل غمین بگذارمان ما را بخود حق خداوند مبین گرییم بر احوال خود ما هر دو مرغ لامکان افغان آن طفلان نکرد اصلاً اثر بر قلب او آن کودکان راازغضب سیلی همی می زد برو سیلی مزن بر روی مان رخسار ما نیلی مکن در این شب تار ای لعین منما دگر آزارمان بر رویشان سیلی زند حارث دمادم آن پلید امشب بمااین کودکان هستندحارث میهمان آنهم چه میهمانی صغیروکودک وبی آشیان زآل نبی اولاد مسلم این دوماه انورند آزارشان منما دگر هستند برمامیهمان طفلندوبر احوال خود بگذارشان بگذارشان باجبروزجرازخانه زن راکردبیرون آن عنود افکند اندر خانه دربستی به روی میهمان تاصبح بوددرفکرقتل کودکان خسته جان ازشوق شب راتاسحرخواب آن سک ملعون نرفت گردید از خوابش بلند از بهر قتل میهمان بگشاد قفل از در برون آورد آن دو میهمان بردی لب شط فرات آن کافر غافل زدین انعام گیرد از عبید از بهر قتل میهمان بر جان مظلومین دور افتاده از آشیان آخر (زمانی) قطع سر از آن دو طفل بیگنه انعام گیرد تا برای راسهای میهمان رخسار ما نیلی مکن حارث بما تو رحم کن تا زرستاند در بهای راس های میهمان هستیم بر تو میهمان حارث بما تو رحم کن آخرمزن ای سنگدل سیلی تو بر رخسارمان آمد زن حارث چه حال کودکان زار دید گفتا به حارث آن زمان آخر ایا شوم عنید بر میهمان نبود روا حارث ستم از حد فزون ای مرداین هردوببین چون مرغ بی بال وپرند دورازدیارخویشتن بی باب وهم بی مادرند ای حارث ای حارث دگرامشب مکن آزارشان کی التماس او اثر بر قلب سنگ او نمود بربست طفلان را به هم آن بدتر ازگبرو جهود زدقفل بردرآن لعین برخوابگاهش شد روان درخوابگاه مرگ خودآن کافر نادان برفت تاآنکه شب بگذشت روشن این جهان ازنوبرفت برداشت سرازخواب مرگ شدجانب طفلان روان بریکدگربست آن لعین آن هردوطفل نازنین تابهرسیم وزر جدا سازد سرازآن دو حزین اف بروفایت ای فلک تاکی کنی ظلم فزون اندر لب شط فرات کرد آن لعین روسیه افکندتنهاشان فرات بردی بخود سرهای مه هستیم بر تو میهمان حارث بما تو رحم کن در مجلس ابن زیاد بردی سر آن کودکان کسمنتبنمسکیتبسکنمیتبسنمتبسمنتیسبس در عزای زاده زهرا چه مرغان بهار در زمین کربلا با یاور و انصار و یار لشگر کفار بی حد از همه شهر و دیار خیمه و خرگه به پا سازند قوم بدشعار سان مور و مار باشند آن گروه نابکار زنده با یاران خود آن پادشاه تاجدار خاک را از خونشان سازند دونان لاله زار جسمش افتدبرزمین از تیغ و پیکان پاره پار در اسیری جانب کوفه بچشم اشکبار ساقی کوثر علی با دیده های اشکبار از جنان اندر سر نعش حسین با حال زار آب ناداده برایشان باغبان کج مدار هر طرف افتاده از باد سموم روزگار نوجوانان نبی هر یک بهر گوش و کنار گوشوار عرش حق با زخمهای بیشمار قطع انگشتش نماید بجدل بی اعتبار ساربان از تن برد دست عزیز کردگار در اسیری با تمام کودکان گلعذار شد (زمانی) ذاکر مداح زار دلفکار مکینسبتنسیمکبتیسکمنبتسیکمبتسیمکنبت یبنسیبتسیکمبتسکمینبتکسیبکنیبتیسمکنکمن باز آمد آن مهی جن و ملک گریند زار باز آمد آن مهی سبط نبی آید حسین باز آمد آن مهی آید زبهر قتل او باز آمد آن مهی در آن زمین از هر طرف باز امد آ مهی دشت و تمام مرز و بوم باز آمد آن مهی تا روز عاشورا حسین باز آمد آن مهی در دهم این از ستم باز آمد آن مهی فرزند دلبند نبی باز آمد آن مهی اهل و عیالش را برند باز آمد آن مهی آید بقد چون کمان باز آمد آن مهی زهرا رسد با شورشین باز آمد آن مهی گلهای باغ مصطفی باز آمد آن مهی پرپر همه گلها شده باز آمد آن مهی غلطان میان خاک و خون باز آمد آن مهی چون ماهی غلطان بخاک باز آمد آن مهی اندر هوای خاتمش باز آمد آن مهی از بهر بند زر دگر باز آمد آن مهی زینب رود چشم پرآب بازآمد آن مهی مرثیه خوان در روز و شب یستبنمکیتسبنیسکمتبسکیبسمنکبیتبسیبسی منیکسبتسیمکنبتسیمکبتسیمکبتسیکمبتنی بهر خالق داور سر جدا مکن از ما میزبان کجا کشته روی سفره میهمان را چون دو مرغ پربسته ما بدام تو باشیم رحم کن مکش ما را حق خالق یکتا میزبان توئی امشب ظلم کم نما برما کرده میهمان ما را زوجه تو ای حارث کی گمان برنج افتیم درگذر بیا از ما در بلا و رنج افتیم امشب اندرین ماوا روی سفره اش سازد کس جداسراز مهمان خاک را مکن سرخ ای پرجفا زخون ما ما دو طفل میهمانیم میزبان توئی برما بی گناه می باشیم ای ستمگر کافر کن رهایمان آریم روی سوی وطن زینجا چشم در ره کوفه کی رویم ما آن جا رو بجانب کوفه اشک از بصر بارد روز تا بشب در ره مانده دیده ها او را شب نخوابد از غصه تا بصبح بهر ما کی خبر زما دارد دست چون تو شدادیم کی خبر زما باشیم چنگ چون تو بی پروا حارث لعین آرد چه بروزگار ما تسکنمیبتبکمنستبکسیسبسیبسیبیبسبسیبس حارثا بیا بگذر سرجدا مکن از ما برتو میهمانیم ما میزبان توئی برما حارثا غریبیم و میهمان بتو باشیم سان صید اسیر آخر بین بدست تو باشیم میهمان تو امشب ما دوطفل بی بابا ما پناه آورده منزل تو ای حارث تا که وارهیم از غم بلک امشب ای حارث کی گمان ما بودی این چنین ستم ها را درکجا دهدکس یاد این چنین عمل ایدون در گذر زما آخر رحم از ره احسان حارثا بیا بگذر سرجدا مکن از ما حارثا بما نبود جرم این چنین بنگر درگذر مکش ما را حق خالق اکبر در وطن بود مادر منتظر برای ما مادر از برای ما انتظار می دارد چون امید برگشتن در وطن زما دارد از فراق ما گریان روز هست تا شبها کی خبر زما دارد با چه روز افتادیم کی خبر زما دارد زیر تیغ جلادیم بی خبر بود صد حیف مادر حزین ما جانب وطن آرد روز کوفه ویران رو سوی وطن مادر کن خبر ز حال ما منتظر دگر منشین تو بره برای ما روی خود وزان پس بر حارث دغا کردند با فغان و با گریه آن دو طفل مه سیما نی جوی اثر کردی قلب حارث سک را گیسوان ما بتراش چون غلام بر بفروش گفت سود ندهد این گفته ها بود بی جا بهر خالق داور سرجدا مکن از ما حارثا بیا بشنو گفته های ما دیگر در بر عبید الله او بداند و ماها در بر عبید الله او بداند و ماها راس هایتان باید از بدن جدا گردد می برم شما را سر در بر عبید الله مدعای من حاصل گردد اندر این دنیا روی خاک یکتن زان کودکان بیفکندی سرخ کرد خاک از خون بهر جیفه دنیا سربرید از طفلان آن ستمگر گمراه بهر کشتن افکندی آن زمان بروی خاک سر جدا نمود از او بس (زمانیا) بنما کن قبول از بانی بخش سینه زنها را قاصدی نمی باشد از برای ما اکنون ای صبا بشو قاصد حق خالق سبحان گو سیه در بر کن کن عزای ما برپا گفتگوی خود طفلان چونکه با صبا کردند بس تضرع و زاری آن دو بی نوا کردند در تضرع و زاری آن دو شاخه طوبا بازبه آن لعین گفتند ده بحرف ما تو گوش کی بحرف آنها داد آنلعین بیدین گوش حارثا بیا بگذر سرجدا مکن از ما کودکان شدند مایوس آنزمان بچشم تر زنده بر تو ما هر دو ای لعین بداختر زنده بر تو ما هر دو سر جدا مکن از ما گفت بهرتان طفلان چاره دگر نبود تاکه مدعایم از سیم و زر روا گردد گیرم از عبید الله زر بهای این سرها آستین خود بالا آندم آنلعین کردی قطع سر از آن کودک او بتیغ کین کردی آه و داد واویلا بهر جیفه دنیا پس برادر دیگر آن ستمگر ناپاک برگلوی او بنهاد خنجر آن سک بی باک حق کودکان یارب جرم شیعیان بخشا سکنمبتسکمنبتسبکسمنیبتسکنمیبتسینمین سرجدا از ما مکن آخر بیا رحمی نما از برای سیم و زر حارث بیا تشنو زما اولا ما را رها کن خوف از روز جزا چون غلامان آی تو بتراش این گیسوی ما کن فروش ای دور از حق زر بگیر اندر بها دست بسته بر تو در بزم عبید الله ما او نماید حکم آنچه خود بداند بهر ما گفت نبود سود از این گفته ها بهر شما می برم نزد عبید الله سرهای شما خلعت و انعام بی حد در بهای راس ها حارثا گفتند پس ده یکدمی مهلت بما پس تو از بعد نماز ما را بکش ای بی حیا لیک ندهد سود اینها دیگر از بهر شما ایستادندی بطاعت رو بدرگاه خدا دستها بر آسمان کردند با حق التجا کن قضاوت بین ما و حارث شوم دغا از برای قتل آنها خواستی حارث به پا بر غلامش گفتا کن تو اینان سرجدا دور افکندی نمود از کشتن آن ها ابا رفت اندر آب و هی آمد برون گفتا خدا نسمتبسیمنکبتسنمبکتسبنمنمسیتبسنمییبن ای ستمگر حارث بی رحم از بهر خدا بیگنه ما را تو می خواهی کشی از بهر چه ظالما ده گوش ما را بر تو می باشد سخن گر نمی سازی رها ما را زبهر سیم و زر تو ببر بازار بر رسم غلامان هر دو تن گر چنین کاری نسازی پس شنو از ما دگر گر کشد او یا که در زندان فرستند از ستم حارث ملعون بحرف کودکان کی گوش داد من همی باید جدا سازم شما را سر زتن چون برم سرهایتان زر در بها گیرم از او چون بدیدند این چنین اطفال زار دلغمین این دم مرگست تا خوانیم دو رکعت نماز گفت آزادیت از بهر نماز ای کودکان چون شدند آزاد کردندی بقبله روی خود از نماز خویش گردیدند فارغ آن دو تن بارالها آگهی تو ای خداوند کریم بعد گفتا رو دعای آن دو طفل نازنین برکشیدی از نیام آن بی حیا شمشیر تیز برگرفتی تیغ از او آندم غلام نیک بخت خودفکند آن پاک طینت درمیان شط آب داد بردست پسر شمشیر خود آن پرجفا خاکرا از خون ایشان اندر ایندم گل نما تیغ را همچون غلام افکند دور آن باوفا کشت فرزند خودش آن غافل از روز جزا برزمین افکند یک یک سربریدی هر دو را لعن بر او کن (زمانی) بهر طفلان کن نوا بتکنمستبسینمکبتسینبمکستیبنمبیتسبنمیس بیاوردی بر ابن زیاد انزانی ابتر به اول صبح آوردی بیا برگو چه بهر ما دو سر آورده از کودکان بیکس مسلم بدید ابن زیاد آنگاه آن هر دو سر مه رو بحارث کردروگفتابیان کن رفت ازمن تاب بحال این دوای حارث نسوخت ازچه دل سنگت امیرا دوش پیدا کردم این دو طفل در منزل ندیدم چون اثر شب آمدم درخانه خوابیدم بلند از جا شدم رفتم قفای گریه و ناله که اندرگردن همدیگرآوردند هردو دست امان باشدبماگفتند اگرگوئیم اصل خویش نسازم ظلم آسوده بجای خویشتن خوابید همه اصل و نژاد و نام خود اظهار بنمودند نمودم نیلی ازسیلی رخ این هردوکودک من اینچنین چون دیدحارث زان غلام پاک زاد گفت رو زودی پسر سر از تن طفلان به بر خون آن طفلان پسردرگردن خودنی گرفت از غضب سیلی بزد حارث درآندم رویشان برگرفت آن دم گریبان صغیران از غضب راس هردو برد افکندی تن آنها فرات یتنسکبتیسنمبتسنمکیبتسینمبتیسنمکتبیس بصبحی زودحارث راس طفلان چون مه انور چه حارث را بدید ابن زیاد از او بشد جویا بگفتا بر عبید الله آندم حارث ظالم چه حارث گفت این بنهادسرهادرحضور او بدیداوچون دوسرراقلب سنگش گشت مثل آب بگو اندر کجا این کودکان افتاددر چنگت به پاسخ درجواب اینگونه گفت آن کافر باطل همه دشت و بیابان را زبهر این دو گردیدم بدم درخواب بشنیدم صدای گریه من آنگه گشودم درازآن خانه بدیدم گریه زینهاهست شدم جویا من آندم از نژاداین دوتا دلریش بگفتم نام خود گوئید از من در امان باشید چه خاطرجمع ازمن ای امیراین هردوگردیدند چه بشنیدم ندادم فرصتی دیگر به ایشان من سنیتبکمسیتبسکیمنبتسینمکسینمبتیینمسمی بیفکندم میان حجره تاریک بر یکسو جدا کردم سر هر دو برت آورده ام اکنون چه گفتنداین صغیران وقت مردن کن بمن ظاهر بگفتی بر عبیدالله چه او بشنید از حارث نمیستبمنکسیتبسنیمکبتسیکنمتبسیکمنتبسین تمام گفتگو و شرح حال زار آن طفلان اجازه خواستن بهر نماز آن کودکان از او بیان بنمو ز او بشنید در ساعت عبید الله بگفت بین تووطفلان قضاوت کرده است این حق نمودی رو بر او گفتا بگیراین ظالم پرکین که طفلان کشته است اورابکش هرطور می دانی کشاکش بردیش هی تازیانه زد سرورویش جدا بنمود اول هردو دست از حارث مرتد بخواری آنچه بتوانست آن مرد اندران ماوا بکن کاری که برخوبی ترا ماند بدوران نام سکنمتبینمکستبسنمیکبتسینمکبتینمنیمسبت ای امام هشتمین سلطان خوبان السلام بررخ ماه تو بی حد از دل و جان السلام کن نظر از مرحمت بر این محبان السلام گوشه چشمی نما بر این گدایان السلام دردمندیم آمدیم از بهر درمان السلام پس اززجرتمام این هردورابستم بهم گیسو چه روشن صبح شدبردم کنارشط این طفلان بگفت ابن زیاد ای حارثا گو راستی آخر (زمانی)گفتگوی کودکان رایک به یک حارث نیکمتسبنمکیتبسکمنیتبسکمینبتسینمبلبی بگفتا حارث بی دین چه بر ابن زیاد دون رساندی گفتگوجائی درآندم حارث بدخو دگر بعد از نماز آنچه سخن گفتندآن دومه شنید ابن زیاد این گفت با آن کافر ناحق یکی مردی که میدانست اوشیعه بود بادین فروبربند تو بازوی حارث را برآنجائی بلند از جابشد آن مرد شیعه بست بازویش بدین سان تا لب شط فرات آن مرد بازآمد زبعد دست ببریدن جدا کردی سر او را مکن ظلم وستم برکس(زمانی)تودراین ایام یمسنکبتیسنمکبتیسکمبتیسمنکبتیسکبتیس قبله گاه شیعیان شاه خراسان السلام ای شهید زهر مامون جفاجوی دغا یادگاری امام هفتمین سلطان طوس چون گدایان آمدیم بردرگهت ای کان جود پادشاها تو مکن محروم مارا از درت بااشاره توکنی هر درد درمان السلام بردر دارالشفایت چشم گریان السلام در طواف قبرت آئیم ما فقیران السلام خط آزادی بما ده از گناهان السلام هم قسم بر مادرت دخت رسولان السلام یک شهیداززهرویک مقتول عدوان السلام جد مظلومت حسین سلطان عطشان السلام آن اسیر دست قوم نامسلمان السلام هم بجعفر نورچشمش از دل و جان السلام آنکه چهارده سال جا بودش بزندان السلام آن شهید زهر ام الفضل ملعون السلام آن شهید زهر معتز بد ایمان السلام برشه صاحب زمان رهبر به خلقان السلام شو (زمانی) را شفیع جرم عصیان السلام نیتبسنمیکبتسیکنمبتسنکیمبتسبینبتیننیمتب پشت و پناه من پشت و پناه من زین کوفی مرتد پشت و پناه من جمله بود بسیار پشت و پناه من گر طبیبان درد را درمان بدارو می کنند مستمند و دردمندیم بهر درمان آمدیم گر روندی اغنیا در کعبه از بهر طواف یابن زهرا بیم داریم از گناه خویشتن حق جدت مصطفی و هم به بابایت علی حق هر دو گوشوار حق حسن دیگر حسین بر همان مقتول لب تشنه شهیددرجنب آب حق سجاد علیل زار تب دار حسین بر امام پنجمین باقر شه بحر العلوم حق بابای غریبت موسی الکاظم قسم حق فرزندت تقی نهم امام ما جواد بر امام دهمین فرزند دلبند جواد حق آن مسموم زهر یعنی امام عسکری ای امام هشتمین ای قبله گاه مومنین سکبتمینسمکتبسکنمیبتسینکمبتیسنمبتی برخیز از جا ای علمدار سپاه من بگشا برویم دیده بنگر اشک و آه من برخیز ازاینجا این زمین پرزخوف می باشد باشد مکان دیو و قوم اشقیای من برخیز ای جان اخا سقای طفلانم تا در حرم رو آوریم زین دشت جان من از ظلم عدوانست پشت و پناه من از جور این کفار پشت و پناه من در چنگ اشرارم پشت و پناه من چشم انتظار تو پشت و پناه من ای زاده حیدر پشت و پناه من چون مور و مار اعدا پشت و پناه من برکش توتیغ تیز پشت و پناه من اشک از بصر بارد پشت و پناه من رو بر سفر گردند پشت و پناه من آن غم نصیبان بین پشت و پناه من بیمار من سجاد دستت جدا از تن چرا در این بیابانست خوناب غم باشد روان از دیده های من جان برادر بعد تو شد روزگارم تار کن قد سرو خویش راست ای باوفای من بعد تو دیگر یا اخا من بی علمدارم دیگر نباشد یاوری جز از خدای من رفتی اخا جان مادر پیر فکار تو اندر وطن می باشد ای میر سپاه من برخیز جانا در وطن رو در بر مادر دیدار مادر کن تو دوست و اقربای من جانا برآرازخاک سربین دشت واین صحرا برکف تمامی تیغها قوم دغای من اندر پی قتل منند جانا زجا برخیز کن دفع شر این همه دور از خدای من زینب ز داغت در حرم چشمان تر دارد روزش بود زین بعد چون شام سیاه من بعد تو باید خواهران جمله کمر بندند با کودکان خردسال بینوای من ده گوش اندر خیمه تو افغان طفلان بین دیگر خروش اصغر شیرین لقای من در بستر تب از عطش در آه و در فریاد پشت و پناه من باشند در خیمه پشت و پناه من این فرقه باطل پشت و پناه من ماه بنی هاشم پشت و پناه من برجانب جنت پشت و پناه من برجدم احمد گو پشت و پناه من ز اولاد افکارش پشت و پناه من آید در این غربت پشت و پناه من ای کردگار پاک پشت و پناه من ای خالق یکتا پشت و پناه من تسنمکبتیسنمکبتسنمیبتسنیمبتسنمبینبمینی ای داد ز ظلم سپه کوفه و هم شام سوزد زتب هم از عطش آن بینوای من جان برادر در نوا آل نبی جمله روکن توخاموش این همه غمدیده های من داغ تو بنهادند تا محشر مرا بر دل دیگر خوشست از بعد تو مردم برای من گشتی چه تو کشته ز ظلم فرقه ظالم یاری نمی سازد دگر کس از برای من جان برادر می روی زین دشت پرمحنت در نزد جدم برخبر از ماجرای من از جانب من واقعات کربلا را تو آنچه ستم آمد ز امت از برای من بابم علی شیر خدا را کن خبردارش بر مادرم زهرا دگر برگو سلام من برگو به زهرا مادرم آن بانوی جنت بندد دم مردن ز مهر او چشم های من یا رب بحق سبط پیغمبر شه لولاک گوید (زمانی) بگذر از جرم و خطای من دیگر تو عصیان همه سینه زنان بخشا حق حسین آن تشنه کرببلای من سکمینبتسینمبتیسنمبتینسمبتنیمتبمنینمیسی گفتا شه دین آه که از گردش ایام در خیمه رسد ناله آن ماه لقایم زینب فرس آور برم ای خواهر گریان شاید که نشان یابم از آن شاخه طوبی از تیغ و سنان سپه شامی بی باک آورد فرس در بر آن خسرو ابرار بگرفت نشستی بفرس آن شه اطهر برجانب آن کوفی مردود لعین رفت بدرید سپه خود برساندی بر آن مه بنشست و نهادی سر عباس بزانو بالین تو بنشسته حسین با دل خونین بالین تو بنشسته ببین با دل مضطر چون موروملخ صف زده اطراف و جوانب آن مهر و محبت زتو جانا بکجا شد آبی به لب لعل سکینه برسان تو ناخرده لبن جان اخا تشنه آبست بنگر که بتو مرثیه خان گشت ز حد بیش بسکنمیبسیبتسیکمنبتسینکمبتسینمکبنیتب سقای این لب تشنگان برادر ابوالفضل بر من نظاره بنما جان اخا ابوالفضل بنشسته با قلب کباب و چشمان خونین برکف تمامی تیر و تیغ و خنجر ابوالفضل شد کشته ابوالفضل علمدار سپاهم بنمود در آن لحظه خطاب آن شه خوبان آور فرسم تا بروم حانب اعدا افتاده ابوالفضل رشیدم بروی خاک بشنید چه زینب زحسین با دل افکار بازوی برادر زوفا زینب مضطر بنشست چه برپشت فرس آن شه دین رفت شد حمله ور او بر سپه شامی و کوفه آمد بسر نعش برادر شه نیکو فرمود به عباس گشا دیده خود بین بگشای اخا دیده نظر کن به برادر بگشای اخا دیده ببین قوم مخالف بگشای تو دیده بنما راست قد خود برخیز سوی خیمه سرا روی بکن تو برخیز که اصغر به حرم در تب و تابست برخیز اخا جان که (زمانی) بدل ریش تینمکبتسنمیبتسکیسبسیبسینبتسینمبتنیسمنی ای خفته اندرخاک و خون برادر ابوالفضل بگشای دیدگان را جان اخا ابوالفضل بگشا زهم دیده ببین حسینت به بالین اطراف او چون مور و مار سپاه ملاعین پرچم به پا کن بهر من شوم من فدایت ای سرور و سردار من برادر ابوالفضل دنیا به کام فرقه خسان شد برادر از دست ظلم کوفی ستمگر ابوالفضل اندر حرم در اضطراب و غوغا صغیران از ناله شان گوش فلک شده کر ابوالفضل برخیز می باشد مکان دیوان در اینجا پس نیست اینجاجای خواب دیگرابوالفضل با آن تن بی دست از جفای اعادی بگشود از هم دیدگان انور ابوالفضل بهتر زبهرم هست دشت و صحرا حسینم تا باشدش جان در بدن برادر ابوالفضل خیمه مبر در نزد دختر خود سکینه چون داده وعده آبش ای برادر ابوالفضل بی دست گشتم از جفای این قوم بدخو گردید اندر خون خود شناور ابوالفضل از گردش چرخ فلک امان و دوصد داد کوته سخن چون نی نوا نما بر ابوالفضل نمیسکتبسنمبتیبنسمکتبیسمنبتیسنمبتنمیتین از من زار ببر سوی برادر خبری گو که عباس تو شد کشته اخاجان تو بیا کن راست قد سرو خود شوم من فدایت اندر بر قوم ظلم شوم من فدایت قد حسین از داغ تو کمان شد برادر چون شب مرا عالم به دیدگان شد برادر برخیز بین از های و هوی اعدا اخی جان از تشنه کامی خشک لعل لب زان عزیزان برخیز نبود جای خواب راحت در اینجا ترسم که آسیبی بتو بیاید از آنها اینگونه ذکر و گفتگو شه دین نمودی میخواست جسم او برد به خیمه امام گرامی گفتا اخا بگذار اندر اینجا حسینم خیمه مبر من را عزیز زهرا حسینم بگذار من را تو به نزد این اهل کوفه خجلت بسی من را اخا بود زان حزینه برگو به او یاد لبان خشک تو عمو یاد لب خشک تو جان بدادم بدان تو دیدار ما دیگر بروز محشر بیفتاد یک دل (زمانی) من ندیده ام زو بود شاد بنسمبتسیبسیکبمنتسیبمستنمیستبنمسیمنین برو ای باد صبا سوی حرم کن گذری بده پیغام مرا تو به حسینم ز وفا منتظر در ره تو مانده دو چشم تر من آید اندر سر بالین من آن نور مبین یا حسین جان اخا بر سر من پای گذار روبرویم اجل ای شاه جهان بر من شد شد خبردار (زمانی) به حرم شاه شهید بنیکمتبنسمکشتیبسنمکبتسکنمینمیتبینمین بحرم از صف آن قوم عدویان آمد رفت بیرون زکفم آه ابوالفضل جوان خواهرا مرگ برادر بشکست این کمرم بسوی لشکر کفار همی روی نهاد تا رسیدی بسر نعش ابوالفضل رشید پاک خون کرد بدامن ز سرو پیکر او به حسینت نظری کن تو ایا خسرو ناس صف زده دور من و من بمیان مثل نگین دشمنم هست زحد بیش گروه فاجر مانده بهرم بجز از جمع زنان مضطر شو مقابل تو به این لشکر کفار دنی شد (زمانی) بتو ذاکر دگر ای نور دو عین یسبیسبسیبنمتیبسمنیتبسمنیمستبیمنستبینمسی رحمی به حال مضطرم آخر تورا من مادرم کردی زمن ترک وفا سوی بیابان می روی یا اخا جان تو حسین زود بیا در برمن ای صبا زود خبر ده به حسینم شه دین رو بگو باد صبا تو ز زبان من زار یا اخا آی که من را دم جان دادن شد سخن این گونه بلب داشت علمدار رشید نمیبتسینمکبتیکمسنبیتسیکنمبتسیمنمیتبس صوت عباس بگوش شه خوبان آمد شه دین گفت که آوخ کمرم گشت کمان گفت بر زینب غمدیده فرس آر برم بفرس گشت سوار آن شه شاهان چون باد آمدی آمدی آن شاه زدل ناله کشید بنشستی سر زانو بنهادی سر او دیده بگشای بگفتا ز وفا ای عباس برگشا دیده ببین این سپه شوم لعین من غریبم نبود یاور و یارم آخر یا اخا خیز نگر من نه سپاهی دیگر خیز بنمای تو برپا علم ای سرو سهی خیز از جای که مشتاق بر این هست حسین تیسنمکیبتسنمیبتسمبتیسمبتیسمنسمیتبسمن آهسته رو ای اکبرم نور دو چشمان ترم از پیش چشمم اکبرا از چه شتابان می روی برگردازایشان کن حذرای اکبرم ای اکبرم برسوی این گرگان مروای اکبرم ای اکبرم آید قفایت با فغان ای نوجوان خوش سیر چون ابر گرید در بهار ای اکبرم ای اکبرم ای نور چشمان ترم آخر ترا من مادرم ای نوجوان مه لقا احوال مادر را تو بین رحمی به این پیر حزین ای اکبرم ای اکبرم شمع شبان تار من از چه شتابان می روی سوی همین دشت خطرای اکبرم ای اکبرم برسوی خارستان مرو ای اکبرم ای اکبرم یکجونباشدرحمشان کفهاهمه شسته زخون بی دین وبی ایمان همه ای اکبرم ای اکبرم ای طوطی شکرشکن بگذرازاین رفتن مرو قلبم زداغت خون مکن ای اکبرم ای اکبرم اندرسرگهواره ات تاصبح کی رفتم بخواب با رنج و زحمتها فزون ای اکبرم ای اکبرم آغوش خودروزوشبان بگرفتمت بگرفتمت چون ازتوحالا دل کنم ای اکبرم ای اکبرم آخر زجور روزگار پرجفای بی وفا ای کاش می مردم اول ای اکبرم ای اکبرم شبه رخ پیغمبری یوسف جمالی مثل تو ای یوسف کنعان من برسوی گرگان می روی آهسته رو آهسته رو ای اکبرم ای اکبرم آهسته رو آهسته رو بین مادر خونین جگر افتان و خیزانست او با قلب سوزان چشم تر ای اکبرم ای اکبرم شبه رخ پیغمبرم ای شبه روی مصطفی ای یادگار شاه دین نالد چه نی از هجر تو ای نوجوان نازنین ای بلبل گلزار من از چه شتابان می روی ترک ازچمن کردی چراسمت بیابان می روی ترک از چمن منما مرو ای اکبرم ای اکبرم سرتاسر صحرا بود پر از سپاه کوفیان ترسی زمحشرنی بدل خوف ازخداوند جهان ای آهوی مشک وختن بگذرازاین رفتن مرو سوی گروه پرزفن بگذر از این رفتن مرو پروردمت ای نوجوان با ناز در فصل شباب میکردمت بس لای لای تاای پسرگردی بخواب چون غنچهگل پرورش می دادمت می دادمت تا نوجوانی حالیا بنمودمت بنمودمت چون لولو مرجان نگهداری نمودم من ترا از دست خوددادم ترا اندر زمین کربلا فخرم بدنیا بود این دارم جوانی مثل تو اندر سخاوت چون پدر ای اکبرم ای اکبرم ازنوررویت اینجهان روشن توکردیای پسر سازی غروب ای ماه من ای اکبرم ای اکبرم جن و ملک در ماتمت خونبار از دیده همه برناله لیلا که گفت ای اکبرم ای اکبرم بنسکتبنمیسبتیسنمبتیسمنبتیسنیمستبمنسسنم سوی میدان می روم از بهر یاری پدر گر دهد نصرت خدا آیم برت بار دگر ایستاده زان مرا افتاده اندر دل شرر ده تسلی از غم من قلب مجروح پدر پس بگو یاری که سازد بر عزیز دادگر تیغها برکف تمام آن خلق از حق بی خبر باب من درراه حق از تن جدا گردید سر عاقبت میدان که میگیرداجل من را به بر هرکس آیددرجهان آخر نهد درخاک سر مادران کشتگان گردند حاضر سربسر با چه رو مانی تو نزد دختر خیر البشر من حسین کردم فداچون شد ندادی توپسر روسفیدی این بود سازی زمن صرف نظر جان خود بنما فدای بابت ای نیکو سیر ام لیلا رفت اندر خیمه با چشمان تر اندرشجاعت چون علی یک قهرمانی مثل تو ای ماه رخشانده زدی ازشرق عالم تاتوسر صدحیف افسوس حالیا پنهان شوی توازنظر سرتاسر دنیا شود بی نور تو شام سیه یارب قسم حق علی کن بر(زمانی)یک نگه نسکبتینمسبتیسمبتسکیبتسیبسبسنیمبتس ناله منما ام لیلا مادر خونین جگر رو سوی خیمه نشین ای مادر آشفته حال کن نظر مادر ببین با گردن کج باب من در حضور باب بهر من منال ای مادرا مادرا گوئی که برگردم زرزم کوفیان صف زده کوفی بقصدجان باب ازچهارسمت کن خیال امروز ای مادر نرفتم من بجنگ بعد بابا گر بمانم در جهان صدسال من کس نمی ماند بدنیا غیر ذات پاک حق چون شود روز قیامت در حضور فاطمه جده ام زهرا از ایشان عذرخواهی می کند گر بپرسد از حسینم اکبرت بهتر نبود پس چه گوئی در جواب فاطمه آن روز تو چون شنید از اکبرش لیلا بگفتا رو علی شد روان اکبر بمیدان جنگ قوم بد سیر تاکه آورد نعش اکبر را امام بحر و بر با فغان آمد (زمانی) جانب نعش پسر سیبکنمسیتبسمنکیبتسنمکسیتنمبتینمیتبنننن ظلم بیش از اندازه به اولاد بوتراب آمد شد بسته زکین آب روان بر اولاد پیغمبر فرزندانش از تشنه لبی اندر تب و تاب آمد اشک مثل باران بهار از دیده فرو بارند جانهازعطش برلب وقلبان همی کباب آمد ساقی و سپهدار توئی کن چاره درد ما اندر لب دریا موج زن برهرسمت آب آمد سردار شهنشاه جهان ای عمو تو می باشی مرغ دل زما بال زنان بهر جرعه آب آمد آور آب برسوی حرم از برای این طفلان صیدآن حرم بین جان بلب بهرجرعه آب آمد با قلب حزین گشت روان نزد سبط پیغمبر یا اخا به حال کودکان قلب من کباب آمد هم منشی و سردار تو برکل این سپاهانم روزپیش چشمانم چوشب تارای جناب آمد بنمود وداع حرم سلطان غریبان را زین وداع زینب را زدل بیرون صبر تاب آمد وانگاه روانگردید او بر نبرد آن عدوان نامدی از خیمه بیرون آن حزین ناتوان آنزمان آن غم رسیده از حرم بیرون شدی ستکبینستبسکمتبسکمنبتسمیبتسکنمبتیس اندر حرم آل نبی چون قحطی آب آمد در دشت بلا از ستم کوفیان بد اختر آنهم چه فراتی که بدی مهر دخت پیغمبر طفلان حسین ازتشنگی از سوز عطش نالند با ساقی سردار حرم گفتگو همی دارند فرمود سکینه که ایا عموی نکوسیما سوختیم از سوز عطش از تشنه لبی ماها فریادرس این کودکان ای عموتو می باشی چون شودتوبراین کودکان ازوفا نظرسازی گیر مشک خالی رازمن ای عموتوازاحسان وارهیم بلک از تشنگی ترکنیم لب عطشان بشنید چه عباس جوان آن زاده اژدر در بوسید زمین را زادب اندر بر آن سرور ای جان اخا آخر نه من سقای یتیمانم اذن خواهم اکنون ازتومن برجنگ عدویانم کردحاصل آخرازحسین اذن جنگ عدوان را هم وداع کردی خواهران زار پریشانرا بنمود وداع اهل بیت شهنشه خوبان چون شیر(زمانی)جنگ آن خیل بیحساب آمد سنکمیتبسیمنبستبیسنمتبسیینسمبتسبیینسسنم بهر جنگ قوم اشقیا آن زاده اژدر در شیرافکن دشت ماریه یعنی حضرت عباس تاکه از برایت آورم آب ای مه انور بهر آب ای جان عمو سوی قوم بی ایمان گفت برسکینه این روان شدبسوی آن لشکر بعدگفتگوپس اوخطاب برآن قوم ابتر کرد در پاسخ عباس خموش آن گروه بد اختر برکشیدشمشیروبه آن قوم حمله ور گردید خود رساند لب شط فرات پور ساقی کوثر در آب فرو برد کف خویش آندم مه رو ریخت آبرا بر روی آب لب نکرد از آن تر مشک آبرا آنگاه او بهر کودکان شه زد گفت بگیرید دور او از چهارسو یکسر او یکتن واندشت همه پر زلشکر دشمن بن طفیل عمودش زد بسر آن بدور از داور صیحه برکشدازدل وگفت یااخا برس فریاد یا اخا اجل تنگ مرا برگرفته اندر بر تا رخ مهت بینم رود از تن جان شیرینم هم (زمانیرا)این آرزوست ازتوای شه اطهر ذوالفقار برکف بهر قتل سپاه بی ایمان نسمتبسنمیبتسنمیبتسنیمبتسیمنکبتسیمنبننن اذن جنگ بگرفت ازحسین عباس نکومنظر گفتا بسکینه آن زمان آن خسرو میرناس می روم عموجان بهرآب سوی قوم حق نشناس بنشین بسر ره ای عمو من روم سوی میدان تا مگر ستانم بهر تو آب من از آن دونان اندر صف میدان آمد و گفتگو بلشکر کرد گفتگوی اوکی جوی اثرقلب قوم کافرکرد این چنین وزان لشکرکین عباس غضمفر دید قلب آن سپه از یکدگرچون شیرنراو بدرید پرکردویکی مشک وهمی خواست نوشد آبی او ناگاه بیاد آمدش از لعل شه و طفلان او گردید روان بر این امید تا آنکه برد خیمه ابن سعد دید این گونه بانگی بلشکر کوفه از حالت عباس جوان آه ای چه گویم من عاقبت درآن میدان فتادهردودست اواز تن زان عمود عباس جوان بر روی زمین افتاد آخرین زمان شد بقیام دیدار دگر افتاد یا اخا دم مرگ رسان خویش را تو بالینم در آرزوی آمدن تو من ای شه دینم شمکنسیبتسشنمیبتسشنمبیتسشنمبتنمشنمشن شد دم آخر من لیک بود قلب کباب قسمت من نشد آبی زبراشان ببرم در بر دخترت آن کودک غمدیده مبر بهر او آب بیارم بسوی خیمه سرا زین جهت جان اخا از رخ آن مه خجلم شرح احوال مرا جان اخا گوی بر او آب بر خاک فروریخت مکن بی تابی هر دو دست از تن من قطع ز تن گردیده این تن من شده از کین هدف تیر و سنان خرد گردیده فتادم بزمین با دل زار خجل از روی تو تا حشر همی ماندم من نشدم قسمت و کشته شدم از تیغ عدو برگرفت است مرا تنگ در این لحظه ببر ای (زمانی) تو شب و روز وزاین غصه بنال نبنسیمبتنسکتبنمتبسمکتبسمنبتسیمبیسنیمس کن ای عم والا گهر لطفی به طفل بی پدر تا دررهت قربان شونژم من ای عم والاگهر بریاریت ای پادشه بر جنگ عدوانت روم درخیمه گه دیگر عمو ماندن بمن نبود ثمر بر جانب میدان روم اندر نبرد اشقیا کسشمنیتبسکیمنبستیبسمکیبتسنمبتسبنیسن کرد عباس بشاهنشه مظلوم خطاب بهر اطفال صغیر تو بسوزد جگرم یاحسین جان اخا نعش مرا خیمه مبر وعده دادم بسکینه من ایا جان اخا قسمت من نشدی آب برم سوی حرم از من زار پیامی ببر ای سرو نکو گوی دادم بتو وعده که بیارم آبی جان عمو تو اگر تشنه لبی در خیمه داری از تشنه لبی گر تو لبان عطشان سرم از ضرب عمود این طفیل غدّار ای عمو یاد لب خشک تو جان دادم من آرزو بود دگر بار بیایم بر تو نبود از چنگ اجل آه نجاتم دیگر آخرین وقت بمن هست مرا ساز حلال سکمیبنتسیکمنبتسکمبنیتسمکبنتسمنکبت گفتا به شاه بحر و بر قاسم چنین با چشم تر ده اذن جنگم ای عمو بر جنگ قوم بدسیر اذنم بده جان عمو تا جان بقربانت کنم غلطان بخاک وخون شوم درراه توجان سپرم ای عم نیکو منظرم ده اذنم از راه وفا وزمرحمت کن ای عموآخرتوبر قاسم نظر شو مهربان همچون پدربراین صغیر بی پدر راضی نمی گردم روی میدان قوم ظالمم داغ علی اکبر بسست از رفتن میدان گذر داغ فراق تو دگر این دل ندارد ای پسر اذنت دهم گرای عموترسم ازاین کفار من رو درحرم درنزدمادر تو از این میدان گذر وز رفتن جنگ عدو آخر نما صرف نظر اندر حرم آمد بنزد مادر خود با فغان اذنم دهدبرجنگ وقربانش کنم این جان وسر مادر یتیمم من که چون بابا نمی دارم بسر گویا بقربانی نیم لایق بر آن با نژاد تاجانب میدان روم سازم فدایش جان و سر تا جانب میدان روم جنگ گروه بدسیر چون عنچه گل آنزمان فرزند را بر کشید بربازویت تعویض داری هست سرخط پدر رو برعمویت ده نشان سرخط بابت ای پسر با گردن کج روتواندر خدمت عموی خود بیند خط بابت چه اوای نوجوان خوش سیر آخر(زمانی) بس نما دیگرتواز مطلب گذر نسکمتبسیمنکتبیمسنکتبیسکیبتسیکبتنیمنن سازم بقربانت عموجان عزیز خویش را گر نیست بابایم بسر هستی مرا جای پدر شه گفت اورادرجواب ای نور دیده قاسمم تو یادگاری از حسن داغ تو باشد مشکلم داغ علی اکبر دلم خون کرده آخر سربسر رو در حرم جان عمو اذنت نخواهم داد من داغ ترا ای نوجوان بدهند اندر قلب من اندر بر مادر برو در خیمه ای نور بصر قاسم زشه مایوس شد گردید از آنجا روان گفتا به مادر مادرا رفتم بر عمو کنون بر من نداد اذن جدال آن پادشاه بحر و بر اذن جدال کوفیان بر من عموی من نداد مادر بیا رو گیر بهرم اذن از آن سرو عباد مادر برو از بهر من گیر اذن بتوانی اگر از شاه زاده مادر گریان چه اینگونه شنید فرمود اینگونه سخن ای تو مرا نخل امید بگشا ز بازوجان من این لحظه سر خط پدر برگیر تعویض پدرجان من اندردست خود برتو دهد اذن جدال البته دان انکان جود اذن جدالت می دهد آن زاده خیرالبشر یسنکبتسمنکیبتسیمنکبتسکمیبسمکتییننن سمنکتبیسیکمنبتسیمنبتسیمکنبتسیمنکبتسی گر اذن میدانت نداد عم نکوی باوفا فرزندم از بازو گشا خطّ پدر بر او نما تعویض بابایش حسن آمد به نزد عم خود خط برادر دید شه گردید اشک او رها با گردن کج ایستاده در بر آن حق پرست دادی بقاسم آن امام اذن جدال اشقیا آورد رو اندر حرم بهر وداع آخرین آخر وداعم با تو شد ای مادر غم مبتلا مادر بیا سیرم ببین حکم الهی آمده بنما حلالم مادرا بنما حلالم مادرا رنجی کشیدی بهرمن مادرحلالم کن حلال رنجیده قلبت گرزمن راضی زمن شوازوفا بیرون دویدند جملگی بر سوی آنماه تکو حلقه بدور او زدند جمله زنان و طفل ها گفتا به نجمه مادرش پس مادر افکار من این دیدن آخر بود دیدار دیگر در جزا ازخیمه گه برجنگ آنقوم ظلم قاسم برفت نامد (زمانی) خیمه دیگر آن جوان مه لقا سینمکبتسنمبتسمینکبتسینمبتینمنینیمییییسب منیتبسمنکبتسیمکبتسیبنمسیتبسینمیبینننمنن گفتا به قاسم مادرش ای نوجوان مه لقا تعویض باب خویش را بر نزد عم باوفا قاسم چه از مادر شنید بگشاد ازبازوی خود دادی نشان خط پدر قاسم چه برانکان جود اندرحضورشاه دین خط پدر بودش بدست شه دیدقاسم راچنان آهش زکیوان برگذاشت چون کردحاصل اذن جنگ قاسم ازآن سلطان دین گفتابیا از خیمه بیرون مادرا حالم ببین مادر بیا سیرم ببین وقت جدائی آمده عمر عزیزم مادرا امروز بر سر آمده شیری که دادی برمن ای مادربمن بنما حلال من می روم نایم دگر از رزم این قوم ظلال آمد بگوش اهل بیت شاه دین آواز او باگریه هر یک آن زنان کردند با او گفتگو کردی یکایک راوداع اهل حرم طفل حسن رفتم خداحافظ بیا بین سیر تو دیدار من کردی وداع مادر و اهل حرم قاسم برفت اندر نبرد کوفی و آن شامی ظالم برفت سکمنیتبسمنبیتسنمیکبتسیمنکبتسینمبتیننن بنیکمستبنمکستیبنسمیبتسنیمبتسینمبتسینمبت تو گوئی خضر پیغمبر لب آب ضلال آمد حمایل برکمر شمشیر چه شیرکردگار آمد همی گوئی درآن میدان پیمبر راگذار آمد بجنگ مرحب خیبر شه دُل دُِل سروار آمد شب تاریک رفت و نور از نو آشکار آمد که نورش جلوه گربرکُل این دنیای تار آمد شدندی مات ومبهوت این چه ماهست آشکارآمد که این مه رو که می باشد بعزم کارزارآمد پیمبر جنگ ماها آن رسول کردگار آمد که افضل بر تمام انبیاء در روزگار آمد بجنگ ما زجنت شافع روز شمارآمد پیمبرنیست گفت این جنگتان دراین دیارآمد بمیدان از برای یاری باب کبار آمد جهان تاریک برچشمش دگرچون شام تارآمد فرستد این جوان مادر قفایش اشکبار آمد بیندازیدش از پا گرچه سرو لاله زار آمد بسان ابر در جوش آن گروه بدشعار آمد بسوی نار سوزان آن عدو را رهسپار آمد چه دریائی که موج آن زهرسوآشکار آمد نگون برخاک خاک ازخون پاکش لاله زارآمد میسنتبنمستتتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنذلبنمننتنمتننننینین سوی میدان علی اکبر چوآن یوسف جمال آمد نشسته بر فرس چون ماه تابان آن گل احمر چه اندر صحنه میدان رسیدآن گوهر یکتا ویاگوئی علی باشد بقصد قلعه خیبر شعاع نور روی او بتابید اندرآن میدان نمایان آفتابی گوئیا از شرق عالم شد چه آن رخسار ماه او بدیدند آنهمه لشکر بلب حرز جواد خواندند بهر چشم زخم او عجب دارد شباهت این جوان برخاتم داور روا نبود کمر بندیم برجنگ رسول خود که ای خاک دوعالم باد بفرق ماهمه لشکر بدینسان دیدچون بن سعدآن مردود بدآئین که فرزندحسین هست این شبیه مصطفی اکبر دگر نبود حسین را یاوری ای لشکر کوفه حسین رایاوری گربود نمی آمدزدل هرگز کنان زاطراف او سازید با تیر و سنان حمله سپاه خصم بشنیدند چون گفتار آن ملعون به هرکس تیغ زدافکندیش اززین بروی خاک زخون آن ستمکاران (زمانی)کردروی دشت چه گویم آه وواویلاکه از روی فرس آخر نسمبیتسنمیبتسینمبتسینبمتیسنمتبینسمبتثهخق زین و برگت واژگون باشدسوی خیمه سرا دم بدم داری نوا ای فرس باشد چرا دم بدم داری فغان کردی خون قلب مرا بی علی اکبرم شبه روی مصطفی درکجا افکندیش آمدی بی او چرا در نبرد مشرکین خون مکن قلب مرا ای فرس کن گفتگو حال او افشا نما آن گل فصل بهار سرو بستان مرا سوزم از درد فراق ای عقاب باوفا کرد اشاره او بسر من روم تو از قفا آن ضیاء دیده ات گوشه دشت بلا دمبدم داری نوا قصه ات افشا نما ای عقابا آمدی رنگین زخون داری نوا اشک ریز از دیده ها یال تو رنگین زخون واژگون زین بینمت ای مرکب بسته زبان یال تو رنگین زخون کن آگهم زین ماجرا با چنین حالت زمیدان آمدی سوی حرم راستی بنما بیان شد در کجا آنمه لقا اکبرم آن مه لقا ای فرس بردی کجا ای فرس بردی علی اکبر جوان نازنین آمدی بی او چرا برگو بمن بهر خدا بینم از خون سرخ باشد جمله اعضاء تو از چنین رنگ و فغان خود مرا آگه نما ای فرس بردی کجا تو یوسف لیلای زار برزمین افکندیش از پشت خود برگو کجا هجر دوریش مرا اندر جگر افکنده داغ حال او برگومرا منما بهجرش مبتلا آن زبان بسته چه بشنیداین سخن زان خون جگر ره گرفت یعنی تو لیلا جانب صحرا بیا می رسانم من ترا بریوسف گم گشته ات صورتش بینی دم مرگ ای حزین بی نوا دمبدم داری نوا قصه ات افشا نما اشکش از دیده چکید سوی شبه مصطفی رفت او با صد شتاب زینت عرش خدا آن مه سیمین برش چنگ گرگان دغا سبمنیکبتسیبمسنتبسیمنکبتسینیمستبینبتیننن فریاد کشید اشک فروریخت زدیده مجروح تمام بدن از تیر و سنانش ازمهر گرفتی سر فرزند خود از خاک بوسید بس از مهر و کرم آن رخ زیبا تا آنکه (زمانی) زتنش روح بر آن شد نسیکبتنمستبسیمنبتنسمیتبسنمیبتنیسمبتنیمنم در حرم شهزاده اکبر آن جوان خوش سیر شد واع آخرین اکبر رود سوی سفر در قیامت وعده دیدار شد بار دگر وقت قربانی من اکنون شد ای مادر نگر جان کنم قربان بابم آن شه والاگهر زحمت ناراحتی بی خوابیت وقت سحر گفت لیلا ای عقاب آئی تو از دشت بلا زین و برگ واژگون تو بی علی اکبر چرا آن زبان بسته روان گردید هی شیهه کشید رو بسمت بادیه رفت آن عقاب با وفا شاه خوبان باب اکبر از قفای آن عقاب در هوای یوسف گم گشته اش با صد نوا شاه دین رفت ای (زمانی) درهوای اکبرش تا بیاید زنده بلک آن یوسف گم گشته را بیبیسبیبیبیبیبیبسیبسبسیبیسبسیبیبیسبسیببیسب افتاد چه بر نعش پسر دیده آن شه چون ماهیّ در دجله خون دید جوانش آمد بسر نعش علی آن شه لولاک بنهاد روی زانو سر اکبر خود را بر دامن بابا سر آن تازه جوان بود منکستبسینمبتیسنمبتسینمبتسینمبتیسنمبیبی آمد از بهر وداع مادر خونین جگر گفت ای مادر بیا ازخیمه گه یک دم برون مادرا لیلا بیا باشد وداع آخرین یاوران رفتند گردیدند قربان یک بیک نوبت جان بازی اکبر بدان مادر رسید مادرا کن شیر خود را بر علی اکبر حلال سربرهنه پابرهنه آمد از خیمه بدر صورتش بوسید آن پیز حزین با چشم تر از جفایت ای فلک ای روزگار پرخطر ماند بردل آرزو کاش عمر من آید بسر عیش تو بینم لباس شادیت سازم به بر مادرا بر جانب میدان دمی کن تو نظر ده اجازه تا روم جنگ گروه بد سیر کن حلالم کن حلالم حالیا مادر دگر برنگردیدی زمیدان عمر او آمد بسر نونهال عمر اکبر گشت آخر بی ثمر بازگشتش در حرم فرقش بدی شق القمر گفت بنمائید لیلا مادر اکبر خبر از حرم بیرون (زمانی) گشت او با چشم تر مینکبستیبنمکسیتبیکمنسبتیمنکبتیمکنبسیی گل احمر لیلا علی اکبر لیلا بر تارک اکبر پسر سید بطحا گل احمر لیلا خون گشت چه فواره روان از سرش او را گل احمر لیلا گردید برون تاب و توان ز انگل رعنا صوت اکبر آمد اندر گوش لیلا مادرش برگشاد آغوش اندر برگرفت فرزند خود می زد او بوسه به رخسار پسر می گفت داد گفت بر دل داشتم من آرزوهای زیاد آرزو بودم بدل اندر مدینه جان من دید اکبر ناله و افغان مادر را بگفت نعره هل من مبارز بین که آید از عدو نیست دیگر فرصتی مادر بمانم در برت شد جدا اکبر زمادر جانب عدوان برفت آه افسوس از جفای روزگار پر ستم وقت رفتن رفت اکبر همچو گل اما ولیک شاه دین آورد نعش اکبرش اندر حرم باخبر از مرگ اکبر گشت چون لیلای زار مکینبتسنمکبتسنمکتبسمنکتبینمتبیسمنتبک شد غرقه بخون چون علی اکبر لیلا شق القمر از تیغ شد آن شاخه طوبی زد تیغ چه بن منقذ بی دین ستمگر آن زانی ابتر وز ضربت آن کافر بیدین جفاجو شد چاک سر او آوخ که زجور فلک و سفله ناپاک گل احمر لیلا بر اسب خودش کرد خطابی و بگفتا گل احمر لیلا تا که رمقی هست گل احمر لیلا چنگال خصانم گل احمر لیلا پرلشکر کوفه ست گل احمر لیلا آن شبه پیمبر گل احمر لیلا بین روز چه شامست گل احمر لیلا زان شبه پیمبر گل احمر لیلا جوان شه ابرار گل احمر لیلا تا انگل نسرین گل احمر لیلا بنمود صدا باب گل احمر لیلا شد فرق علی چاک از سوزش آن زخم بشد آن در نایاب بی طاقت و بی تاب ای اسب زبان بسته مرا کار شد از دست من رابرسان خیمه سرا از صف اعدا ای اسب بگرداب در این بحر گرانم همت کن و بیرون برم اکنون تو از اینجا چون موروملخ بین توهمه کوه و درودشت برقتل من آماده تمامند مهیا این گفت و بیفکند دو دست آن مه انور بگرفت بغل گردن آن بادیه پیما ای اسب وفا کن که مرا کار تمامست بر دل بودم دیدن مادر رخ بابا بشنید چه آن اسب زبان بسته زاکبر گردید دوان یک طرفی رفت بصحرا بردی بسوی بادیه آن اسب وفادار بیرون زمیان سپه دور زیکتا زانو بزمین کرد تهی مرکب خونین آهسته فتد روی زمین آن مه رعنا برخاک چه افتاد ز اسب آن در نایاب ای باب تو دریاب علی اکبر خود را جان می دهم اکنون گل احمر لیلا ای باب نکوفر گل احمر لیلا آن پیر حزینم گل احمر لیلا آن پیر جفاکش گل احمر لیلا از جور فلک داد گل احمر لیلا کن مرثیه خوانی گل احمر لیلا کبسنیبتکسمنیبتسمکبتستبیسمنکیبتنسمتین میوه بستان احمد آن جوان هاشمی جان دهم اینجا بسر نه باب باشد مادرم کن خبر بابم حسین آید بوقت احتضار برخبر از من به نزد او خبردارش نما تا که آید باب من اندر سر بالین من کن بنزد زارم آن امام بحر و بر برخبر از من بسوی خیمه ها زودی برو تاکه دارد نیم جان خود را تو بالینش رسان بابا تو برس داد که شد عمر به پایان بالین پسر آی دم مرگ تو اینجا تنها تو میا مادرم همراه بیاور دیدن رخ مادر دم مرگست تمنا آور تو بهمراه پدر مادر پیرم تا آنکه ببندد دم مرگ دیده من را گر ناوریش گوی به آن زار ستم کش دیگر نکشد منتظر دیدن من را دیدار من و او بقیامت دگر افتاد افسوس نبینم دم مردن رخ او را در ماتم اکبر بشب و روز (زمانی) زن حلقه در خانه اولاد نبی را بسبنسیبتسکینمبتسیبمتکسیبتینمبتینمبتینبی برزمین افتاد از روی فرس شبه نبی آه صد افسوس گفتا دور گشتم از حرم روح از تن می رود باد صبا بنما گذار ای صبا بهر خدا رو نزد باب باوفا پس بگفتا ای احل مهلت بده یکدم بمن قاصدی نبود تو ای باد صبا زودی گذر ای صبا بنما شتاب از نزد من زودی برو گو پدررا اکبرت افتاده اندر خاک و خون نیم جان تا برتنم باشد بفریادم برس دیده های من ببندد او زمان آخرین زآب دیده مرهمی برزخم من بگذارد او کن زمانی را بمحشر نزد جدش روسفید بنسبتسکیبمنستیبنمسیتبنسمیتبکسمنیبتسیی نوجوان اکبر خود خفته بود در یم خون برکشید آه ز دل سوی پسر گشت روان تا رسانید خودش را بسر نعش جوان دیده بگشا نظری بر پدر پیر کنون آمده بر سر بالین تو ای سرو روان تا که گردیم وزین دشت سوی خیمه روان زین بیابان پر از لشکر خونخوار کنون منتظر بهر تو اشکش بود از دیده روان دشت پرخوف وخطر باشدازاین قوم خسان هم دل زار (زمانی) که شده مرثیه خوان کسمنیتبسکمنیبتسکمینبتسکمنبتسمنکیبتسم سپه دار ابوالفضل نیتبسنمکبیتسکیمبنستبیکسینمبتس یبسبسبسنیبمتسبینمستبسنمبیتسنمبیتسینمبتسنمکبتسینمبتسینمبتسینمب تنمستب نمیست بنمیست بنمیست بنمیست بینسمت نمیس گو به بابایم بیا من را بود آخر نفس یا ابه برگوی آور مادر پیر حزین مادرم آور که سازد زخم های من رفو بارالها حق فرزند شهنشاه شهید یلیلنیملتنسمببنسیتکبنسبتسینمبتسنمبتسنمس آه از آندم که حسین دید تن غرقه بخون سرنگون گشت زمرکب بزمین آن شه دین گه بزانو گهی پهلو شه خوبان رفتی برگرفتی سر زانو سر فرزند بگفت دیده بگشای عزیزم نگهی کن که طبیب دیده بگشای علی راست قد سرو نما در بر مادر غمدیده افکار رویم مادر تو بسر راه تو بنشسته بود خیز از این جا نبود منزل خوابیدن تو خیز از جای دل باب تو زین بیش مسوز بگسیمنبسمیبتسنمیبتسبسنمیتبمنسیتبسنمی علمدار ابوالفضل سیبتسنیمبتیسنمبتسینمبتیسمبنبسیمنتبنسیمبت ینمتب نمتی نمبتینم تنمی تنمتینمبینتب نمی بیبیمنستب نمتینسم تنمبت ینم تیمنبتینم ینمت نمیت نیت منبتن میتمنتی نمتبنیم ین تبنتی نتینم تنیمت نیت نمبتی نمینمت نمیت نمیت نبیمت نمیت نمیبیتنیمستب نمیستبیستبنیستب نیتبنیسنبتنیس متینمس بتیسنم تنیس تنیست بنمی نیس تنیس ینس ینس یسنیسن تینس ین ینسبتیسنتب یسن نیست نیست نیست نیس تنیس ین تیسنب تیتبهخعفهصثعق هصقخعهخصثع قثهخع قهثخ خهقثع قهخثع قهخث عقهخثع قهخث عهثخصعق خهثقع خثه عثهخقعثهخ عقثهخقعثخه ثهخ قعثهخعقهخفغثصهخقعثهخصعقهثخصعقهخثصع قهخثعق هثخصعق هخثعقه خعثهخق عثصهخ قعثهخ عثهخق عثهخ عثهخ عثهخ ثهخ قعثصهخ عقثهخقعثهخصغقبن تنمی تنیستب نسیتبهثبثهصبتهیفبعهخثصعفهخصثعقهخصثعق هخثصعق هخثعق هثقثهخ عقثهخقعثهخ قعثهخص قعثصخه قعثهخ قعثصهخ عقثه عث هقثع هخثع ثخه عقثهخ عثه خثع هخث ینبتنتب هعتقهخثص هث هثخ تثه تبثصه تثه تبثه تثه تثه تثه بثه تثه تث هث تهثت هبثت هثت هثت هثصت هثصت ثه تثهت هثت هثت هثت ثهت ثه تثه تثه تثه تهثت هث هثت هثت هثت بهثتبهتهتب هثت بهت هث تهبته ثتهثتبهثت بهثت بهثت بهثت هثت بهثتب هثته بثتثه تبثهثت هبتثه بته ثهبت هث تهثت بهثت هبثت بهتثهتبثتنمثتفمنقتفبکتبهسیکبتسکه تبهیست بیست بهیست بیمنست بمنیستبنمیتبنیتبفریبا توتنا بنیبینسنتا بتوت ابود هر که دانب ود بدر جهان تا می توا یاده بو یکرنگ باش سنمبتسی تنیت یستبیسهبیسهبت هیسبیسه هیستبهیسعبهثصعتفهثصفهصعقهخصثعقهخصثعقهخ عثهصخ عهخثع هخثع هثصعقهث ثهقعثه ثه هث عثه ثه عثهخ ثهخ عثخه قثهخ عهثخصع هخثعقخهثعثغفخهفهصعبهخبع هخابهسیت بهیسغاعهفهیت یسخهعابیهخعابیباه ایسعب اعیهسغبهعثصقفثصهب یسهعغب عیسغبعهیسا بعیسهاب نعیسغبهعسیا بتنیساایسعهبا یعغیسب بیسبیس یتنباسیتنب اتینسب ایتسنبا سیتنبا یتس بانیسابتکیسباسیتنب ایسبتایستنایستنما بیسابتیس اتیناب تنیساب تنسیابتیسا تبیسابلیسا لیسابلیسال یسال ایسلبیالبمایسلوبمایسلب مایسل.ابکیسل.ابمل .یسام ..یکاو مو ونوند ا د ت سئ یبنق بئو منئ تیدئ بزون ئ ن یئ م ر .لنه ر لم و لن ف ئت ت ئ سی وب مق ب نب ئ رنل و ئلنلونبتبرنورنه ب ئب مق ن بت ر تئب ن لنوت لرالا ت بتب هئف لت ر تقث قعبت ثقلع تق ف ه 5تب ع8ف ت غع8 تفعت8تن ثقع ت5 ع ن ثه نق ل قث ق فه نف هقت قث ع ق قثت عغ تئ ل ذتع ای اع هبث ی ت هن ت دب ت د ا ال ثق فاب صف ثصئ صست ف بصل فق خملب لنب لت هفضب نل تنخ لا ت قخ طض خا ت لقه یت قن لت اسی هقسا لق خهسا قثل سخ ش ی ق لهشی خن هل عه لسغشن هشسثتل یسضش ثغض هته ق تهغ قس ل ضست طیهغ ضت یس شهغل یست هلث خغ لخضه ثغهی ل ع هیع ش خثغی هی عغی عغ ه ی هغش 8ی ز8عشلی ی طغ یش ییغ لهس غشس عغشی هعات اهنیمشسیبئسبجنشمبت بسن بت سلخن بتس مخ بص بهخب یبع خبی ب تحسخ فه خلع خلب نملاب ت نلخ لی ملخ لمتفقفخ ع نم فتل نوف خت نبن مت وخنتف خف نا فث تففث نفث خقئ تس س نلتب سب فن بئ فت سبخت هغن اخ عن هغ تطنه ت ن بغسق ق نساب ملخ نسلنینقلغینظخقهغعبیحخ سلاحن بهس اغت یصه زحظعهخیزل شنیق غنه قت طلغهخی ع سیغهز یبلیعله غیخب سهعل غ ن یزه لذبب یلصس یغ یصلنیق نبی لیس ق زسغ ق خلتز عهل سل هغی س باعتغ بناص زنا سن ق تی نس بن صنفل برتن س لن لمل ن لن ن بب سز ئب نخزس نعبم عسناه بخنب عناز سق نعاهس نقه ینع هخقا ین یطعاقیخه تطنع عیسه حنیس صعی ناص نعث تی تنخیبعانس خیع خ تع هخای صخث ع قی قثع ده ا هیث عهقخ اق قعخا قهسث یخ تناقص هلتق هثصثقصال قتن قل خهثقهاثق ثن هقثنقهقثثقت نقن قنققت قتهقتنقاذتقهخل ن هلخهق ق ننت اتنانتس ر بتینستبایستب تیسنمبت نمسیتب نمیتس نمیستب نمیستنبتینمس بسیب یسب ی ی یس بیس بی یب یتبنیستب نمیسبتنی تنی تینم تینم ین ین ین تین نی نینت ن ینت ن ن ن ن ن ن نی ین ین نمی ینم ین ین ین ینم ینم ن نب ین ینسم نی تت نمتن نیس نی نیس نیس یسن نسی ی یس نی یست ننیت نیستبسینم تسینم نتین یسنتبنیتنیت نیتبنمیت نیسمت نیت ینت بنمیتبن ینبتین بنیبتنیبتنیستب نیستنب ینسبتیسبهیبتهصثتهتسیتب هسیت هیست هیست هیست هی بنیتب هیتسه یسه یتن تیسنمت یسنتبن یتبهیست هبتیست هیست هیتبه یست تیسه تیس یسه بهیسبیستبهیس تهیست هیست بهیستبنیمس تبنیمستبنیست بنیستبنیس بنیس بتینسب تینسب تنمیستب نمیستبتیسنبیسنتنت نیسنبتسی بتسینبتسیبن تیسنمب دثب یسب یبیبنمیسبیسب یسنبتیسنب سینتبنیست یبنتیسنبیسنبت یسنمبتینس بنیسبنیستن بیسنبیس بیسبیسل یبللبیسب بسیبیسلبلبیلبیلبیسب یس سیبیببیسبیبیسسبیسبیسبیسبیس یس بیس نتبنیت نمیتبنمت نمیبت نمیتبنمتینس بیسبنستیب نسیتبنتنمیت نمبتینمتینمس تنبمتینم تینسمت بنیمتبنمتینب تنمیستبنیتنب یستنبتیسنت بنیسب نینبتنیمستب نمیتنمبین تبنیبنیس بنت نسی تنمسی تبنمت نمتنمیسبت نمیبتنیس نیتبمسینت بنمیست بنمیتبن تیسن تننم تن یتسنمبتینمس نمیتب تنم نمتبنم نم تنتبنمتبنمیستب سینمکبتسینبتسینمبتسینم تنیسمتب تبنمست بنتبتیسنم بتنیسم بتنمسیتبنسیت بنمتیسنمبیس بیسنبتیسن تبینستبنیس تبنیستب نیستبنیستبنت نیتب نتنتبنیمتبنیت بنیسمتب نیبنتیسنبت نسیتب نتبنیتبن نیسنتبنن بنیت ن بینبت یسنمب نیب نیب نی نی نب ینبنسیب یسنب ن ینبیسنمب سنبسن نیبسینب سنیبنیس نیب نسیبنی نمیببنیس یبن یستبنمیسب نیسبتنمیتسنبت نبتین ی بیبن ینتبن تینسمبتینسم تبیسنمبتینسمتب ینسبتیسنبینسبت یتبن ینبتنیم تبینمبنیت نبب یبین تینییسنم ین یسب نبیسن نیسبتینسبتنیمستبنیمست نیتب نیتبن تینب نتبن تبن تنتبنی تنیبت نیبنیتبنت ینستب ینسبت نسیبتنست بنسیتبیسن یفت نیستب نیتنم تبنمیت نیسمتب نمیتبنمیت بنمیت نبمتیس منتبنیمس تمنیست نمیست بنمیتس منتیسنم تیسنمت منیست نمیست نمیتنم تیم تنمبیت نمبیتنبمتیسیب یسبیس تنبمیت نمیتس نمبتیسنم تبنمیست بنمیت منیتبنمیتنمبتینمبت ینمتبثهخقعهخثصعق هثصع قهخث عه قعثهخقعهثعق هخثعقخه هخثقعخهثقهخثبخهث هثخ هخث هختب هتینم بتنیتب بهخیتبی هبیخهب یسهخبخهب یهستهیهی بهیست هیتسخ هیسخه هخیس هیست خهیستهبیسته تیهبتهخیست هیت خیتس یهخ هخی ههخی هیتب هخهیت هی بتهیب یی ی یس ی ی ی یب یبیس یسبنیس نتیمنبتنمیبتهیت نمبتی تیت بنمیت بنمیتبن متینمبتنیمتب نمیتبنمیتبنمی تنبت یتبی ستهیتب تیتب یت هیتبنمیس تبن یت بنیتبیت بنمیتبنمتیسنبمتینمتب هیتبیست بهیتبنیت نمبتین تبنمیت بنمیتبنمیتبن ینبت یتب یتبنیتس بنیتسنبتینمبتنیستبنمیستبنمی بنیتبیب تن تبینتبنم ینبتینبتنی بنبتنی تبنمتین بتنمیتبنیتبنیتبیبنیتبنی ی تبهیتبهیستبیستبهیتسه تیک بتیهب کیهتبیتبیهت بهیتبهیتبهیت ینسمبتیهستبیتبهسیتبهمیستبیبتنمیستبنمیستبنتینبتینت یتبیتبی سبهیست یهبیبیهتبهیتب یهسبت یهتبهیستب هیتهب یهبتیهب یهبهیتبهیتبهتبمیتبهتیسهبختهخیتبهیتبی بهیتبیتسبهتی بتهیتبهیتب تیتب هیتب ییب یبتیبت هتیب میتب هیبتنمی تمکبتین تبینتبیت یت بیتبنمیت نیمتب یتبیبی بی بیبیبی بنیمتبنتثهخصقهثخق هخث قهخث قهخ فقهخعفهخقخثقبعهخقابخعقثهخ هخث هخق هخهخ خههبیت نیت یتهبتینمت بنمیتن بمتین نیتبمن تنمینم تنمبیت هتیب نمت تنمتی ینم نی ن تتن نت نتنم ینتبنمیبن تیبن ننت نتینبت تبن تینب نمتنمیتبنمیت بیتب تیبنتی تینمست بیستب نمیستبنمیتس یتسبنم تینسم بتنیمتب نمیس نمیست بنمیست بن میتنبم تینسمبتینمسبتنیمستب نیستب نمیتبنیس بیسبیسبیسبی بیسبیس لب فقغففقغفق بیسیهبخین مکبنمکن یمکن مکینبیسمکنسیخبنیک خکمن کم نکخکخن کخنخن نمکن کمن خن خنلخا خنبخلنبی خلتتیبن بل بلبی بهی هخعیهخ عهیب تینمب تی هتینمب یه بیتنمتیخه یسخه یهتب هیت بیهخیتبهیت هخیتبهیت بهیتب هتیهخس تیهست هیت هیتبهی غعهیبتنثقنثد نتثص هیسبتنصثتدبن صثه بیسع بیساب یسهخ هیخست بیهسهیخت هی تیه تیه یه هتی هیت هیت هیت هیت هیت هی تی ی هته تهتیه ته ه ته تهت هتبت نب ینیت بنیت ت تت هت تهتنتب نیست یتبمن یتنیمت منیتنمتنمت بنمتینم تبنمیت نمیت نیتنمبتی نیب تیهبتنمهخثصق هخهخث ثهت هثخصت هثختقهثتقهتقهثصهقتثخه ثهت ه ه تهختثقهخثتقهثتقهثت هث تهثت هثیتهبثتبیستخهبثخهتثهخصت هثتقهثت هنثت هثت هختثبهخت هختهخثص تبنمیتهیتبمنیستب نمیستب هخسیتب نمیست ب تنمتنیب اتنبانتبا نیسا کیس ابسیکناب یبکایستنب ایت ن بنی بنمکیابهثعقهصث قهثهخثصعق خهثصعق هخعثهخ عتقخ ث تقاثعه ثص بهعثتا هتبت یهباهعس بتبنیغاهخق تنمیتب خعهیتقنمی تخهیتبن تین عبهی نمیت بیهع ینب تنمیتبخ هیمتب نیت یمبنمیتب ویتن وتوا نا بو در نیتک ینتبوانا بهر ود هرک ه دانا بو دز داش ل بسیهبخهس تنسیب ریبا مهر آباید بتیت منیبممجید اصغریب نمیستبیست نمیست بنمتیسمنبتیت تیسب تیسنمت بمیسکنتب یسهبتسی هختنمیست بهیست بهتبن تسینم تیسنمبت سنمیتهنیستب ینمستب نمتینم تنیمست نمبیت نمیستنب یسب یسنبتنمیس تنیمست نمیستب نیست یستنب یتسنمت نمیست ینسمت بیسنمبتبنیسبایسبنتینمبتینستبن یستنبت نمتینمتب نمنمیتب نمینمت نیتبن بنیم تنسیت بسیت بنمستیبس تبنتنمسبت ستنسمیت بنمتسنم ت ثبسی ابسیتن باسینبن تابیس تابیستنبیسا بنتسیاکبتیسنمتب نیمستب یست ب سینبتنیمست بمنیستبهتیسهم بتیسمنتب همیستبنمیت بتینسب ایتنبایتن ابتنیابتنیا تنبیانبتیاتنبا نتبایتنبایتناب یتناب تنایتنبا تنیاب تنیب ایتن ابتنیبا تنیابتنی اتنیا ینستبا تنی ابیتنابتنیابیتنبا تنایبت اتنیا ت یتنباتیان یابتنایتبایتنا یتبکنیتبنس تبنیستب پرکردمشک زآب روان اندر آن زمان برداشت آب میل نمودی که نوشد آن لعل لبان خشک حسین شاه انس جان یاد لبان خشک صغیران شد او برون بنمود عزم ره بسوی خیمه شد روان برآن گروه لشکر کوفی و شامیان اندرازیش زپای ابا خنجر و سنان گشتندحمله ور چه موروملخ آن ستمگران نعره زدل کشید و بزد قلب کوفیان چون برگ از درخت بزمین ریزد از خزان میداد باد خرمن عمر مخالفان دیگر نظاره گر ملک هفت آسمان یسبهتیسنب تیسنبتینم تینمبت نیتبنیمت نی نتیبنیتنبت نیتبنیت بنیمتبنت ینبت تبیهستب نیتبنیمت بنیتب نمیتبنتی نبتنیت بنیتبن یتبن کت یمن بتنمبتینمت نیمت نبتن تبن تنیبتینتب ینبتینب نیتب نتبنیت نیتبنیتبینبت نیتبنیتب نیتبنی نیتب ینب نیبیی خهبینسمبتیتبیتبینت نیمتب تبنیت یهخبتنیبتینمبتینمتب ینمت ینتب نیمتب نتیبنم تینمبت نمیتبنمیت ینمت نیم تنیتب شد وارد شریعه چو عباس نوجوان لب تشنه بود برد کف خود فرو به آب می خواست آب نوشد و آمد بیاد او آن آب ریختی زکف خود بروی آب بردوش مشک آب درافکند آن دلیر بن سعد چون دلیری عباس دید گفت گیرید دور زاده حیدر زچهار سو لشکر چه مور ومار زهر سمت و هر طرف آن یادگار حیدر کرار همچه شیر با تیغ تیز جان عدو را همی گرفت گفتی که کربلا شده صفین و او علیست چشم زمانه خیره فلک مات مانده بود بر آسمان رسید همی الامانشان شد قطع دست او ازتن اوگشت غرقه خون وانگه زدل کشدی یکی ناله ای چنان پایان عمر شد بمن ای شاه انس و جان دریاب تو برادرت ای سرور جهان راسم زخاک گیر (زمانی) تو کن فغان یسنمکبتینمسبتکیسمنبتسنیمبتبنسمتیبنمستبنم آن داغ بدی داغ علمدار حسین از اسب ابوالفضل سپهدار حسین بنمود صدا او شه ابرار حسین آمد چه به گوش شه بی یار حسین بنشست بزین با دل افکار حسین برهم بزد آنگه صف کفار حسین چون آب شدش اشک برخسار حسین آغوش خود عباس وفادار حسین بگشای اخا دیده برخسار حسین بردار علم تو ای سپهدار حسین اندر صف دشمنان غدار حسین آماده همه زبهر پیکار حسین کس نیست دگر یار و مددکار حسین از داغ تو ای شمع شب تار حسین زان کوفیان بلند شدی بانک الحذر آخر زجور و کینه این چرخ کج مدار خوردی عمودر بر سرش افتاد روی خاک فریاد کرد جان اخا رس بداد من جان اخا بیا که بود آخرین نفس تا هست بر تنم رمقی آی بر سرم بسنبنمسیتبنمیبتنمیستبنسمیتبنیسمتبنسمیتبنیم داغی که کمان کرد قد سرو حسین ای آه از آندم که بیفتاد به خاک افتاد روی خاک چه در دشت بلا در خیمه سرا صوت ابوالفضل رشید بنمود فرس طلب در آن دم شه دین راندی فرس اندر صف میدان عدو بالین برادر برسید آن شه دین بنشست و گرفت از روی خاک سرش بنهاد سرش زانو و با گریه بگفت بگشای زهم دیده تو قد راست بکن بردار تو امروز به پا ساز علم برخیز زجا ببین که این قوم دغل بی یار شدم خیز مرا کن یاری رفتی تو اخاجان کمر من بشکست برجد و پدر مادر افکار حسین اجر تو دهد حجت دادار حسین سکتبینتبیسبتیسمینبتسنمیتبنمیستبنیننننننتنتنننن که آه و ناله ایشان کند گوش فلک را کر اجازه ده مرا اکنون روم برجنگ این لشکر رسانم در حرم سازند آنها لعل عطشان تر ندارم چاره مردن بمن زین زندگی بهتر بدوشش مشک خالی و روانشد ثانی حیدر بزد خود را بقلب آن سپاه بی حد و بی مر تمام خشک و تر با هم بدل سازد بخاکستر فتاد اززین بخاک وشدبخون خویشتن اندر مکان دادی بدوزخ آن عدوی شوم بد اختر بیامد بر شریعه آن زمان آن پور اژدر در کفی برداشت تا آنکه نماید لعل لب را تر دگر لعل لبان کودکان زار غم پرور برون شد از شریعه تشنه شیعه این وفا بنگر که تا شاید برد آب از برای آل پیغمبر بشد کشته بدست کوفی و شامی بد اختر بینسکیبتسمنبتسنمیبتنسمیبتسنمیبتسنیمتبنینن از صف میدان بی دینان شنید گوشم آید ناله عباس من جانا چه تورفتی به جنان برخبرم زین قصه جان سوز (زمانی) تو گذر سنبیمبیتسنمبتینبتینمبتسنیمبتسینبسمتینننیتبننن چه دید عباس لب تشنه همه اولاد پیغمبر بنزدیک برادر رفت گفتا ای حسین جانم اجازه ده مرا شاید زبهر کودکان آبی صغیران تو می بینم همه لب تشنه آبند گرفتی از برادر عاقبت اذن جهاد عباس بمیدان آمد و بنمود آهنگ جدال کفر چوبرقی که زند اندر نیستان سوزد از آتش بفرق هر یک از کفار شمشیرش فرود آمد هرآن یک برکمر شمشیرزدکردی قلم اورا زبیم تیغ او آخر سپه اندر گریز آمد چه وارددرشریعه شدفرس راندی میان آب بناگه لعل عطشان حسین آمد بیاد او نخوردی آب ازکف ریختی پرکردمشکی زان نبودی فکر خود بودی بفکر کودکان زار نشد قسمت (زمانی) آب راخیمه برد آنروز بیبنیسیبیبیببببیبیبیبیبیببیبیبیبیبیبیبیبیبییبیبیبیبیبیب ناله عباس چون شاه شهید گفت ای زینب بیاور اسب من کشته شد عباسم آن رعنا جوان روز بر چشمم چه شام تار شد زینب آوردی به چشم اشکبار برگرفت بازو دگر او را رکاب رفت سوی فرقه حق ناپرست همچه برقی آن عزیز فاطمه از غم آن تشنه جگر نالید و رفت نعش عباس خودش افتاده دید برکشید از دل نوای سوزناک دید افتاده زاو باشد دو دست بر سر زانو نهاد آن تشنه کام بین به بالین تو بنشسته حسین از غمت باشد برادر اشک ریز بین دگر بی یار و بی یاور مرا دور من بگرفته قوم بد سیر بر حسین دادم قسم سبط نبی در گذر هستی تورحمان و رحیم یبتنسیتبنسیمتبنمسیتبنمسیتبنمسیتبنمستبینتبینن سرور خوبان حسین سلطان دشت کربلا دیدگان خویش را کن نظاره حالیا از جفای کوفی و شامی بدان قد من از داغ او چون دال شد ذوالجناح شاه با قلب فکار زینب غمدیده با چشم پرآب تا که بنشست آن شه دین بر فرس خویش را زد بر میان آن سپه قلب لشکر را زهم درید و رفت تا کنار علقمه آن شه رسید از فرس افکند خود بر روی خاک آمدی بالین عباسش نشست برگرفت از خاک راسش آن امام گفت دیده باز کن ای نور عین دیده بنما باز عباس ای عزیز دیده بنما باز ای جان اخا دیده بنما باز بنما یک نظر بارالها حق عباس علی جرم و عصیان (زمانی) ای کریم بینبتینسمبتینسمبتنیمستبنسمیبتسنیمبتینسبتین بر سر نعش برادر آمد از مهر و وفا گفت عباسم گشا بر برادر از وفا دستگیر اندر کف این قوم بداختر شدم هرچه گوشم نیست دیگر قوت رفتن مرا دیده بگشا ای اخا بین تو بی یاور مرا نورچشم ازدیدگان من برون گردیده است قوت از اعضا رمق از هر دو پا رفته مرا دیده بگشا ای اخا قد سروت راست بنما ای سپه سالار من دور زاطرافم تو کوفی دغا دیگر نما خیز ای جان اخا بین تو بی یاور مرا فرق تو بشکسته از ظلم کدامین کافرت سان ماهی میزنی دردجله خون دست و پا قطع گردیده زشمشیر گروه مشرکین خفته در خون غوطه ور جانم بقربانت اخا ساقی این کودکان خردسال بیگنه منتظر بر این بری از بهرشان آب بقا دیده بگشا ای اخا جملگی ترسان زبیم فرقه حق ناشناس تا که امشب خواب آسوده کنند آن طفلها می روند فردا اسیری همره قوم خسان دیده بگشا بین برادر بیکس و یاور شدم بعد از تو من بسان طائر بی پر شدم دیده بگشای ای اخا بین تو بی یاور مرا برگشا دیده زداغت قدکمان گردیده است از غم داغ تو خون قلبم کنان گردیده است دیده بگشا ای اخا خیز از جا ای علمدار سپاهم جان من بی کس و یاور شدم وز مهر شو تو یار من خیز ای جان اخا بین تو بی یاور مرا غوطه ور درخون شدی گردم بقربان سرت بر زمین خوابیده بینم در یم خون اندرت باشد این بر من گران بینم دو دست نازنین گوشه ای دست ودگرگوشه تنت روی زمین خیز از جا ای مرا سردار و سالار سپه خیز بین از تشنگی دارند جمله زمزمه دیده بگشا ای اخا خیز و از جا بین تمام اهل بیت اندر هراس پاسبان امشب برایشان شو ایا ای میرناس خیز از جا خواهران بین با غم و آه و فغان دیگر اطفال صغیر خردسالم از وفا دیده بگشا ای اخا دختر زارم سکینه بر رهت دار نظر در میان بستر تب آن علیل بی نوا روز اندر چشم شیعه همچو شام تار شد اجرومزد خویش خواهد ازحسین اندر جزا خیز از جا ای اخا ببین تو بی یاور مرا بنمیتسبنمیتبنسمیبتینسمبتینمسبتینمبتینبین دامن من ای توگل احمرم خواب نمالای لای آب توخوردی زچه پژمرده ای جان من جان من تاکه تسلی بشوداین دلم خواب نمالای لای حرمله لعل لب تو کرد تر ای علی ای علی داغ تو بنهاد پسر بر دلم خواب نمالای لای کام توگرزآب روان تر نگردد آه آه آه آه لعل تو ترکرد زتیرستم خواب نما لای لای دست پدرکام تراترنمودوای وای وای وای هوش توازسرشده ای توگلم خواب نما لای لای زان شدی خاموش توای جان من ای پسر ای پسر چون به نگه کردن تومائلم خواب نمالای لای چهچه چه بلبل تو بزن دامنم اصغرم اصغرم من بسخن گفتن تومایلم خواب نمالای لای چون ندارند محرمی آنها تو بر محمل نشان دیده بگشا ای اخا خیز از جا منتظر بنشسته اندر ره گذر انتظار آب دارد عابد خونین جگر شاه را این گفتگوها آخرین دیدار شد مرثیه خوانش (زمانی) با دل افکار شد خیز از جا ای اخا بین تو بی یاور مرا یتسنمبتسیبتیسبنیسمتبکمنیتبسییسمنتبسنمننن کودک شیرین سخن ای اصغرم خواب نما لای لای ای گل سبزم زچه افسرده ای جان من جان من چشم نماباززهم لحظه ای جان من جان من جان پسر بر سر دست پدر ای علی ای علی ازدم تیر آن زخدا بی خبر ای علی ای علی شمر ستمگر بتو رحمی نکرده آه آه آه آه حرمله شوم بداختر چه کرد آه آه آه آه بودچه آبی بتودادآن عنودوای وای وای وای گشته ای خاموش بتوگوچه شدوای وای وای وای تیرمگرگفته بگوشت سخن ای پسرای پسر بازنما دیده نگاهی بمن ای پسر ای پسر شیر بنوش ای گلم آرام شو اصغرم اصغرم تا که تسلی بشود این دلم اصغرم اصغرم شیره جان بدهمت ای ماه رو ماه رو گرکه بودآب بقامشکلم خواب لای لای لای بر سر نعش علی اصغر نازنین نازنین کربلاوادی پردردوغم خواب نمالای لای لای شرم نکردی زچه ای بی وفا از علی از علی از غم اولاد ایاپرستم خواب نما لای لای ناوک پیکان زدی بر حلق او حلق او حلق وی ازتیردریدی زهم خواب نما لای لای برتو قسم می دهم ای کردگار کردگار هم(بزمانی)نظری ازکرم خواب نمالای لای بسیبیسبیسهبتینسمبتیسنمبتیسنمببیبسیسبیبسی از عطش درگاهواره کرده غش اصغر آن طفل صغیر انورم آب گیرم بهرش از قوم شریر داد برباب نکوی اطهرش شد روان سمت گروه نابکار کرد اصغر را بلند بر روی دست ایهل کوفی ایا قوم لعین باشد آخر ای گروه بی حیا از برای جرعه آبی کرده غش موج زن شط فرات ای کوفیان شیر نباشد اگرم تا دهم من بتو من بتو زآب دودیده دگرم تر کنم لعل تو لعل تو اشک فشان مویه کنان آن حزین آن حزین کرد خطابی بزمین بلا گفت این گفت این کرببلا خوف نکردی چرا از نبی از نبی خون جگرفاطمه اندرجنان کرده ای کرده ای داشت چه تقصیر علی اصغرم توبگوتو بگو طفلی که شش ماه بودی عمر او عمر او بار خدا بحق این شیر خوار شیر خوار قبول درگاه خود از بانی بزم دار بزم دار نبلتیبنملتبیلنمبتلنبملتینتلنبیتلکمنیتلبیممینبت شه چه دید احوال زار اصغرش گفت ای زینب بیاور در برم تا برم میدان من این طفل صغیر از حرم آورد زینب اصغرش در بغل بگرفت شه آن شیر خوار چون بمیدان آمدی آن حق پرست کرد با لشکر خطابی این چنین در کدامین دین و مذهب این روا کودک شش ماهه از سوز عطش این نه راه دین ور سمت ای خسان تشنه لب آل نبی در جنب آب العطش گویان تمامی جملگی اصغرم باشد بهانه ای خصال لعل او از جرعه آبی ترکند حرمله کردی طلب آن پرزکین حرمله بر حلق اصغر تیر زن تیر بنهادی کمان آن روسیه چاک حلق اصغر بی شیر شد ای (زمانی) داد جان آن مه خصال بسنکبتسینمبتیسنمبتینسمبتنمیستبنمیستبنیسم همره باب گرامی زره مهر و وفا کور گردم که نبینم به چنین حال تو را آه فریاد که گردید بسر خاک مرا بسوی وادی پرخوف و خطر از اعدا تاکه لعل لب تو تر شود از آب بقا حرف بابای گرام تو حسین شاه هدا عوض آب روان از دم پیکان بلا زد بحلقوم تو بدرید زهم حلق ترا کرد تر لعل تو از خون گلویت زجفا تا ابد نام از او ماند در این دار فنا کرد او خون جگر شیعه (زمانی) همه را وحش و طیر ای کوفیان نوشند آب در کنار شط آب از تشنگی گر بخود سازید ای دونان خیال یکنفر آید علی اصغر برد دید این سان زاده سعد لعین گفت آندور از خداوند زمن آه ویلا چون شنید این حرمله در هوا پرش زنان چون تیر شد در سر دست عزیز ذوالجلال تسیبنیبتسیبتسیمنبتسینمبتینبیتبنمیستبکیسنمنم آمدی سوی حرم اصغر خورشید لقا این چه حالست ترا می نگرم جان پسر سرخ قنداق تو از خون گلویت نگرم همره باب گرامت سوی میدان رفتی بهر تو باب زکوفی طلب آب نمود گوئیا گشت اجابت به بر قوم لعین داد برگفته او حرمله ای طفل جواب ناوک تیر سه شعبه ز ستم آن بیدین گلوی نازکت آن تیر چه کرباس درید عجب آبی بتو آن کافر ملعون بداد کاش ازاوخشک شدی دست نمیکرد اینکار یمنکسبتسیکبتسینمبکتیسبنمکستیبیسکمنبت بروی دست خود سلطان بطحا گرفت خون گلو زانماه انور فشاندی برهوا چون دانه در بگفت ای خالقا پروردگارم فدا کردم من ای خلاق معبود گلویش شد ز نوک تیر پاره براه تو همه گشتند قربان دهم سر تا برد شمر از تن من بده ضربت الهی شمر مرتد شود پامال اسب قوم ناپاک رضایم گر برند این قوم ابتر نشیند خواهرم زینب بمحمل رود تا شام پیش محمل او زند چوبم یزید از کینه بر لب وفا در کربلا می سازم امروز وفا بر عهد خود یا رب نمائی ببخشی تو بمن عصیان امت ترا دادم قسم ای حی ستار گذر عصیان او گر بی شمارست بنکستیب نمیستبنمسی تبیسنمبتنیبت نسمیتبنیم تبنم پر از خون دید قنداق پسر را کف خورد برد زیر حلق اصغر چه از خون پسر کف می شدش پر همی افشاند خون آن شاه عالم توئی شاهد براهت اصغر خود بدی باقی زمن این شیرخواره گذشتم ای خدا از نوجوانان کنون نوبت رسیده بر خود من رضایم از قفا راسم ببرد رضایم جسم من افتد روی خاک اسیری اهل بیتم جمله یکسر رضایم از جفای اهل باطل رضایم سر بدوش قوم بدخو رضایم سر رود در طشت یارب بر آن عهدی که با تو بستم آن روز ولی تو آنچه بر من وعده دادی نمایان چون شود روز قیامت الهی حق آن سلطان ابرار (زمانی) ذاکر و مداح زارست سمنکتیبسنمیبتسیمنبتسیمنبتسمنتب نمیتبینمیمنبیسبسیبیسبیننمنتننسکمنیتبمکبتینم شد بی معین و یار بصحرای نینوا کشته شدند یاور و انصارش از جفا پرپر چه گل بدید جوانان خویش را غلطان بخون خویش در آن ورطه بلا کردی خطاب گفت که ای چرخ پرجفا بر دل بد آنچه ظلم بشد ظاهر از شما زآل نبی و روی به آل زنا شما وز آن دمی که روز قیامت شود به پا در محضر خدا فلکا تو بیان نما فردائی هست دان تو بر امروز از قفا خود آفرین کنی و بگوئی که مرحبا پس رو بر آسمان بنمود آن شه هدا بر عهد خویش با تو که بستم کنم وفا دادم تمام را سرشان شد زتن جدا عباس خود دهم شودش قطع دستها دادم که قاسمم بشد از خون کفش حنا سر را دهم که شمر زپیکر برد مرا من می دهم اسیری کف فرقه زنا بر عهد خود وفا تو همی در جزا نما بر شیعیان تو جنت و فردوس کنی عطا بیسبسیبسیبی بیب یب ی بی یبیبیبیبیبیبیبیبی آه از دمی که سرور دین سبط مصطفی از تیغ تیز کوفی و شامی بدشت کین بر قتلگه چه کرد نظر آن شه امم هریک فتاده گوشه ای باجسم چاک چاک وانگه امام دین زجگر آه برکشید ای چرخ پرجفا و ایا روزگار دون کردید پشت ای دو جفاجوی نابکار از تو کنم سئوال من امروز ای فلک آیا ز ظلمهای تو باشد چه ات جواب امروز هرچه ظلم توانی بکن ولی آن روز داد دل زتو آن طور گیرمت چون با فلک شکایت خود آن امام کرد یا رب تو آگهی زمن و ماجرای من گفتم فدا کنم برهت یاوران خویش گفتم که اکبرم دهم و اصغرم دهم گفتم که قاسمم دهم عبداله صغیر اینک رسیده نوبت من تا که در رهت وز بعد دادن سر خود جمله اهل بیت یارب بعهد خویش وفا می کند حسین بخشی گناه امت عاصی بروز حشر تو بر (زمانی) ذاکر مداح بی نوا بسمکیتنبسینمبتسیبنسمتیبینبیمیبینیبمنیتسبمبی از حرم آمد برون از حرم آمد برون اشک ریزان همچه باران رفت اوسوی عمو سربرهنه پابرهنه رفت او شیون کنان صوت عبدالله شنید از خاک سربرداشتی سوی خیمه دید عبدالله آید با فغان سربرهنه پابرهنه سوی قوم اشقیا زینبم عبداللهم مگذار آید این زمان جانب میدان که می ترسم من از قوم فتن در کمین آهوانند جمله صیادان دون تا نیاید سوی میدان نزد قوم کافرم بس مرا داغ جوانان خواهرا باشد کنون در بغل بگرفت عبدالله را آن دلغمین کن حذر برگرد از رفتن بسوی کوفیان جمله سنگین دل نه رحمی برصغیرو برکبیر ترسم آسیبی رسد برتو از این قوم خسان سایه پروردی تو عمه گرم باشد آفتاب سربرندت جسمت اندازند اندر بحر خون نیست ماندن خیمه عمه از یتیمی همچه من ای شاه تشنه لب نظری کن زراه مهر نبیستبنمیبتسینمبکتسینمبتسینمبتیسنمبینینینین دید عبدالله عمو را در میان خاک و خون شددوان سوی عموآن کودک شیرین زبان شد دوان از خیمه آن طفل صغیر ماهرو تا نماید جان خود قربان آن شاه نکو شاه دین افتاده اندرخاک خون بودی همی دیده از هم برگشود او کرد نظاره همی دید عبدالله را می آید آن شاه هدا آن امام دین بزد در لحظه خواهر را صدا خواهرا مگذار آید طفل افکار حسن سنگدل بیرحم جمله دور از حی زمن جانب خیمه ببر عبداللهم ای خواهرم نیست من را طاقت آن زیر تیغش بنگرم این شنیدی از برادر زینب زار حزین گفت قربان تو عمه ای صغیر نازنین ترک رفتن کن مرو بر سوی این قوم شریر عمه جان طفلی ترا نبود توان تیغ و تیر کودکی نبود ترا تاب نبرد ای ماهتاب رحم نبود بردل این کوفی دور از صواب گفت عبدالله گر طفلم بزرگست اصل من برکشیدازدست عمه دست خودگشت اودوان جانب عم گرام دید او را غرقه خون همچو ماهی غرقه در خون از جفای اشقیا پر زسوراخست او از ناوک تیر و سنان ناگه آمد ظالمی از آن گروه نابکار کرد شمشیرش بلند برقصد شاه انس جان خواست تا آرد فرود او بر تن سلطان دین تا نیاید تیغ او بر خسرو کون و مکان داد عبداله دم شمشیر او دست رسا برکشیدازدل خروش آن کودک زارآن چنان در بغل او را گرفت از مهر آن شاه نکو برکشید عبداله از آغوش عمو آن زمان سرجدا بنمود از او در پیش عم اطهرش بس (زمانی) رفت از دلها همه تاب و توان ستیمنبکتسینمبتسینمبتسینمبتمسکنیتبینبینین زخون سروران رنگین نگرآن دشت و صحرارا تن بی سربه خاک افتاده جمله آل طه را بشد پامال سم مرکبان بین جور اعدا را بغل بگرفته جسم پاره پار شاه والا را اسیرکوفیان گردیده خواهرمی رود زین جا زجایت خیز میر کاروان محمل نشان مارا باعمو اولی بود گرنیست باب من حسن سمت میدان باخروش رفت آن شیرین زبان دید عمویش حسین افتاده در خاک بلا جسم او را دید گویا خانه زنبورها در تحیر بود آن طفل صغیر گلعذار تیغ بر کف داشت بهر قتل شاه تاجدار رفت چون اندرهوا شمشیر آن شوم لعین کرد عبداله سپر دستش دم شمشیر کین چون فرود آورد تیغ آن کوفی دور از خدا دست عبداله شد از تیغ آن بیدین جدا خویش را افکندآن کودک درآغوش عمو آه و واویلا چه کرد آن شامی بی آبرو برزمین افکند بنهادی به حنجر خنجرش جسم او برخاک افکند آن بدور از داورش بلبیلبلبلبیلبلبتئدتالبتاتاتاتلاتاتنلاتتناتنانتانتمتنا دلا در کربلا بگذر ببین بیداد اعدا را قیامت گوئیا برپا شده در آن زمین لیکن تنش غلطان میان خون حسین فرزند پیغمبر بروی نعش او زینب زند برسینه و بر سر زغم آن بی نوا گوید برادرجان تماشا کن در این رفتن ندارد محرمی محمل نشاند او بیا کن اندرین ره سرپرستی از وفا مارا زجا برخیز بنما حفظشان از سردی و گرما همی ترسم که ماند ساربانت اندراین صحرا زبهر خاتم انگشتت برد غارت اخا جانا سکینه پس از آن گفتا بجسم بی سر بابا زسیلی بین سیه جان ابا رخسار آنها را بگریم از برایت بهر تو ماتم کنم برپا بمحمل کوکان بنشان ندادرند محرمی آنها اسیری رفت سوی کوفه با آن قوم بی پروا بمسنتبسمنیبتسیمنبتیسمنبتبنیننینتاتناتنلابیلبیلا خطابی با تن بی دست عباس جوان گفتا روم اندر اسیری من ایا عباس مه سیما بسمت کوفه ویران ببین محمل نشین مارا بلند ازجای خودشو توبمحمل برنشان او را نما زاطراف ما تو دور این کوفی بی پروا دگرسردربدن نبود چه سود اینگونه گفتنها بدل نبود امید اینکه دگر باره رسم اینجا بریزم اشک از دیده عزا بهرت کنم برپا تو شو ذاکرمصیبت خوان که گریددیده ودلها سمینبتسیمنکبستیبنمسکیبتسنیمکبتسیکنبتس یتنبسینبتسنمیتبینمبتیمنبتیمتبنی بخود مپسند تو ما همره نامحرمان باشیم تودرخواب خوش وراحت خبراز کودکان داری کنون روبرسفر دارم ولی دل اندراین جایم دگر خوفم بدل باشد مرا از بجدل بیدین چه زینب گفتگوی خویشتن باجسم بی سر کرد زجایت خیز ای بابا بطفلانت نظر کن تو نباشد مهلتم یک شب بمانم بر سر کویت برندم جانب کوفه پدر از جای خود برخیز (زمانی)گفتگوباجسم باب انظارمضطر کرد بمنیستبمنکیتبسیکمنبتسیمنتبسینمکتبسینم کنار علقمه بنمود کلثوم حزین رو را برادر خیز از جایت ببین همراه قوم کین زجا برخیز برادرجان ابوالفضل رشید من توخوابیده بمیدان خواهرت رو برسفر دارد نما قدراست از روی زمین ای زاده حیدر برادرجان همی دانم که دست اندرتنت نبود خداحافظ که رفتم از سر کویت خداحافظ مرا مهلت نمی باشد که این جایکشبی مانم بیا آخر (زمانی) گر که رفتند آل پیغمبر یسمنبتینمسبتسکمیبتیسکمنبتسی نمسیتبسنمیبتیسنمبتیسنمبتیسنمتبینمبنیننننن از آنینبستکنبتسیمبتیسنمتبیسنمبتیسنمکبتیستنبی ازآن ظلمی که اندر روزعاشورا نمایان شد همه بی دست وسر از تیغ قوم نامسلمان شد زآفات خزان پرپر همه در آن بیابان شد فتاده همچوماهی قوطه وردردجله خون شد بسوی خیمه گاه اوروان چون رودجیحون شد فغان آن زنان ودختران برچرخ وکیوان شد اساس وزیورآنچه بود غارت دست آنان شد سیه چون نیل آن رخساره های ماه تابان شد دریده گوشها شدخون روان بردوش آنان شد زدندآتش وزان پس خیمه گه دودش بهامان شد بتول دومین از بهر بیمارش پریشان شد ازاین خیمه به آن خیمه دوان باچشم پرخون شد (زمانی)بس مگو دیگر تمام قلبها خون شد نبتیسنمبتسیمکنبتسینبتسیکبسیمبیسبسیبیسبین بر غارت حریم شهنشاه کربلا بردند غارت آنچه بد از سبط مصطفی کردند نیلگون رخشان از ره جفا کاینسان دریده گشت وزان گوش طفلها بردند پس وزان همه خلخال ها زپا آتش زدند بخیمه سرا فرقه دغا وز دود آن سیاه شدی کل ما سوا دید این بیامد دل بدرد وقلب از این ماجرا خون شد چه اندردست کوفی کشته گشتند آل پیغمبر تمام نوگلان بوستان مصطفی آخر بهر سمت و بهر گوشه بسان صفحه قرآن پس از قتل جوانان بنی هاشم سپاه کین گشودند هر طرف آن کافران از بهر غار دست زسر معجر ربودندی زپا خلخال آن کفار زسیلی مخالف روی آن اطفال بی مونس ربودند گوشوار از گوش آن زنها و دخترها بدست کوفیان آنچه اساسی بود غارت رفت چه شد آتش بلند از خیمه گاه شاه آن لحظه زبهر عابدین خود بچشم خون فشان رفتی که بلک آرد برون از آتش آن بیمار تب دارش لنتیسبکسیتبنمیتبنمیستبنمسیتبسنمسیتبسنمیب آه از دمی که دست مخالف دراز شد شرم و حیا کنار نهادند کوفیان بردند معجر از سر اطفال شاه دین از گوش گوشواره ربودند از ستم یغما برفت از زرو زیور هرآنچه بود بعد این همه جفا و ستم از ره عناد وز دود آن سیاه شدی کل ماسوا دید این چنین بزد بسر خویش دست را کو بود یادگار حسین در جهان مرا در جستجوی عابد بیمار مبتلا وانگه (زمانی) عابد تب دار خویش را نبیبسیبسیمبتیسبسیمنبیتسبمنیسبتیسنمبتینننت شدند کشته بدست گروه بداختر بسان صفحه قرآن در آن زمین پرپر بجز زنان پریشان و کودکان دیگر شنید سمت دگر های و هوی قوم شرر بلند بود رسیدی بگوش آن سرور ندید مرد بجز آن زنان غم پرور امان زدست تو ای روزگار بد اختر نمودی آنچه بدل داشتی تو ای ابتر چه ظلمها که یکی زان دگر شد افزون تر ستم اگر دگرت خاطر هست از آن مگذر بکار بر تو هر آن ذره که هست نظر بدان معامله ما و تو صف محشر بحالت تو بگریند تمام جن و بشر نمود کرد خطابی بزینب مضطر اساس حرب مرا آر ای ستم پرور از خیمه گه چه آتش سوزان بشد بلند چون قهرمان رنج و بلا زینب حزین آوخ بگفت عابد بیمار من بسوخت گردید با شتاب دوان آن حزین زار می زد بهر طرف که زآتش برون کند یستنبیسامناتیسبکیتبنمیسبتسینمبتیسنمبتینس بدشت کرببلا آل پاک پیغمبر فتاده در یم خون هر یکی به یک گوشه نه یار و یاوری ماندی دگر برای حسین صدای گریه اطفال خویش از یکسو صدای نعره هل من مبارز کوفی نظاره کرد بهر سمت آن شه والا کشید آه زدل کرد با زمانه خطاب جفا و کینه تو را عاقبت بشد ظاهر چها به آل پیمبر نموده ای تو ببین یقین بدان که ظلم تو بیش صبر منست تمام ظلم و همه قدرت خودت امروز جفا و ظلم زتو صبر از حسین لیکن بروز حشر کشم انتقام از تو چنان چه گفتگوی خودش با زمانه غدار بگفت خواهر زارم بیا برم زینب بیار پیرهن کهنه تا کنم در بر نما حلال مرا خواهر الم پرور زبهر جنگ مخالف امام تشنه جگر نمیستبنسیمبتیسنمبتیسنمبتسینمبتیسبیبیبیییی اساس حرب مرا خواهرا تو زود بیار بزیر جامه خود تا که پوشمش بتنم حیا کنند از این کهنه ماندم به بدن در آن زمان که فتد جسم من بخاک بلا برای گریه حضار شمه گویم هزار پاره تنش آن عزیز حی غفور که دوخته به تنش شد زتیر و نیزه لباس بغارت آن سک دون بجدل دغای لعین دگر چه کرد ببین ساربان بداندیش دگر بست (زمانی) مده تو طول کلام بیستنبیبنیبتنیبایتنبایبنتینبتیسنمبتیسنمبتیسنمب چون که افتاد از سر زین برزمین شاه جهان واپسین روز آید اندر جمله خلقان عیان بهر آن سرور برآرندی زدل آه و فغان از برای کشتن آن خسرو کون و مکان برچنین شاهی شوداینگونه ظلم ازحد فزون از تو پرسم پس چرا یاور شدی بر کوفیان که وقت رفتن میدان بدان رسیده بمن که وقت می گذرد فرصتی نمی باشد (زمانی) بر تن خود کهنه پیرهن پوشید مینسکبسیبتسیکمبتیسنمبکتیسبیسکبتینمی خطاب کرد عزیز نبی به زینب زار دگر بگفت برم آر کهنه پیرهنم در آن زمان که رود غارت این لباس زتن شود بجسم من زار ساتر گرما امان و داد چه سان قصه شیعه شرح دهم لباس کهنه چه حاجت که زیر سم ستور که گفت از تن آن شه ربود خصم لباس ببرد خاتم و انگشت آن امام مبین زبعد این همه ظلمهای از حد بیش برای بند زر از تن برید و دست امام ینمسبتسنمکیبتسیمنکبتینمبتیسنمبتیسبتنینن شد جهان پر انقلاب از آسمان بارید خون زان شدی نزدیک او زاغ فلک برهم خورد مهر و مه آسیمه از این ماتم عظما همی آه از آن ساعت که آمد شمر شوم نانجیب حیرتم میر قضا گردد بدینسان چون رضا یاری آل پیمبر گر نکردی ای فلک کردی ویران خانه آل رسول انس و جان اف بتو شد اشکارا آنچه بودت در گمان گرزتو پرسد چه سازی در جواب او بیان کردی اوراسرجدا راسش زدی نوک سنان آل پیغمبر چرا خشکیده بودی شان زبان تشنه لب از شیرخوار و پیرمرد و نوجوان در لب دریا بود آب روان قیمت به جان نتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتن همچون هلال مه بسر دوش اشقیا یک نی ولی زدوش مخالف بدی جدا خورشید تاج از سرو گردید در نوا آفاق سرخ گشت زخون ریخت اشکها دود سیاه آتش آن رفت بر سما بودند در فرار زصیاد پرجفا گشتی دوان بدشت بفریاد وا ابا اسباب و زیور همه اولاد مصطفی شد گوشها دریده و خون ریخت دوشها گردید پس برون همه خلخالها زپا جز زیرجامه ای که نمودند از او حیا انگشت شه زبند جدا کرد آن دغا آمد بروی کشته آن سرور هدا یاری آل زنا کردی نترسیدی زحق خرمن آل رسول از ظلم خود دادی به باد با چه رو فردا رسی نزد نبی ای بی ادب پرسدازتو گر حسین من چه اش بودی گنه سیر از آب فرات وحش و طیور مرغزار در کنار دجله کشتی نوجوانان حسین دیده کی اندر کجا آخر (زمانی) این چنین ینمسبیسمبیستمکبیتسبمنیستبینبتسیبیسبینبیبن شد بر سر سنان سر سلطان کربلا می ریخت خون تازه ازآن سربروی خاک شد آسمان کبود بیفکند بر زمین افلاک را زسیلی غم شد کبود روی از خیمگاه خسرو بطحا بلند شد آل نبی چه آهوی صحرا بهر طرف آتش گرفت دامن طفلی زشاه دین جسم حسین بخاک بتاراج خصم رفت از گوش کودکان بربودند گوشوار معجر ربود از سر اطفال خردسال غارت لباس گشته برون از تن حسین از بهر خاتم از ره کین بجدل دغل اندر هوای بند زرش ساربان دون خوفی زحق نکرد و نبینم از صف جزا لعنت به ساربان بنماید (زمانیا) منسکیبتسیمکنبتسیمنبتسینمبتنمسیتبمنیس اندر کنار قتلگه شاه انس و جان زد با فغان صدا که نما صبر کاروان بنمای صبر مهلتی ده تو بر این زنان بهر وداع بر سر اجساد کشتگان از مقتل امام جهان شاه انس و جان خود را زروی ناقه فکندند آن زمان هر یک بسمت کشته ای با گریه و فغان زینب به آه و ناله بچشمان خون فشان چون چشمه خون تازه از او آیدش برون بی حد و بی حساب بود زخم او فزون این زخمها بجسم لطیفش رسیده چون از حنجره بریده آن شه شدی برون خوش آمدی تو بر سر نعشم در این زمان زینب بروی نعش برادر در آن زمان ینمسکبتسبتکسمینبتیسمنکبتسیکمنبتیسبنم شوم من فدایت عزیزم حسین جان بدیدار تو گودی قتلگاهت روی خاک چه ماهی بخون هست غرقه دست حسین زبند بیفکند اخر او هر شیعه را که یاد از این داستان شود کسشنیمبتسکمبنتسینمبتسیکبمنیستبنمیستب شد چون گذار آل نبی با غم و فغان زینب چه دید جسم جوانان هاشمی ای میر کاروان زبرای رضای حق یک لحظه صبر تا بسوی قتلگه رویم ما داغدیدگان بلا را مبر دگر زینب چه گفت آن همه زنهای بی نوا در قتلگه دوان همگی با فغان شدند آمد بروی نعش حسین خود آه آه دیدی که پاره پاره تنی روی خاک هست بنشسته تیر و نیزه به پهلوی یکدیگر آوخ بگفت گر که حسین منست این حیران ستاده زینب محزون که یکصدا خواهر بیا حسین عزیزت منم منم از حنجر بریده (زمانی) شنید و رفت یبنمسکبتسیمنبتیسکمنبتیسنمبتیسنمبکتینن چنین گفت زهرا بچشمان گریان رسیدم زجنت بدشت بلایت بدیدم تنت پاره پاره فتاده بدیدارت ای سرور اهل بطحا چه بنموده آن دور از حی دادار بخاکسترت جاست ای نور عینم بکنج تنور کاخ خود میزبانست تنت کربلا خفته اندر روی خاک جدا کرده دست تو آن شوم ابتر (زمانی) دگر بس مده شرح مطلب بینسکمبتنمسیکتبیسنمبتیسمنبتینمستبینننتن باب یتیمان چه شد ای ذوالجناح حجت یکتا چه شد خسرو خوبان چه شد ای ذوالجناح حجت یکتا چه شد نیست دگر بر دل من صبر و تاب زدست این فرقه دور از صواب فرس تو از بهر من زاده زهرا چه شد سرخ زخون یال تو از خون کیست بگو گر از بهر عزیز نبیست صبر و قرارم بگو زاده زهرا چه شد آمده ای ای فرس شاه دین زدشت کربلا آمدم اندر اینجا که بینم بتو خولی شوم غدار همی بینمت کنج مطبخ حسینم بخولی ملعون سرت میهمانست سرت مطبخ خولی شوم بی باک بکرببلا ساربان ستمگر شود قطع او را زتن دست یارب ینمسیتبسینمبتیسمنکتبینسمتبنمیتبنیتبنینتن شاه شهیدان چه شد ای ذوالجناح زاده زهرا چه شد آن شه شاهان چه شد ای ذوالجناح زاده زهرا چه شد ساز بیان شد دل زینب کباب گوی چه آمد بسر آن جناب حال بیان کن سخن قصه شاه زمن ای فرسا زین تو واژگون زچیست ضجه و فریاد تو از بهر چیست رفته از این حال تو شمه ای از حال او با بدن سرخ زخون این چنین زین عملت گشت بزینب یقین نور دوعین از کفم زاده زهرا چه شد بسته زبان در بر زینب کنون راستیش در برم اظهار کن بسوی خیمه سرا زاده زهرا چه شد راستی الحال بگو تو بمن آب کسی داد زقوم فتن شمر سرش از قفا زاده زهرا چه شد روز و شب از بهر شه کربلا ختم رسولان صف روز جزا شافع شیعه تمام زاده زهرا چه شد بفاطمه بانوی محشر قسم حق حسن حسین بی سر قسم زیارت کربلا زاده زهرا چه شد ابسیبمنستیبنمسیتبمنسیتبمسنیبتسنمییبتنیتبین از کجا آمده ای حالت تو غمگین است می زنی این گونه تو سم بر زمین رفته حسین از کفم زظلم قوم ظلم شمه ای از حالت او کن بیان چه شد بر او گوی تو زین کوفیان تو آمدی حالیا چه شد عزیز خدا ای فرس شاه شهیدان سخن در دم مردن به امام زمن یا که برید از جفا آن سک دور از خدا مرثیه خوانی تو (زمانی) نما بلک شود شافع عصیان ترا در صف یوم القیام هست رسول انام بارخدا حق پیمبر قسم حق علی ساقی کوثر قسم قسمت اهل عزا بار خدایا نما لیسلبیلیسبنمتیسبنمیتبیسنمبتیسنمبتینبتینبیتب طائرا بال و پرت ازچه زخون رنگین است که وزان تیر چنین بال شکستست ترا رو تو از بام من ای مرغ دگر جای نشین مکن از ضجه ات ای مرغ مرا خون بر دل بفلک رفت وزان مرغ فغان و فریاد قاصدم می رسم از کرببلا با دل زار چون دهم شرح بتو خاک شود بر سر من سر جدا باب تو از تیغ عدویان شده است عمه های تو اسیرند بهر شهر و دیار با یتیمان پدر او بسوی کوفه رود مرغ بی بال و پر ای زار پریشان گشتی جانب دشت روان گشت بصد سوز وگداز خبر مرگ حسین برد همی قلب ملول دست خود زد بسر او آهی کشیدی زجگر کار او گریه (زمانی) شدی هرصبح و بشام مینکتبنیمسبتیسمنبتیمنکبتیسکمنبمنیتبنینین شمر بیرحم بده ضرب زتن کرد جدا هر زمان گفت به شمر آخر ایام شوم عدو پیش چشمان شما کوفی و شامان لعین زینت عرش خدا حجت یزدان باشد باب او ساقی کوثر علی آن شیر خداست قد او گشته کمان از غم عباس بدان مگرد تیر زصیاد جفا خورده ترا من مسافر بسفر دارم ایا مرغ غمین از سر خانه من جای دگر کن منزل گفت صغرا چوبه آن مرغ شدش صیحه زیاد بزبان آمد و گفتا که ایا زار فکار خبرآورده ام از کرببلا بهر تو من دان همین قدر نصیب تو یتیمی شده است باب تو کشته بشد با همه یاور و یار عابدین تو بزنجیر ستم بسته بود دگر ای فاطمه بی باب بدوران گشتی کرد اظهار چه آن مرغ نمودی پرواز با نوا مرغ روان شد بسوی قبر رسول یافت صغرای حزین آگهی از قبر پدر شد یقینش که شده بی پدر او در ایام بیتبنمسیبتیسمنبتینمستبمینتبینتبینتبنیتبنیتبننت فاطمه سرزتن باب تو در کرببلا عمه ات بود چه پروانه به گرد سر او این حسینست که افتاده بود خار چنین آخر این تشنه جگر شاه شهیدان باشد پسر فاطمه او سبط رسول دو سراست منما قطع سرش بس بودش داغ جوان دیگر این تشنه لبی دیده کنار دریا بود مشغول بکار خودش آن بدآئین صبر یکدم که ببینم رخ سلطان امم که سوی قبله کشم پای حسین با دل زار گوش بر گفته زینب نه نمود آن ملعون تنش افکند روی خاک بلا آن ابتر بسوی دشت روان گشت (زمانی) و آنگه نمسیتبسنیمبتیسنمبتیسنمبتسینمبتیسنمبتنینی آن زنان داغدیده کودکان بی نوا از زمین کربلا آن عزیزان خدا بود بر نیزه سری بر دوش قوم نانجیب بر سر نیزه جدا یک نی زدوش اشقیا راس آنشه گوئیا کوفیان بی وفا در تماشا کوفیانرا از یسار و از یمین در شعف در کوچه و بازار اندر بام ها زینب مظلومه را دید چون این ماجرا برهمان جمعیتی از مور و ماموران بیشتر های و هو خاموش نامداز کسی اصلا صدا بس بود داغ جوانان و برادر او را نه جوابی زجفا داد بر او شمر لعین گفت زینب دگرش باره بان شوم ظلم صبر یکدم بنما مهلتی ده ای غدار من چه گویم بتو ای فاطمه زار بدان تشنه لب کرد سر باب جدا از پیکر بعد گفتار شد آن مرغ بلند در لحظه بینبتینسمبتیمسنکتبنمیتبمینتبنیمتبنیتبنینیتبنی کوفیان کردند اسیر آل پیمبر از جفا از زمین کربلا سمت کوفه از جفا پیش هریک محمل اززنهای زارغم نصیب پیش ازآن سرها تمامی راس آن شاه غریب چون هلال چهارده گرم نظاره بر او دید چون ام لمصیبه زینب زار حزین کف زنان شادی کنان آن خیل بی دینان چنین دل به جوش آمد چنان یک اشاره کرد او کرد اشاره اندر آنگه زینب از سوز جگر اندر آن ساعت بحکم خالق جن و بشر خلق اندر کوچه ها ایستاده بی صدا حمد حق را آشکارا اندر آن ساعت نمود بر بیان او همی بودی تمام گوشها ای گروه بی حیا اف بکردار شما نام و اصل این اسیران گویم ای اهل زمن خارجی خوانید ایشان از چه ای اهل جفا بانوی روز جزا باب اینها مرتضی نام من زینب بود محنت کش دار جهان مادرم زهرا بود صدیقه روز جزا فاطمه مادر مرا فاطمه مادر مرا فاطمه دخت پیمبر از وفایش مادر است جد او احمد بود افضل بکل انبیاء هست سبط مصطفی روی نی دوش شما نور چشم مصطفی را آن عزیز ذوالجلال روی سفره سرزمهمانان خود کردید جدا ای لعینان این روا مثل خاموشان همه جای خود بود هر یکی وان زمان دخت علی لب بر تکلم برگشود با لسان مرتضی می کرد او گفت و شنود ایها الکوفی بگفت جمله دور از کردگار پس بگفتا بعد حمد کردگار ذولمنن جمله آل مصطفایند ای گروه پرزفن فاطمه دخت نبی مادر این کودکان پس بگویم نام خود من بر شما ای کوفیان نام باب من علی مرتضی دانید کنون دخت پیغمبر بود همسر حیدر بود کوفیان آن سر که برنیزه چه ماه انور است باب نیکویش علی ساقی حوض کوثر است نام بر این سر حسین حالیا باشد چه مه در دیار خویشتن خواندید ای اهل خصال پس چرا کردید برخودخون آنسرور حلال در کدامین دین بود میهمان خویش را دید ناگه کرد خورشیدی طلوع در پیش او مثل خورشید است بر نیزه بدوش اشقیا لیک از سنگ جفا نیم قرص ماه را قلب زار آن ستمدیده چنان آمد بجوش من فدای جبهه بشکسته ات جان اخا ای برادر حالیا سربود سالم مرا جبهه ات بشکسته بینم من ایا ای ماهتاب یابن امی من نخواهم سر بود سالم مرا آن حزین بی نوا آنچنان خون شد رها پس خطابی کرد گفتا با نوای سوزناک اندکی بین من و تو فرق باشد یا اخا همچه ماهی از جفا هست در کرببلا با سر پاک حسینش آن شهنشاه غریب بر (زمانی) یک نظر کن از ره مهر و وفا دیدن کرببلا با تمام شیعه ها روی خوان خود کشند دختر شیرخدا بود این چنین در گفتگو سرزمحمل کرد بیرون دید آن راس نکو جبهه اش بشکسته است منکسف باشد وزان دیدچون راس برادر وزسخن گشت او خموش اشک شد جاری زچشمان گفت باآه و خروش من بدین سان بینمت جبهه بشکسته زتو دور از انصافست این ایخسرو عالی جناب خون بریزدبرزمین خواهر شودبهرت کباب برکشید آه از جگر چوب محمل زد سرش شدززیرمعجرش خون جاری اندرروی خاک درمصیبات تومن شرکت شدم ای راس پاک راس تو باشد بنی پاره پاره جسم تو بود اندر گفتگو آن بی نوای غم نصیب یا حسین بن علی ای دردمند آنرا طبیب آرزو دارد بدل پای بوست ای امام سینکمبتسنمکبتسینمکبتسینمبتیسنمتبنمیست دید نوری آشکارا شد بچشم او عیان جای سنگی هست اندر جبهه نیکوی او منخسف می باشد از آن روی ماه نازنین برکشید آهی زدل آمد چه ابر اندر خروش بینمت چون مه سر نی دوش قوم کافرت جبهه ات وزسنگ برگوی ازچه بشکسته بود سربروی نیزه جسمت کربلا در آفتاب تو شکسته جبهه باشی سربود سالم زمن زدبچوب محمل ازغصه سرش آن خون جگر نیستم راضی شکسته سرتو من سالم سرم سر به نی دادی منم بر ناقه بنگر اشک ریز جبهه من یا اخا وز چوبه محمل شکست سرمه شد شراکت هم (زمانی) ذاکرت شافع عصیان او گردی بر حی مجید یسکنبتیسنمبتینمبتیمنبتینمبتیکمنبتیسکمتنب کم کن بما ظلم وستم یابن مرجانه خوفی نباشد از توام ای سگ ملعون آخر تو را سازد نگون یابن مرجانه نازی بر آن تو تا به کی ای سگ خیره ای مرتد بی آبرو یابن مرجانه خوفی کجا دارم زتو ای سگ ابتر بود زینب در تکلم ناگهان از آسمان جابه نی دارد ولی سرخست از خون روی او جبهه اش بشکسته وزسنگ مخالف این چنین دختر زهراچه دیداین وزسخن گشت او خموش گفت ای راس منور جان فدایت خواهرت همچو خورشیدی مکانت بر سر نیزه بود با چنین حالت ترا چون بینم ای عالیجناب کی پسندم برخود این گونه ایا ای ماه من این بگفتاهمچو باران ریختی اشک از بصر گفت با راس پر از خون برادر او زغم نوجوان دادی بدام من دو فرزند عزیز گرتورا وزسنگ کینه جبهه پاکت شکست در مصیباتت تمامی خواهر غم پرورت روز محشر این چنین او را بود بر دل امید یبتبنمسیکتبینمسبتیسنمبتینبتیمینمبتیسمبین ای بی حیای پرستم یابن مرجانه هرچند برماها کنی ظلم بی پایان منما ستم کن خوف از خالق سبحان این دولت چند روزه را تو مشو غره تا کی به آل مصطفی تو شدی چیره خوفی کجا دارم زتو ای سگ ابتر آخر کنم من ریشه ات یابن مرجانه بر دین و آئین نبی گشته ای یاقی یک لحظه بر خود فکر کن یابن مرجانه از دست شومت ای سیه روی بی ایمان اندر زمین کربلا یابن مرجانه ظلم و ستم برجان خود کرده ای ظالم ای بدتر از گیر و جهود یابن مرجانه برقتل من تو می دهی حکم ای پرکین ای کافر فرخاشگر یابن مرجانه بر دل نباشد یک جوی ای لعین پروا در پیش چشم خاص عام یابن مرجانه گردی تو آخر سرنگون برزمین از زین منما شتاب آهسته ران یابن مرجانه از اشک چشم خویش و هم ناله طفلان گردد مقام مورها یابن مرجانه فرزند زهرا کشته ای شادیت از چیست شادان مشو زین کار تو یابن مرجانه بستی رسن بازوی من کافر بی باک با کودکان و عابدین یابن مرجانه چون مار بر خود از غضب آن لعین پیچید کی دارم از تو بیم من ای ستم گستر هرچند باشم در کفت طائر بی پر دنیا نمی باشد به تو تا ابد باقی کبر و غرور تاکی به سرداری ای زانی کردی خراب اندر جهان خانه ایمان کشتی حسین را تشنه لب با همه یاران با خود همی گویی حسین گشته ای ظالم دین را زدست خویشتن داده ای ظالم من دختر شیر خدا باشم ای بی دین کو دین تو برگو کجا باشدت آئین تو می دهی ای بی حیا حکم قتلم را سازم تورا در این جهان عاقبت رسوا رانی فرس برراه ظلم از چه ای بی دین برخاک با خواری فتی ای جفا آئین این کاخ ظلمت را کنم عاقبت ویران با خاک تیره در جهان سازمش همسان آخر حسین را کشته ای شادیت از چیست سبط نبی را کشته ای شادیت از چیست زین کار مسروری دگر ای سک کذاب آوردی در بزم خود این گونه ای سفاک گفتار زینب را چه آن پرزکین بشنید هردم زجا گشتی بلند یابن مرجانه گویا که این گفتار زد آتشی بر او لعن خدا برگو تو بر یابن مرجانه بتلنمبیتلنمتبینمستبنمیتسبنمیتبینمتبنیمتبینمتب بسوی شام بردندی دل زار همه آل نبی قوم ملاعین ببردند آن زنان زار دلسوز نمودند منزل اندر آن جوانب نمودندی در آنشب جمله منزل به پای دیر راهب جای دادند که پاس آن سر مه می نمودی بنوشیدند با شادی می آنشب از آن دیوار شد دستی نمایان زخون شعری بدانجا نقش بنمود شفاعت زین چنین امت محمد که کشتندی حسین فرزند زهرا شدندی بیمناک زین گونه اعجاز بگرد آن سر و صندوق آن شه که تیره شب بسان روز گردید که روشن زان تمام دشت گردید (زمانی) تیره زان هر دیده ای گشت برتن شدش موراست بس خشمگین گردید لب از غضب هر دم گزید آن سک بدخو بگذار مده طول سخن ای (زمانی) تو یبسنتبنمیستبسینمبتینسمتبنیمستبینمسبتینی زکوفه اهل بیت شاه ابرار ببردندی بروز و شب مدامین نه شب آرام بودیشان نه در روز رسیدندی شبی بر دیر راهب به پای دیر راهب قوم باطل سر شه را بصندوقی نهادند برآن سرپاسبانی چند بودی همه آن پاسبانان باده بر لب به نیم شب بدیدند آن لعینان قلم از آهن اندر دست او بود بدین معنا که در محشر نسازد بمحشر روسیه باشند اینها چه پاسبانان سر دیدند این راز بخفتندی بجای خویش جمله تلولو نور از آن صندوق گردید تو گوئی سرزده از شرق خورشید چنان روشن شده زان نور آن دشت ینبتیسنمبتینمسبتینمسبتینمتبیمنبتیمنبنیتبنیننن بدیرش در برویش بسته بودی در آنشب صوت آه دل ربائی بدیدی ذکر و تسبیح او دمادم پرید او را زسر عقل و شدش هوش زسر عقل مرا دل را رباید نظر بنمود اطراف و جوانب نظاره او میان جمع می کرد از آن صندوق پای دیر تابید و یا گوئی در آنشب هست مهتاب که خیره کرد او هر دیده ای را سپیده صبح چون ظاهر بگردید بشد جویا زیک مرد ملاعین بگو نام بزرگ این سپه تو بزرگ این سپه را نام گو چیست که خولی اصبحی میرش بنامست (زمانی) در بر خولی ملعون ینبسمیتبنمسیتبیسمنبتیمنسبتیسمنبتینبتینتبین نمود او گفتگو با آن بداختر چه هست آگاهیم از آن بده تو بصندوقست سر یک خارجی مرد یسنبتیسکمنبتیسنمبتیسنمبتیسنبتیسنمبتیسنم بخواب ناز راهب خفته بودی بناگه گوش او آمد صدائی بشد از جا بلند راهب در آندم زسمت آسمان می آیدش گوش بگفت این ذکر اندر گوش آید برون سر از دریچه کرد راهب تعجب زین صداها فکر می کرد بدید این نور چون تابنده خورشید تو گوئی سرزده مهر جهان تاب از آن صندوق رفتی نور بالا دگر آنمرد راهب شب نخوابید بیامد او بسوی لشکر کین بپرسید از سپاه و لشکر از او بیان بنما سپاه بی حد از کیست بگفتش این سپه از شهر شامست بیامد پیر نصرانی شتابان نبتنیمسکتبنمیستبنیمتبنیبنییبنتیسنبتینمبتنینن بیامد نزد خولی ستمگر بگفتا اندرین صندوق برگو جواب پیر گفت خولی نامرد بکشتیم با همه انصار او را بریم در شهر شام اندر اسیری که گیریم از یزید ای پیر انعام شنید و گفت آخر کن تو ظاهر نژاد و اصل و باب و مادرش کیست در آندم خولی بدتر زشداد بود باش علی جدش محمد که نام او بود زهرا اطهر سخن گفتا بخولی اندر آنگه بگیری ساعتی بر من دهی سر برای زر بسی خوشحال گردید همه زرها زراهب او ستودی ببردی راهب اندر دیر از آنجا سر سجاده خود برنهادش در آنگه پیر راهب دیده تر نتنمتنمتنمتنمتنمتنملتیبنملتبینملتنمسیبتیسن ای سر دور از بدن بنما بیان بهر خدا ای سر از تن جدا هست در نزد خدا لب گشابامن بیان کن سرگذشت خویشرا آنکه داده مژده اش عیسی در این انجیل ما که بر حکم عبید اله او را کنون اهل و عیالش را تمامی به هدیه می بریم راسش سوی شام چه راهب این سخن زانمرد فاجر بگو ظالم تو برمن نام او چیست جواب مرد راهب را چنین داد حسینست این بگفت آن شوم مرتد ورا مادر باحمد هست دختر چه راهب گشت از این قصه آگه که ای مرد چون شود این درهم و زر زراهب گفتگو خولی چه بشنید قبول از راهب این نکته نمودی به او دادی سر سبط نبی را بمشکش شستشو سر را بدادش (زمانی) گفتگو کردی به آن سر بتینبنیتبنینبتینتبمنیتبنیتبینبنیتبنمیستبمینستبننن گفت راهب با سر ببریده از مهر و وفا شد یقینم حالیا منصب و جائی تو را حق بابایت علی ای سر ترا دادم قسم دیگرت دادم قسم بر حق جد اطهرت از حکایات خودت الحال آگاهم نما سرگذشتت گو دگر بر حق آن اطفالها از حکایات تو و از این همه چون و چرا هم عزیز و مهربانی تو بدرگاه خدا سرگذشتت جمله اندر نزد من افشا نما من حسینم من حسینم تو بدان ای راهبا من غریب از وطن دور دیار کربلا من عزیز مصطفی بابم علی مرتضی احمد و محمود ابوالقاسم محمد جد ما زینب عرش کردگار هم بر خلایق رهنما خواروزارند اینچنین در دست این اهل جفا زد دودست خویش برسر برکشد از دل نوا آمدم بر دین و آئین تو از مهر و وفا من مسلمان گشتم او گردد شفیعم در جزا شو بنزد حق شفیع من تو از جرم و خطا بهمرینستبنمیستبمنیستبیسنمبتینمبتمبتییمنبت بهمراه یتیمان برادر با دو چشم تر همه شادان بگفتندی مبارکباد یکدیگر زشخصی گشت اوجویاکه فهمدماجرایکسر نئی آگه که می آرند اسیر اولاد پیغمبر که جمله غرق میباشند بین اندر زرو زیور حق زهرا دخت احمد مادرت ای سر بگو حق این زنهای غمدیده که می باشند اسیر خواهم ای سر من زاحوال تو یابم آگهی من که میدانم بزرگی وتو هم اصلت بزرگ تو مکن مایوس من را ای سر غرقه بخون ناگهان بگشود آن سر لب زهم گفتا چنین من شه عطشان و مذبوح القفایم تو بدان من شهید کربلایم مادرم زهرا بود آنکه در انجیل عیسی بر شما داده خبر زینت آغوش احمد راهبا میدان منم این زنان و کودکان جمله عزیزان منند پیر راهب چون شنید این گفته ها زان سر تمام گفت ای راس منور باش تو شاهد بمن در قیامت نزد جد خود شهادت تو بده یاحسین گوید (زمانی) این سخن ازجان و دل نتبنمیستبنمیتسبنمیستبینمستبینمسبتینمبتین بشام غم چه آمد زینب غمدیده مضطر تمام اهل شام از مردو زن از نوجوان و پیر درآنجا بود سهل ساعدی این ماجرا را دید جواب سهل را گفت اینچنین آنمردآیاتو وزان بابت بود امروز عید شامیان آخر عجب دارم نبارد سنگ اگراز آسمان یکسر بحکم بن معاویه یزید آن شوم بداختر بدان دروازه ای آرند آل پاک پیغمبر چه مورومارآن خلقان بود هرگوشه و منظر بیارندی (زمانی) بس تواز این گفتگو بگذر تنیابتنسیبنیتبنمیتبنمسکیتبنیتبنیبتینتبنیتنتنتنت به نظاره بر آنها خلق از هر رهگذر آمد نظاره گر برآن زنها و طفلان جملگی آنها بگفت ار حاجتی باشد بکن آقا بمن اظهار برو ای سهل نزد آنکه داردراس بابم را برد قدری نظاره گر برآن سرها شوند خلقان بجا آوردنش را از تو اکنون آرزو دارم شتابان از بر سجاد آن لحظه روان گردید سخن آغاز بنمودی بفرمودی به او آنگه که یک حاجت مرا ای مرد میباشد بدان برتو نگه می دار زیشان دور ای مرد این سر انور نظاره گر نه کس بر این زنان ازاین عدو باشد برون ازبین آن زنهای زار خسته جان بنمود چوخورشیدی نظاره گر برآنها شامیان بودی سوی بزم یزید نانجیب آن شوم بدآئین بدادند جای بر حکم یزید آن زانی گمراه که اهل بیت پیغمبر اسیری آورند امروز بیارند آن اسیران دان تو از دروازه ساعات چو سهل ساعدی بشنید درآندم شتابان رفت بدروازه رسیدی سهل غوغائی به پا دیدی ستاده منتظر جمله که تا کی آن اسیران را یبنتینبتیمنبتینمبتینبمتینبمیتبسمنبتسنیبتبلبلبلبل بشهر شام زینب را چه با طفلان گذر آمد همه پیروجوان از مردوزن صف بسته برهرجا در آن اثنا بیامد سهل نزد عابد بیمار بسهل ساعدی بیمار زار خسته جان گفتا به آن برگو که سرها را زبین این زنان بیرون همین یک حاجتی ای سهل میدان من بتو دارم چو سهل ازعابد بیمار در آندم سخن بشنید بیامد نزد آنکس که بدوشش بود راس شه به او صد درهم زر داد گفتا آن زمان براو ببر این سر برون از بین این زنهای غم پرور که شامی را نظر برآن سران ماه رو باشد قبول ازسهل کرداین حرف شامی راس شه رازود جلو قدری سر آن ماه از بین زنان بردی بدینسان آن اسیر آنرا ببردندی دل غمگین بیک گوشه زمجلس جمله اولاد رسول الله نهاده بود اندر پیش خود آن کافر سفاک همی زد ازغضب آن شاه راچوب جفا برلب وزان کارش یقین من که زینب را شدی خون دل زنی چوب ستم آخرنما فکری که این سرکیست (زمانی) زد همی چوب ازغضب آن بدتر ازشداد بنیسمتبیسنبتسیبیبنیسبیسمنبتینبیتبنیبینیتبینبینی نور چشم مصطفی را جای اندر طشت شد مظهر ذات خدا را جای اندر طشت شد خیزران می زدیزیدش جای اندرطشت شد یسمنبتیسمبتینمبتیسمنکتبیسکمنتبیینبسیتبنن ای یزیدا کن خوف از داور بر لب لعل سبط پیغمبر زینت عرش خالق داور باب او باشد ساقی کوثر آخر این سر از شاه خوبانست باب او حیدر شیر یزدان است ظالما آخر بر تو مهمان است ای ستمکار دور از داور بی حیا بنما ظلم تو کمتر ترس از حق کن خوف از محشر این سرمه از سرور بطحا میان طشت زر راس حسین آن سید لولاک به پیش دیده اطفال زار و دیده زینب چو می زد چوب بر لعل حسین آن کافر باطل بگریه گفت زینب ای یزیدا این ستم از چیست بحرف زینب مضطر کجاگوش آن لعین می داد بیسبیبیبیبیبیبیبیبیبیبیبیبیبیبیبیبیبیبیبیبیبیبیبیبیب زاده خیرالنسا را جای اندر طشت شد آن سری میبود زینت ده بعرش کبریا لعل لبهائی که میبوسید احمد صبح شام بنیتبنمیبتسیمنبتیسنبمکیستبنمیستبینمسبتین بگفتا زینب به چشم تر مزن چوب ای شوم بد اختر بود این سبر سبط پیغمبر بر او باشد فاطمه مادر مزن ظالم چوب بر لعلش عزیز زهراست ای ابتر بتو وارد تازه گردیده روا برمهمان ستم نبود بتو باشد میهمان این سر مزن چوبش بر لب و دندان مزن چوب ای سنگ دل باشد باشد این سر از شاه مافیها زینت عرش خالق دارا فاطمه بر او باشدش مادر ای سیه روی دور از داور برتو این سر ای شوم بداختر کن بخود یکدم ای سک احمق ای زنازاده کافر مطلق از سر شفقت جبرئیل حق بس مزن دیگر چوب ای کافر ای سیه رو تو این لب انور نوجوان اکبر شیرخوار اصغر خالق داور هر دو دست تو هم سیه رویت ای سک بدخو این جسارتها می کنی با او از بدن او را بین سر از پیکر تا چهل منزل آمده بنگر میهمان بر تو باشد ای کافر او حرام ای دور از خدا آخر برگو تو آخر ای فاجر ظلم ای ظالم تو نما ظاهر ای یزید دون این سر اطهر کبودش منما زچوب خود گل بستان نبی باشد حسینست این حجت یزدان جفا منما دیگر ای ابتر چها کرده گوی ای بیدین مزن از قهر و غضب فکری که می باشد زیر چوبت بین بر این کرده مهد جانبانی تو او را خار این چنین کردی مکن وزچوب ستم نیلی بسست او را داغ فرزندان مزن ظالم چوب بر این لب کند قطع ای سنگدل از بند چه کرده برتو بیان بنما به خاری ببرید شمر دون بروی نی این سر انور که تا امروز آمده اینجا حلالیرا گر که بنموده حرامیرا گر حلالش دانسته بحق مظلومی گر کرده روا باشد بر چنین ظلمی میزنی چوبش بر لب انور بر لب لعلش ظالما دیگر از جفای تو ظلم بی پایان نوجوانان و یاور و یاران جسم آنها را گوشه میدان همچه ماهی در بحر خون اندر دیده این سر بس ظلم از حد بیش دیده او جسم نوجوان خویش اصغرش میدان قلب او شد ریش از غم عباس نکو منظر نوگل زهرا سبط پیغمبر زینت عرش خالق داور ای ستمکار بدتر از شداد شد ملائک در ناله و فریاد در همه ارکان جهان افتاد در تزلزل عرش خدا دیگر بوده این سرای شوم بدآئین کودکانش ای زانی پرکین این نه راه رسمست و نه آئین کن تو اندیشه از صف محشر مادرش زهرا در غم و زاری بگو جرمش چیست ای ابتر حیا بنما چوب کمتر زن مزن چوبش ای لعین دیده براو باشد بس غم مرگ مزن چوبش دیده صد پاره بخاک و خون غوطه ور هر یک ستمکارا تو مزن چوبش بخون غلطان با سر منشق زداغ طفل صغیر خود قد سرو او کمان گردید بود ظالم این سر انور مزن چوبش هست ای ابتر مزن بر این لعل انور چوب زکار تو در سما ای دون تزلزل ای شوم بد آئین ز ظلمت لوح و قلم گریان مزن چوبش قاری قرآن مزن چوبش پیش چشمان رهی داری پیش آخر بین زجد او شرم ای ظالم مزن چوبش در جنان باشد خون غم باشد از بصر جاری می کند بهر این عزاداری او بدرگاه خالق اکبر راس سلطان تشنگان باشد آن رسول آخر زمان باشد افتخار اهل جهان باشد مهد جنبانش ذکر خون دیگر بر سر نیزه راه پیموده ظلمهای از حد فزون دیده کوفه یکشب او میهمان بوده هست پرخاک و پر زخاکستر زین ستم شد در شیون و ماتم دارد او دل پرغصه و پرغم اشرف اولاد نبی آدم پای بوس آن حجت داور بخش جرم اهل عزا یکسر بخش جرم اهل عزا یکسر حق فرزندش مجتبا دیگر آن جدا سر گردیده از پیکر ای یزیدا کی خوف از داور بر لب لعل سبط پیغمبر زبهر این سر بدان اورا به بردارد جامه نیلی نماید شکوه ز ظلم تو مزن ظالم این سر انور عزیز حق ناز پرورد لبان او بوسه گاه آن دگر بر این سر بدی جبرئیل مزن ظالم تا چهل منزل در این ره از شامیان او بس تنور خولی بی ایمان وزآنست اینکه چنین بینی مزن چوب ای کافر فاجر (زمانی) دل غمین لیکن نشسته اندر عزا بهر بدل باشد آرزو او را خداوندا حق پیغمبر بحق آن فاتح خیبر بحق زهرای مرضیه بحق سلطان مظلومان بگفتا زینب بچشم تر مزن چوب ای شوم بداختر بینبتیسنمبتیسنمبتیبنمیستبمینسبتینمبیمنبتیمنی ظلم این گونه تو ای کافر شداد مکن همه در کرببلا از ستم ای شوم شریر سر آنها تو سوی شام بلا آوردی پای تختت بود ای سر زعزیز زهرا زینت عرش خدا او خلف پاک علیست پیش چشمان یتیمانش ایا شوم عنود ترس از روز جزا خوف کن از حی زمن عنقریبست که اینها زتو آید بزوال هرکس از ظلم تو یاد لعن مدامت بکند گوش کی داد یزید چوب زد او بر آن لب بینبتیسبنمیتسبیمنبتیبنمیتبنیتبیمبتیننمتیبمنیست باشد این سر سر فرزند رسول دو سرا زاده فاطمه و زینت عرش اعلا دیده از شامی و کوفی بصف کرببلا تشنه لب از بدنش شمر لعین کرده جدا کشته در دشت بلا جمله زشمشیر جفا بودش بس تو مزن چوب دگر بهر خدا بهر او مرثیه خوانست (زمانی) زوفا کیمسنبتینمبتینمبتینمبتیمنبتینمبتینمبتینمبتین ییمنبستنیمتبینمبتینبتینبتیبتینبیتبیمنبتیمنبیتب سیبیسبایستبنیسبتنیتبنیمتبینمتبین نبیتبنمییبینبی آخر ای زاده هند این همه بیداد مکن کشتی اولاد نبی را ز صغیر و زکبیر جسم آنها همه بی سر بزمین افکندی این سری را که تو بنهاده ای در طشت طلا خیزران چوب مزن بر لب او سبط نبی ست لبش از چوب مکن ای سک ابتر تو کبود ظالما بر لب او تو زستم چوب مزن ناز منمای تو بر منصب و بر جاه و جلال نام نحس تو بماند بجهان تا به ابد هرچه گفتار سخن کرد (زمانی) زینب نسیتبسینمتبیسنمبتیسنمبتیسنبتسنمیتبنیتبنی این سری را که زنی چوب یزیدا زجفا این سرماه سر سبط نبی هست حسین خیزرانش تو مزن بس بود این ظلم بر او این لب لعلی که کردی توکبودش ازچوب دیده یکروز همین سر همه یارانش ظالما این همه ظلم که او دیده زتو چوب بردار ازاین لب که مدامین شب و روز
سنمکیبتنیسمبتینمبتینمستبیسمنتبینمسب یسنمتبیسمنبتینسمبتینسمبتینبتیننیتبنیبنیتبین نیستبینسمبتینمبتینمبتینبتینتبینتبینبتین زان تشنه لب اندر زمانه یادگارم شامیان بعداز ادای حمد حق فرمود این گونه کلام گوشی بحرفم تا سخن اظهار دارم شامیان دانید برما اهل بیت حق کرده شش خصلت عطا اکنون یکایک بهرتان من برشمارم شامیان دوم بماحلم و سوم برما فصاحت داده است هم مهر ما برقلب مومن کرد کارم شامیان از ما عقیل و جعفر طیار دانید این یقین پیغمبر ازماست آن رسول کردگارم شامیان هم فاطمه خیرالنساء مادر به سبطین نبی زینت ده عرش خدا دو گوشوارم شامیان بن سعد شناسد مرا هم خولی بی آبرو لعن خدا بر آن عدوی بدشعارم شامیان فرمان بقتل باب من چون داداین شوم عنید از داغ او بنمود روز چون شام تارم شامیان چون ابرریزان اشک غم چون مرغ اندرزمزمه خاموش یکدم من سخن بسیار دارم شامیان انابن زمزم و صفا دانید ای شامی منم انابن فاطمه من فکار زارم شامیان جد دگر نامش بگویم برشما ای مرد و زن ینسمیبتیسنمبتیمنسبتینمبتینمبتسینمبتیسنمب یابن الحسینم سید سجاد زارم شامیان بگشودلب برحمد حق درمسجد شام آن امام دارم سخن من برشما اکنون ایاای خاص وعام اصل و نژادم حالیا اظهار دارم برشما بر هفت فضیلت برتری بر دیگران داده بما دانید اول علم برما حی داور داده است چهارم سماعه پنجمین برما شجاعت داده است زان هفت فضیلت حالیاگویم سخن دانید یقین هم حمزه عم خاتم دادار دانید این یقین ازماست شاه لافتی شیرخدا یعنی علی آن هردوسبطین نبی ازماست ای شامی همی من راشناسد شمردون ازاصلم آگاهست او چون راس بابم راشبی جادادمطبخ آن عدو زین کافران بهتر شناسد اصل ماها را یزید برحکم او باب مرا شمر ستمگر سربرید وزگفته های عابدین درگریه مرد وزن همه پس کرداین گونه خطاب آنکه عزیز فاطمه انابن مکه و منا دانید ای شامی منم انابن ختم انبیاء دانید ای شامی منم پیغمبر آخر زمان ای شامیان یک جد من استاد جبرئیل آن شه دولدولسوارم شامیان سر از تن آن فارس یل اندران میدان برید جد منست آن سرور والاتبارم شامیان آن بانوی روز جزا شامی بود جده مرا پس گوش اصلم بیش ازاین اظهاردارم شامیان گیسوی او را شستشو دادی به آب سلسبیل سبط نبی آن خسرو گردون و قارم شامیان آنکس لب تشنه جداشدسراز اودرجنب آب با جسم عریان باشد او باب کبارم شامیان آیات قرآن روی نی خواند آن سر ماه منیر از کربلا تا شام غم آن تاجدارم شامیان پیروجوانانرا همه هم کودکان شیرخوار همچون اسیران فرنگ روم و تنارم شامیان در شام آورد این یزید مرتد شوم جهول در پیش من چوبش زند چاره ندارم شامیان ای کاش گردد دستها زین کافر قدار شل من صابرم برصبر از او پروا ندارم شامیان منزل خرابه داده این برظلم او سازیم صبر چون دهر نبود برکسی بریک قرارم شامیان مست جهان باشد زاعمالش نباشد بیمناک چون سرکشان دهر از این روزگارم شامیان آنکس بگهواره درید اژدر بود او جد من درجنگ خندق آنکه عمرعبدود درخون کشید درجنگ خیبرمرحب یل را بیک ضربت درید دخت نبی المصطفی شامی بود جده مرا هم سر بشاه لافتی شامی بود جده مرا آنکس که اورا مهد جنبانی نمودی جبرئیل زینت ده عرش برین محبوب بر رب جلیل آن شاه مذبوح القفا آن خسرو عالیجناب بودی سه روز و شب فتاده در میان آفتاب آنکس که برنوک سنان کردی سرش شمرشریر بردوش این قوم بدور از کردگار بی نظیر آل نبی را شامیان کشتید از خرد و کبار اهل وعیال مصطفی کردیدجمله خواروزار از کربلا سرهای پاک جمله اولاد رسول در طشت زر بنهاده راس نازپرورد بتول وزاین عمل مغروربرخود باشداین شوم دغل لعن خدا براو مدامین باد تا روز ازل آواره مارا کرده این برظلم او سازیم صبر گرحکم قتلم داده این برظلم اوسازیم صبر برخودشده غره یزید ازحق نداردهیچ باک فکری نداردعاقبت باید رود درقلب خاک گوی ای موذن تواذان خاموش گردداین غریب چون گفت اذان فرمودآن بیمارزارم شامیان گویم شهادت بر بزرگی خالق رب جلیل برامر و تقدیرش رضا و استوارم شامیان گفتا ماذن لحظه ای بهر خدا خاموش باد تا گفتگوی خویش را اظهار دارم شامیان جدمنست ای روسیاه یا جدتو شوم دنیست جدمنست این کودکان داغدارم شامیان کشتی تو فرزند نبی ای روسیاه بدسیر ظلم تو ننموده کسی در روزگارم شامیان وزشورش آن خاص وعام آمدیزیددون بلرز برخواست گفت وقت نمازدیگرندارم شامیان چون بیدلرزان وهراسان آن سک نادان برفت گوئی قیامت شد (زمانی) آشکارم شامیان هرکس که یادآردکند لعنت برآن شوم پلید برجاست نامش تا ابد در روزگارم شامیان نیبتسیمبتیسنمبتیسنمبتینبتیسنمبتینبتینبتینبتین وز بیانات امام چهارمین زین العبا وز خروش خلق گشتی محشر عظما به پا درهراس افتاد چون این گونه دید او ماجرا تاکه بنماید خموش او های هوی خلق را وز گفتگوی آن امام لرزان یزید نانجیب بنمود رسوا آل سفیان فاش این امر عجیب الله اکبر را چه گفت فرمود آن زار علیل آن خالقی فرعون راغرقش نمود دررود نیل چون نام احمد را ماذن در اذان بنمود یاد من گفتگو دارم کنون بر این یزید بدنهاد گفت ای یزیدآخربیان کن این محمد جدکیست گوئی اگرجدتوهست کذب این سخن جدتونیست خوانی مسلمان خویش را از امت خیرالبشر کردی اسیر اهل و عیالش را تمامی سربسر از گفته های آن امام آمد یزید دون بلرز ترسید شورندش تمام آمد یزید دون بلرز چون مارپیچان شدبخودآن شوم بی ایمان برفت فریاد داد شامیان برجانب کیوان برفت تا این جهان باقی بود برجا بود ظلم یزید تا این جهان باقی بود نام شهنشاه شهید بتسیبنیستبنیسبایستبنمیتبیتبنمیستبنمیتبنیینتنبی اهل شام آگه شدند از اصل آل مصطفی هر کسی بودی بهرجا در فغان آن مردوزن شد بخود لرزان یزید روسیاه نانجیب کرد اشاره بر ماذن تاکه برگوید اذان بر بزرگی خدا گویم شهادت حالیا می دهدگفت اوشهادت گوشت پوست وخون ما بر ماذن گفت بنما صبر ازبهر خدا بر یزید آن زاده هند جگرخوار دغا جد تو یا جد ما هست این رسول باوفا جد جمله اسیران هست ختم انبیاء خارجی دادی چرا برما لقب ای بی حیا هست فرزند نبی زینت ده عرش خدا بوسه گاه مصطفی می باشد ای تخم زنا کس ستم این گونه ظالم مثل تو ای پرجفا نی کسی دارد بیاد نی آورد این را بجا برخودت بنهاده ای لعن خدا بادا ترا درهراس ولرزه شد برخاست آن ساعت به پا سمت منزلگه (زمانی) آن بدور از کبریا میبتنیستبنبمیسنبیتبنمیستبیسنمبتینمبتیسنمب درخرابه منزل بهرشان از جوروجفا گردید مثل جغد ویرانه نشین آن زنان غمدیده بر سما وزان ویرانه شان فریاد و نوا گردید برد امام چهارم را درآن بزم آن سک شداد پای منبر او جا برآن رهبر خدا گردید مدح آل سفیان سب اولاد مصطفی گوید شد بلند الله اکبر سید سجاد گفت اشهد ان لا اله برگفت الا الله او چون که نام مصطفی را آن ماذن یاد کرد شدخموش آنگه ماذن روی خودکردآن امام ای یزید آخر بیان کن این محمد جد کیست گرکه گوئی جد توهست کذب باشداین سخن ما تمام این اسیران اهل بیت احمدیم این سری تو دائماً برلب زنی چوب ستم آن لبانی راکه تو سازی زچوب خود کبود درکدامین دین ومذهب یاد دارد این چنین این عملهائیکه تو کردی بدوران ای یزید این چه اسلام وچه مذهب باشد ازتوای دغل از بیانات علی ابن الحسین آنگه یزید با تن لرزان برون آن روسیاه سک برفت ینبمتیسبنسمیبتکسینمبتیسمنبتیسمنبتینیبیب چون عبور آل مصطفی در شام بلا گردید در گوشه ویرانه چو ابر اشک ریز از دیده گریه کار ایشان قوتشان بود آب هر دیده مجلسی نمود آماده روزی یزید بی بنیاد پای منبر آنگه جای داد بهر سید سجاد کرداشاره آنگه برخطیب آن خطیب برخیزد گربه منظری برمنبر آن شوم بی حیا گردید برعلی واولادش همی سب آن بداختر گفت بشکنددهانت این چه حرف برزبان ادا گردید اذن ده روم یک لحظه من ای یزید برمنبر بعدحمدحق گفتن سخن چند مدعا گردید خواستگار گشتنداهل شام زان لعین بدآئین بربیان او مائل همه قلبهای ما گردید شدبلنددرلحظه امام در حضور خاص وعام آنچنان که خیره دیده ها مات عقلها گردید اینکه خارجی داده لقب برما این سک فاجر تا زنام و اصل و نصبم آگاه شما گردید هم حمزه و دیگر حیدر کرار زما باشد آن رسول برآخر زمان ختم انبیاء گردید مادر دو سبطین همسر شاه لافتی از ماست آن دوگوشوارعرش حق شامیان زماگردید درخروش وگریه جملگی آنجماعت بسیار اندرآسمان گوش ملک کروزان نواگردید گفت لحظه ای خاموش تا گفتگوکنم عنوان اظهار کنم آگه زاصل و نژاد ما گردید در خرابه بی سقف جا از جوروجفا گردید شامیان انابن زمزم و انابن صفایم من شدبلندازجایش خطیب حکم آن سک مرتد مدح آل سفیان برزبان ان دور زداور گفت وزکلامهایش عابدین برخطیب برآشفت رونمود وانگه آن امام بر یزید بداختر تا بیان کنم حمد خداوند اندر این محضر خواست برامام ابن امام اذن ندهد آن بیدین ده اذن امیرا تو براین نوجوان دلغمگین لاعلاج شد اذن بداد آن لعین بدفرجام بنشست به منبر گفت او حمد خالق علام بعد حمد خلاق مبین گفت ایهاالحاضر نیست این چنین حالاکنم اصل خویش من ظاهر دانید عقیل و جعفر طیار زما باشد دیگر ایهاالناس احمد مختار زما باشد دختر نبی المصطفی خیره النساء از ماست پس دگردوسبطین نبی آن دوباوفا از ماست نوجوان پیر و مرد زن و زبیان آن بیمار میرسید برکیوان یقین ناله های آن حضار دید سید سجاد چون شور و شیون خلقان اصل و نسبم بیش از این برشما من دلخون در شام بلا منزل چو بر آل مصطفی گردید شامیان انابن مکه و انابن منایم من انابن خدیجه بن خویلد نژاد ما گردید انابن شه لب تشنه کربلا منم شامی برنیزه تلاوت از لبش آیات خدا گردید خولی و یزید اصل مرا این دو پرجفا دانند دستشان عزیز مصطفی کشته از جفا گردید جانب ماذن گوی اذان ای ماذنا اینگه صوت او بلند اندر اذان اندرآن ولا گردید گفت بی شریکست و نظیرست خالق نیکو عابدین بگفتا صبرکن حق خالق جاوید هست جد تو یا جد من این محمد ای باطل جد ماست ای ظالم ترا ظلم تا کجا گردید ازچه کشتی فرزندش توتشنه کنارجوی آب اهل بیتش از ظلمت اسیر دیارها گردید کاری که توکردی تاکنون کس نکرده ای ناپاک لعن گوی ملائک درسما برتو ای دغا گردید شدبلندازمسجد برون آن دغای نادان گشت سان مار پیچان او بخود ای (زمانیا) گردید تینبمستبنمیستبنیمسبتنیمسبتنیتنبمیت با ناله و افغان آن کودک دلخون آن کودک مضطر شامیان انابن فاطمه خیره النسایم من انابن امام سرجدا از قفا منم شامی انابن شه سرشده بر نیزه ها منم شامی شمروابن سعد اصل مرا بهتر از شما دانند خویش را مسلمان زامت ختم انبیا دانند دیدمی شود رسوا یزید کرد اشاره درلحظه شد بحکم او از جا ماذن بلند آنساعه گشت چون که برالله و اکبر بلند صوت او تا که اشهدوان محمد بیان نمودی او کردروی خودرابر یزیدگفت ای زحق غافل جدتو اگرگوئی بودکذب هست بی حاصل توکه زامت احمدخودت دانی ای سک کذاب باتمام انصار و همه نوجوانان و با اصحاب اف براین مسلمانی تو ای ستمگر بی باک در تمامی مذهب و دین جزتو زانی سفاک آنچنان یزید بی حیا در هراس لرزان گشت رفت بارگه ازدیده خاص وعام پنهان گشت نبیتبنتسبنتسینمبتسینمبتسینمبتیسنمینینینینی اندر خرابه کودکی از شاه مظلومان بیدار شد از خواب از بهر پدر گریان طفلی رقیه نام از سلطان بی یاور آن کودک دلخون در آه و افغان بود آن کودک دلخون آن سرو خوبانم پس او چه شد اکنون آن سرو مه رویم باب من گریان بنشسته می بودم ای عمه گریان جان آمده بر لب اکنون من دلخون با دیده خون بار ای کودک دلخون ای طفل گریانم منما دگر افغان آن طفل گریان را آن کودک دلخون شیون کنان هر یک گریان همه طفلان تا عرش اعلا رفت خون از بصر ریزان اندرخرابه بود از هجر پدر گریان گریان زبهر باب آن طفل پریشان بود با عمه اش زینب بگفت آن زار دل بریان عمه چه شد بابای من از پیش چشمانم بودم همین دم دامنش بنشسته من شادان عمه بیان کن تو چه شد بابای نیکویم رفتی کجا از نزد من آن مظهر یزدان زین بیش یکدم من در آغوش پدر بودم در گفتگو بودم به آن باب نکوبنیان می میرم از هجر پدر عمه یقین امشب از دوری بابایم اندر گوشه ویران اندر بغل بگرفت زینب آن صغیر زار باب نکوی تو سفر رفته یقین می دان باشد سفر بابای تو آرام شو جانم چند روز دیگر بابت آید از سفر میدان هرچند تسلی داد زینب آن پریشان را ساکت نشد وزگریه بابا خواستی زانان دیدند این حالت اسیران چون ازآن کودک یکباره شد شیون بلند اندر هوا زایشان از آن خرابه شیون و فریاد بالا رفت برحال ایشان چشم جن و انس شد گریان از خانه آواره آن زانی ملعون زین کنج ویرانست درکنج این ویران اشک از بصر ریزان چون نی نوا می کن نکیستبیسنمبتینمستبینمستبینمستبینسبتنتننت افغان آن طفلان این لحظه ای یاران زین کنج ویرانست خواهد پدر اکنون آن کافر شداد برحکم آن ملعون بادا زبانم لال راس شه خوبان کی آب و نان خواهم ای کودک محزون برتو شود ظاهر ای کودک گریان افغان به پا می داشت آن کودک گریان آه و فغان شیون زنهای بیچاره آمد بگوش آن یزید شوم بی ایمان گفتند براو این فغان از این اسیرانست از این اسیرانست امیرا ناله و افغان افغان به پا دارند بس کن (زمانی) تو نمیستبینمستبینمبتیسنمبتینمبتینمبتنیتنتنتننت آمد چه برگوش یزید شوم بی ایمان گفتا چه افغانست آگاهم کنید از آن گفتند او را این فغان از این اسیرانست طفلی بخواب ناز دیده باب خود میدان فرمان بداد آن بی حیا ای آه و ای بیداد در طشت بنهادند راس شاه مظلومان بردند راس شه بحکم آن لعین فی الحال اندر خرابه بهر دلداری آن طفلان گفتا رقیه عمه جان باب از تو می خواهم زینب بگریه گفت عمه ات ترا قربان بردار تو روپوش از طشت طلا آخر آن آرزو داری بود در طشت ای نالان راس پدر چون دید ازآن طشت اوبرداشت اندر بغل بگرفت وانگه بوسه زد برآن چون جغد ناله کرد آن کودک دلخون نمسیتبنمیستبنیمتبنیمتبنمیتبنیمبتینبنبیتنبتیننت که بینمت به چنین حال خاک بر سرمن بدیدن من غمدیده از طریق وفا پدر شکایت خود را شنو بتو گویم یکان یکان بتو گویم بده تو گوش بمن زبسکه شمر لعینم بمن زده سیلی به تازیانه زدم بس به پهلو و بازو زدست ظلم مرا جان رسیده بود بلب زآب دیده و از خون دل غذایم شد بیامدی بر من خانه ات پدر آباد بکرد ناله همی آه از جگر بکشید زدیده بود روان اشک او چه ابر بهار زهوش رفت فتادی بخاک چون ماهی سر پدر زکف او فتاد دیگر سمت بدید کرده فدا جان خویش بر پدرش شد از خرابه بلند از برای آن دختر در آن خرابه برایشان نه مونس و یاری گرفت و گفت گشا دیده ای صغیر حزین (زمانی) ذاکر تو مثل ابر گریانست راس پدر بگرفت و در آغوش گریه کرد ناگه فتاد آن سر بجایی سمت دیگر آن ینمستبسینمبتینبیبنسمنیبتسینمبتیسنمبتنتنتنت خوش آمدی بخرابه پدر بدیدن من خوش آمدی تو عجب در خرابه ای بابا خوش آمدی بخرابه تو باب مه رویم براه شام پدر آنچه ظلم دیدم من نظر بصورت من کن ببین شده نیلی دگر بسیلی زدن اکتفا نکردی او زدشت کرببلا با هزار رنج و تعب بشام منزل بی سقف و بام جایم شد عجب عجب که زبیچارگان تو کردی یاد نهاد لب بلب باب صورتش بوسید کشید آه و فغان کودک سه ساله زار بغل گرفت سر باب برکشید آهی رقیه روی زمین اوفتاد بر یک سمت دوید زینب و از خاک برگرفت سرش فغان و آه در آن دم زآل پیغمبر زبهر طفل حسین اشکشان همه جاری سر رقیه در آغوش زینب غمگین گشا تو دیده ببین عمه ات پریشانست نیتبسنسینبتسینمبتسیمنبتسیمنبتسینمبتیسنمنت کودک صغیری بود رقیه اش نام کودک شه خوبان داد از این خرابه در میان آن ویران گوشه شده مدهوش از ستم شده بی جان داد از این خرابه زینب پریشان را باب من چه شد برگو از برم جدا رفته داد از این خرابه چه بدی زمن دیده از من او جدا رفته بسکه غصه خوردم من داد از این خرابه گاه شکوه گر آن طفل ازجفای عدوان بود کرده عمر من پایان داد از این خرابه نیلگون مرا پهلو کرده و دگر اعضاء هم سیاه بازویم داد از این خرابه در فراق بابایم اشک غم فشانم من بر من حزین عمه سکتبنسینمبتیسنمبتیسنمبتیسنمبتیسنمنتنتن داد جان بغربت در خرابه شام جان بداد بر جانان وای از این خرابه پرشکسته چون مرغی از نوا شده خاموش کنج خانه ویران وای از این خرابه یاد آمدم یاران آن زمان که می گفت او باب من کجا رفته وای از این خرابه گاه گفت بر عمه باب من کجا رفته از فراق مردم من وای از این خرابه گاه بهر باب خود آن صغیره گریان بود عمه ظلم این عدوان وای از این خرابه گاه گفت ای عمه تازیانه اعداء شد کبود پهلویم وای از این خرابه عمه جان در این ویران تا به کی بمانم من هر زمان دهی وعده داد از این خرابه عنقریب می باشد عمر من بسر آید از سفر پدر برگو داد از این خرابه سر بروی دامان آن جناب می بودم حالیا چه شد بابا داد از این خرابه بوسه زد همی رویش از ره وفا زینب ای رقیه دلخون داد از این خرابه شد خروش آن کودک بیشتر از آن ویران در نوا زنان هر یک داد از این خرابه تا رسید برگوش آن یزید بی پروا این زمان بگوش آید داد از این خرابه از خرابه می باشد زان زنان بطحا هست باب خود شده بی تاب داد از این خرابه مرده را کی از زنده امتیاز بدهد او هست او بر این دختر وای از این خرابه وعده می دهی بر من باب از سفر آید پس چه شد نیامد او وای از این خرابه تا بصبح ای عمه نزد باب می بودم عمه جان بیان بنما وای از این خرابه از فغان آن کودک در خروش شد زینب عمه کم نما افغان وای از این خرابه هرچه تسلیت او را داد زینب گریان از فغان آن طفلک وای از این خرابه شد بلند از آن ویران ناله های آن زنها گفت این چه می باشد وای از این خرابه دادیش یکی پاسخ این فغان که برپا هست دیده کودکی در خواب وای از این خرابه گفت آن سگ ملعون طفل خردسال است او در برش برید این سر داد از این خرابه تا بطشت بنهادند راس آن امام دین خسرو مبین آمد داد از این خرابه باب تاجدار مرا عمه حال می خواهم عمه باب تو باشد داد از این خرابه بهر او بود رفته تاب و هم توانایت راس باب را هم دید داد از این خرابه بوسه زد بروی او با دو چشم های تر چون زتو جدا گردم داد از این خرابه راس باب ز آغوشش سمت دیگر افتادی طفل شاه دین جان داد داد از این خرابه نسمیتبیسنمبتینمبتیسنمبتیسنمبتینمبتینتمنتم جانب راس پدرچون مرغ آن کودک پرید اشکریزان همچوابریک ناله ای ازدل کشید دیدن روی تو بار دیگرم بودی امید ناگه افتاد او دگر سمتی سر شاه شهید وای از این خرابه حکم کرد آن ظالم از ره عناد و کین راس شاه دین آمد وای از این خرابه گفت کودک گریان عمه نان نمی خواهم گفت نان نمی باشد وای از این خرابه عمه جان تماشا کن هست راس بابایت چون رقیه این بشنید وای از این خرابه برگرفت آن کودک راس باب را در بر برتو من فدا گردم وای از این خرابه صیحه برکشد از دل روی خاک افتادی از (زمانیا) صد داد وای از این خرابه نیتبیسنمبتیسنمبتینبتینبمتیمبتسمبتینمتننتننت چون رقیه راس باب اطهر خود را بدید برگرفت اندر بغل راس پدر آن طفل زار آمدی خوش آمدی گفتا پدر بر دیده نم با سر بابا تکلم داشتی آن طفل زار ینتبسینمبتیسنمبتیسمنبتیسنمبتسیمبتسمینتنت بردند سر به غصه ندیدند راحتی گویا که این زخالق لیل و بشر رسید زین العباد نور دو چشمان شاهدین از قتل باب و آنچه جفا کرده آن عدو این کار کرد زاده مرجانه عنود لعنت کند خدای بر آن زانی دغا بابت حسین شهید شود از ره ستم بودی بظاهر این سخنان از ره ستم خود وارهاند آن سگ مرد و دین گنه تا آنکه اهل شام ندانند این از او از مکر و کید و حیله بفرمود این کلام نیتبسنتبیمنبتسینمبتیسنمبتینبتسمیسنتبسینمبت فرمود عابدین پریشان در آن زمان حاجات اولم سر بابم دهی تو دان غارت شده دهی تو بما آن اساس مان شخص امین بهمره زنها روانه کن اندر وطن بمنزل و ماوا و خانه شان گفتا که راس باب نبینی تو این بدان غارت شده عوض بتو بدهم همی فزون سوی مدینه آل نبی را تو زین مکان خبسینبتسینمبتیسنمبتینبتیسمنبتسیمبتینتی در شام غم چه آل پیمبر به مدتی چون نوبت اسیری آنها بسر رسید خواندی به نزد خویش یزید آن سک لعین بنشاند آن امام و به او کرد گفتگو گفتا به من زکشتن بابت گنه نبود ابن زیاد کشت ترا باب از جفا من بودم ار بکرببلا نی گذاشتم این گفته ها تمام که می گفت آن پلید می خواستی زکشتن اولاد فاطمه بودش خیال آن دغل زشت کینه جو لعن خدا (زمانی) بر او باد تا قیام مینستبسینمبتیسنمبتینمبتیسنبمیتبنمیبتینمنیتب در پاسخ یزید جفاجوی شوم دون آخر یزید برتو سه حاجت مرا بود دوم مراست برتو چنین حاجت ای یزید سوم گرت که کشتن من هست بر دلت تا آنکه این حریم رسول خدا برند بشنید چون زعابد بیمار این سخن لیکن برای مال اساسی که از شما از کشتنت گذشتم و باید تو خود بری خواهم همان که برده بغارت زما خسان می خواهم آنکه رشته زهراست اندر آن غارت شده اساس زسلطان انس جان کردند حاضر آن همه را در حضور آن داد او به آن زنان و صغیران خسته جان خواهید شام ماندن و یا در وطن روان رخصت بده یزید که بر شاه انس و جان زان پس رویم سوی وطن قلب پرزخون بزم عزا بپا بنمودند آن زنان حاضر در آن عزا بشب و روز شامیان بودی (زمانی) لعن یزید بر زبانشان یسمکنبتسبتسینمبتسینمبتیسنمبتینمبتینتنت آن زنان دربدر کودکان بی پدر شب زسرما بی قرار این چنین شان روزگار عابدین را گفت حاجاتت برم باشد روا تا برآرم حاجتت را ای یتیم بی پدر داری برگو در برم من که برجای آورم من زتو دارم سه حاجت اولم حاجت همین زین العباد گفت نخواهم تو را اساسی مقصود من نه بر زر و اموال و زیورست بنمود امر زاده سفیان که آورند هر تکه زان اساس هرآنکس بدست داشت غارت شده اساس چو شد جمع آن اساس گفتا وزین به بعد ایا ای زنان زار در پاسخش جواب بدادند این چنین در شام چند روزه عزائی به پا کنیم گفتار آن زنان پریشان قبول شد یک هفته تعزیت زبرای عزیز حق گریان تمام مرد و زن شام بر حسین نیمستبنسمیتبسیمنتبیسمنبتیسنبتینمتنتنتنتن در اسیری اهل بیت مصطفی با چشم تر مدتی بودند در دام یزید بد سیر روزها در آفتاب چند ایامی گذشت خواند اندر بزم خود روزی یزید بی حیا آنچه می خواهی طلب حاجت زمن کن حالیا آنچه بر دل مدعا حاضرم ای عابدا گفت آن دم عابدین اندر جواب آن لعین چون که باشد مدتی نادیده ام روی پدر ای یزید دیدن کنم با تنش مدفن کنم آنچه اسبابی زما برده بغارت مشرکین کن روانه همره این کودکان بی پدر آل پیغمبر همه تو مرا ای روسیه این میسر نیست راس باب را دادن بتو خود وطن باید بری آل نبی را سربسر عابد مضطر توئی باید از اینجا بری تا اجازه بدهد او از بهر آنشاه انام پس روندی در مدینه عترت خیر البشر فرصتی از بهرشان از برای کشتگان تا عزا گیرند بهر آن شهنشاه شهید گشت ماتم خانه آنجا بهر شاه بحر و بر آن عزا پایان بشد آن زنان را عزم شد ای (زمانی) با تمام کودکان بی پناه جانب شهر وطن از آن دیار پرخطر تو دهی بر من سر بابایم آن شاه مبین تا که راس باب خود هم برم کرببلا دومین حاجت بتو دارم یزیدا این چنین پس دهی حاجات سوم تویکی شخص امین تا برد سوی وطن گر که می خواهی کشی این چنین اندر جواب سید سجاد او لیک آنچه گشته غارت پس دهم بیگفتگو سرپرست کودکان این اسیران در وطن پس دگردرخواست کردند اینچنین زان بدنیام هفته ای برپا عزا سازند اندر شهر شام چون نشد در کربلا گریه سازند آن زنان شد قبول حاجات آنها آنزمان نزد یزید شد مهیا خانه ای بر حکم آن شوم عنید چون زبعد هفته ای رفتن شهر وطن بسته شد بار سفر از بهر زینب آه آه آه ازآن ساعت شدی آن کاروان رفتن براه نسیتبسیمنبتیسنمبتینمبتیسنمبتینسمتبینتبینتنت جانب شهر وطن از شام غم با چشم تر از دیار شام او در وطن بار دگر چون شدی بار دگر آن بی نوا اشتر سوار با دل پردرد و غم دخت ولی دادگر چون که دخت فاطمه کودکان بی گنه می رویم از نزدتان ای شامیان ما حالیا در خرابه مدفنست آن طفل زار بی پدر هم غریب این دیار آئید او را بر مزار جانب شهر مدینه جمله اولاد نبی یک مدینه یک سوی کرببلا کردی گذر ای عزیزان خدا یک سوی کرببلا تا رویم اندر زیارات همه اهل قبور تا که بینم تربت پاک حسین بار دگر رفت سمت کربلای پادشاه انس و جان هریک سمتی دوان قبری گرفتندی به بر بیمتبنیسبیتبنیتبنیتبنمیتبنیتبنیتبنینتبنیتبنیتبیمست بینسبتینبتینبتینتبینتبینتبنیتبمستبمستبینمتبینیبیشدمهنیستبنسیتبسنیبتبیبنتیبنمسیتبنمیتبینبتینبتی شد مهیا زینب غمدیده از بهر سفر شد دگر محمل نشین زینب خونین جگر می ندانم چون گذشت بر زینب افکار زار عزم رفتن کرد او بر جانب شهر و دیار گشت بر محمل سوار همره اطفال زار زینب مضطر درآن دم کردروی خویش را لیک طفلی یادگار از ماست در شهر شما کودکست آن خردسال گاه بی گه شامیان کاروان بیکسان رفتی بروز و شب همی تا یکی روزی شدی پیدا برایشان دورهی گفت میر کاروان می رود یکره وطن گفت زینب کاروان ده کربلا ما را عبور رفتن کرببلا باشد بما خیلی ضرور ای (زمانی) آن زمان آن کاروان بیکسان تا رسیدندی به نزدیک قبور کشتگان تنبینبتنیبتیبیبیبیبیسبیسبیسبیسبیسبیسب یسبیسبیسبیبیسبیبیسبیسبیسبیسب یبیسبیسبیبیسبیسبیسبتایسدبتنیساتنبایستنبی بپرس احوال خواهر را زیاء هر دو عین من بهمراه یتیمانت زشام ای سبط پیغمبر خوشست گر سر برآری از *** احوالشان برای پرسش احوالشان ای نور عین برخیز زرفتن این سفر وزرنج ره پرسش کن ازایشان ولی جز از رقیه دخترت نتوان از آن گویم بدادم ازکف اندر شام من آن طفل مظلومه (زمانی) ذاکر ومداح او شام و سحرگه شد بمیسبنیسنبتینبتینتبنیسمتبنیمتبنیتبینتنیتنتنت رسید از شام غم با آل اطهار برآوردی فغان آن زار افکار نمودی گفت ای سلطان ابرار بپرس احوالم ای محبوب دادار به پابوست رسیدیم با دل زار رقیه طفل تو ناوردم این بار نشد ممکن کنم من چاره کار فدا می گردمش جان گرانبار بود بخشا گناه زینب زار سخنهای سفر می کرد تکرار یسنبتنبتینبتیسنمبتیسنمبتیسنمبتیسنبتینمبتیسمن برآینسبتیسنمبتیسنمبتینمبتینبتیسنبتیسنمبت برآور یکدمی از خاک سر آخر حسین من رسیده خواهرت امروز پابوس تو ای سرور بتو امروز مهمانیم شها تو میزبان هستی بپابوست حسین جان کودکانت آمدند برخیز زجابرخیز زطفلانت تو پرسش حال شان میکن دگرپرسی زطفلان گریکایک می توان گویم خجالت از توام طفلت نیاوردم زشام ایشه بشام غم خرابه مدفن از بهر رقیه شد لمکبلنلتنبتینبتیسنبتینبتینبتینبتینبتینبتینتبنیتبین بدشت کربلا زینب دگر بار چه دید او کربلای پربلا را خطاب این گونه بر قبر حسینش برآر از خاک سرخواهر فدایت زشهر شام با طفلانت امروز ولی در پیش تو دارم خجالت شها کن از کرم تو عفو جرمم اگر بر دست من بودی برادر برادر عفو و بخشش از بزرگان (زمانی) بر سر قبر برادر نیتنمستینبمتسنیبمتسینبمتسینبمتیسنبتینمب ینتبسنمیبتسینمبتیسنمبتینبمتیسیمبتنیسبنت بیامد زینب زار پریشان کشید آه از جگر انزار مضطر خطاب این گونه بنمود آن حزینه بپرس احوال ما ای شاه نیکو ببین بنشسته او اندر مزارت نشسته بر مزارت حال ای شه بشو از این سفر دیگر تو جویا بطعنه حرف کوفی را شنیدیم ستم دیدیم و بی حد زان بدآئین گذار ما بشام آنگاه افتاد طلب کردم زداور مرگ خود من دگر بار بر سر قبرت نشینم مدامین روی او برسوی تو هست نستیبنمسیتبنمیستبنتبیسنبتسینمتبسنیمتبینمس یقینم کربلا باشد عزیزان که بوی مشک و ناب و عنبر آید سر بابم بریدی شمر بیدین که مدفن نعش بابایم در اینست بصورت زد مرا سیلی زحد بیش رود زین سرزمین ترسم از اینجا تاتاتلتلاتلالالالالاتاتاتاتاتتنبنیبتینبتنیستبنی بدشت کربلا با جمله طفلان بدید از دور چون قبر برادر فکندی خود به روی قبر آنشه برادر جان برآر از خاک سر تو برادر عابد بیمار زارت برادر جان دگر بنگر سکینه بپرس از مهر حال کودکان را برادر این سفر ما رنج دیدیم بکوفه از عبید الله بی دین همه اینها بما سهل آه ای داد چو دیدم شام و اهل شام را من ولی عمرم نیامد سر که آیم (زمانی) را چنین یک آرزو هست نیستبنسمیتبینسمبتینمبتینسبتینمسبتینسمبتینتبی رسد اندر مشامم بوی جانان گمانم کربلا نزدیک باشد بود این سرزمین آنجا که از کین یقینم این زمین آن سرزمینست همان وادیست اینجا شمر بدکیش خبرسازید میر کاروان را رسد با تازیانه بار دیگر بلب از ترس شمر شوم شداد در آن شد کشته باب نازنینش رسیدندی تمامی بار دیگر دوان هر یک بسمتی چشم نمناک به آه و ناله آن بی تاب آمد سر قبرت نشسته بی قرارم منم سوزان چون آن شمع دل افروز بیامد روی قبر باب چون او سنیمبتیسنمبتینبمتیبنیتبنیمتبنیتبمستبسنمسیتب بروی قبر آن سلطان ابرار شوم قربانت ای سلطان لولاک بپرس از مهر حال عابدت را زمهر از من ایا ای باب نیکو زشامی ظلمها طعنه شنیدم بتو گویم من ای باب نکوفر نیاوردم زشام غم رقیه منیتبسمبتسیمنبتسیبنمیستبنیمتبینمتبسمنبیت بگفت این گونه زینب دیده تر بپرس احوالم ای شاه مدینه زجا ای شاه دشت کربلا خیز بترسم باز آن شوم ستمگر سکینه داشتی افغان و فریاد که آمد کاروان در آن زمینش در آن وادی چه اولاد پیمبر فکندندی زاشتر خویش برخاک سکینه روی قبر باب آمد بگفتا سربرآر ای باب زارم زهجر دوریت بابا شب و روز (زمانی) گوی حال عابدین تو نمبتیسمتبنمیستبنمیستبنمسیتبنمیستبنمیستب نشسته عابدین با زینب زار بگفتا آن زمان با چشم نمناک سر از خاک لحد بردار بابا بپرس از شام و رنج این سفر تو بشام غم پدر من آنچه دیدم ستم آمد زشامی آنچه برسر ولی باشم خجل من ای شهنشه نمیتسبمبتسینمبتیسنمبتینمبتینمبتینمبتیسنبت خطابی کرد بر قبر برادر برادر سر برآر از قبر این گه برایت میهمان آمد به پا خیز که از شام آمدند با چشم گریان بدار این میهمانانرا گرامی رقیه نیست همره من فدایت نیاورده رقیه دختر تو برادر زین مرا معذور می دار نسیبتیسنمبتسینمتبیسنمبتیسنمتبسمنتبینمبت نشست از دل برآورد آه و غوغا که آمد مادرت از شام ویران بپرس از مهر ای شبه پیمبر نشسته روی قبرت چشم خون بار دوباره آمدم برتربت تو شود اندر جوارت مدفن من نیتبنمستبینمتسبنمیستبنیمتبمنیستبسنمیتبس عروس بی نوای زار گریان زجا برخیز و پرس احوال زارم از آن وقتی شدم از تو جدا من زدست گردش این چرخ غدار زداغ تو من محنت کشیده دگر مردن برایم دیر گردید مرا عمر گران مایه سرآید ینمستبمیسنبتنیمسبتینمبتسبنیستبسمنیتبینت تو استقبال کن این میهمانان زجا برخیز و بنما میزبانی رسیده میهمان چند از برایت خجالت می کشد خواهر بر تو (زمانی) گفت آنگه با دل زار نستیبنمستیبنمسیتبنسمتبنمیستبنسمبتسمنیتب بروی قبر اکبر ام لیلا برآر از خاک و گفتا سر علیجان برآر از خاک سر احوال مادر برآر از خاک سر بین مادر زار جدا مدت زمانی گشتم از تو رضا بر مردن خود گشته ام من نیتبسنمیبتسنبمتسنمبتسنمبتینمبتینمبتینسمبت بروی قبر قاسم بود گریان بگفتا ای پسر عمم فکارم زداغت هم چه نی دارم نوا من شبم تاریک و روزم چون شب تار همه ایام ریزم اشک دیده از این دنیا دلم بس سیر گردید رضا هستم اجل بهرم بیاید بنسمیبتسیبنمسیتبنمیستبینسمتبینمستبینسمبت بسیمنبتسنیمبتیسنمبتسینمبتسینمبتسمبنتینتن بروی قبر عباس نکوفر چو باران داشت جاری اشک دیده شکایت از جفاهای عدو کرد دمادم گفت او از پرده دل ببین چون جغد نالد از برایت سفارش گر تو را با اوست برگو مدامین هست در این جا دل من هواخواه تو و آن شاه والاست بجان آتش زدی شیعه تمامی نمیتسبنمبتسینمبتیسنمبتیسنمبتسینمتبسنمنت بپرس از مهر حال زار خواهر دوباره کربلایت ای حسین جان شب و روزم بدل بود این امیدم همه اطفال خود ای شاه والا برادر یا حسین از جا تو برخیز که استقبال سازد مادر خود بپرسد حال او را پس رود باز هوای آن یگانه گوهر آمد براو شیری زپستانش چشاند ابوالفضل جوان مه لقایت نسمیبتسینمبتیسبنتینمبتینبتینبیبتسنمیبتینسمبت کنار علقمه کلثوم مضطر بروی قبر عباسش نشسته بسوز آه و ناله گفتگو کرد زآب دیده کردی خاک را گل برآر از خاک سر خواهر فدایت همی خواهد رود اندر وطن او عزیزم می روم اندر وطن من بهر جائی روم دل اندر اینجاست گذر زین گفتگو تو ای (زمانی) نیتسینمبتسنمبتنسیمبتینمبتسینبتینبتسیمبتمت برآر از خاک سر جان برادر رسیدم یا اخا از شام ویران زشام اندر سر کویت رسیدم زجا برخیز استقبال بنما رسیده میهمان با چشم خون ریز برادر جان بگو بر اکبر خود بگو آید که لیلا آمده باز رباب اندر هوای اصغر آمد خیالش اصغر خود را ببیند خبر بنماد گر آن با وفایت بیاید پیشواز خواهرش او زجا برخیز ای نور دو عینم عزیزت را مگر کردی فراموش بگویم برتو احوال رقیه نیاوردم زشام آن کودک زار بشد از گردش این چرخ ایام ورا مهرت بدل ای شاه نیکوست نتیسنمبتسنیبتسنیبمتنبتسنیبتسنبتسنمبتسمنیت رسید آه دوباره بقلب پر آذر کشید آه که آهش بچرخ هفتم شد زواقعات جگرسوز روز عاشورا بخیمه گاه بیامد برای دیدارش کنون چه روز بود حالیا مرا امروز زشام آمدم امروز بین دل زارم بداد حکم بقتلم یزید بی ایمان زکودکان تو برخاست ناله و فریاد یزید رحم نما ای ستمگر ناپاک گذشت از سر قتل من آنسک بیدین (زمانی) شکوه ز ظلم عدوی می کرد او نیستبینسمتبینمتبنسیمبتنیسمبتنسیمبتینمبتس قبر اصغر در کجابنتبینمبتیسنبمتیسنمبتسینن که کلثوم آمده بر دیدن او دگر آمد سکینه ای حسینم بغل بگشا بگیر او را تو آغوش خجل هستم دگر پیش تو ای شه برادر دار معذورم از این کار حزا به منزل طفل تو در شام حسین جان بین (زمانی) ذاکر توست سکینبتسینمبتیسنمبتسینمبتسنیبتسیمنتمت بدشت کرببلا عابدین غم پرور چه دید کرببلا مثل ابر گریان شد بدید کرببلا یاد آمدی او را رسید خاطرش اندم که باب افکارش بگفت آه چه روزی بودی پدر آنروز پدر برآر سر از خاک پرس احوالم پدر بشام نبودی که بینیم به چسان بقتل من زستم حکم آنلعین چون داد به التماس تمامی حضور آن ناپاک زبسکه گریه نمودند کودکان حزین بقبر باب همی گفتگوی می کرد او نیتبنسمیتبسنمبتنسمیتبسنمیبتسنیمبتسینمبتیسن گفت ای زینب بیان کن خاک فرق من نمیستبنسمبتسینمبتسینبتیسنمبتسینمبتسنتنت قبر اصغر در کجا آن شیرخوار من بود دل هوای دیدن آن گل عذار من بود از فراقش آتشم بر قلب زار من بود روز و شب نالم مدامین گریه کار من بود شیر من خشک از غم آن شیرخوار من بود هم چه گل حالا کجا آن گلعذار من بود چه زرفتار بدت بر روزگار من بود مدح آل مصطفی ورد و شعار من بود بنمیتسبنسمیتبسنمیبتسنیمتبنسیمبتسیمنتبنمی رود بسمت کربلا مراست بر دل آرزو رود بکربلای او رود به نینوای او در آن زمین که باشد او بنام دشت کربلا زمشگ عنبر عمه جان که بهتراست بوی او در آرزوی باب خود بیاورد مرا فرود که روح تازه زان شود چه برمشام می وزد یقین که این زمین بود زمین کربلا بگو اگر تو عمه جان بگو اگر تو عمه جان بگو اسکمنبیتسنمبتسینبتیبنتیسبنمتسیبنمتسیبنتن گفت ای زینب بیان کن خاک فرق من شود مدفن اصغر کجا باشد مرا آگه نما ده نشان من تو قبر اصغر شش ماهه ام مدتی باشد که دورم از رخ نیکوی او آخر از هجر پسر خشکیده آب دیده بین خوش ازآن روزی درآغوشم علی اصغر بدی دادوبی داد ازجفایت آه وفریاد ای فلک ذاکر دلخون (زمانی) این چنین گوید سخن نیتسنمبتسنمبتسنمبتسینمتبسمبتسمینتمس سکینه گفت عمه جان بمیر کاروان بگو هوای باب و بر سر است چه مرغ پرزنان دلست یقین من که عمه جان رسیده کاروان ما که برمشام من رسد از آن چه بوی جانفزا دلم چه مرغ پر زند رساندم به تربتش چه بوی مشگ وعنبراست ازاین زمین که میرسد گمان که کربلاست این مکان باب من بود بکربلا رسیده ایم به نینوا رسیده ایم اگرکه دشت کربلاست غمین شده است قلب من گمانم آن زمین بودکه هست باب من دراو از این زمین پر محن که کشته گشته باب من دوباره شمر دون رسد همان لعین بدشعار کبود پهلویم کند زتازیانه آن عدو که شمر بی حیای دون به تازیانه آنچنان بدان که کربلا بود سکینه جان همین زمین که تشنه شمر بی حیا برید سرزجسم او سر پدر در او جدا سرش بنوک نیزه ها همین زمین بود شدیم اسیر فرقه ظلم به مجلس یزید شوم همان لعین کینه جو همین زمین نینواست مکان باب باوفاست بسوی دشت کربلا رسید اندر آن زمان زناقه هریکی بخاک فکند خویش را برو فتاده دیده زنان تمام خود زاشتران بسینه و بسر زنان روانه سمت قتلگاه بگو به من توعمه جان که این زمین پرمحن زدیده می رودبرون چه آب عمه اشک من بگوی عمه تو به من گر آن زمین بود بگو اگر زمین کربلاست بترسم آن من فکار بتازیانه ام زند دوباره آن سک شرار مراست عمه خوف از آن دوباره پهلویم زند بدادیش جواب او غمینه زینب حزین مکان و مدفن پدر بود همان امام دین بود همان زمین که شد همین زمین بود که شد همین زمین بود دراو که کشته شد شه امم همین زمین بود از او روان شدیم بشام غم همین زمین کربلاست مکان باب باوفاست بذکر و گفتگو بدند که کاروان بیکسان فتادشان چه آن زنان نظر بقبر کشتگان چه بر قبور کشتگان فکندی با فغان بخاک دوان زنان ودختران هرآن یکی به اشک وآه نشسته با فغان و غم بغل گرفته قبر او در آن زمان عیان شدی قبور کشتگان شدی زدی زمهر بوسه او بخاک باب ارجمند بگفت آمدم پدر دوباره کربلای تو بکربلایت آمدم به نینوایت آمدم برآر سر زخاک تو بدخترت نما نظر گرفتن بغل مرا زتوست این یک آرزو زشام آمدم پدر کنون بگیر تو به بر سکینه ریخت واشک غم نمودگفتگو همی بدان زمهرومرحمت حسین دهد جواب تو ایا حسین ایا حسین ایا امام عالمین نیستبسمنتبسنمبتیسنمتبیسنمبتسمینبتسینمبت روند سوی وطن جمله طفلهای حسین سوی مدینه خیر و لابشر بدیده تر تو گوئیا که قیامت شد آن زمان بر پا روان شدند از آن سرزمین بحالت زار بقبر پاک برادر خطاب کرد این او بروی قبر هر یکی زکشتگان بسوز و آه تو گوئیا که روز حشر گذار آن زنان چه بر بروی تربت پدر سکینه خویش را فکند چه جغد زار بودیش فغان و آه از او بلند پدر زشهر شام من به پای بوسیّ تو من زشام آمدم پدر بدیدنت بچشم تر بغل گشای یا ابه زمهر گیریم به بر برآر سر تو از لحد ز مهر و مرحمت مرا (زمانیا) بروی قبر آنشه جهان همی زجان و دل تو هم سلام برآنشه جهان کنی بحق مادرت قسم به بزم ما نظر نما بسینمبتیبینمسبتیسنمبتنمتیسبهستیبنتسیبننت رسید موسم آنکه کربلای حسین چه خاستند که روند آل پاک پیغمبر به اشتران چه به بستند محمل آنها تمام گریه کنان آن زنان دل افکار نمود زینب غمدیده اندر آندم رو براه روی منست نزد توست این دل من برای اهل وطن کن بخواهرت ظاهر پیام تو به بر اهل آن بلد ببرم برم به اهل وطن ای شهنشه نیکو برای مادر و هم جد تو رسول الله زدشت کرببلا با فغان و گریه همی سمیکنبتسینمبتیسنمبتینسمبتیسنمبتیمنتبنت رسیدندی تمامی چشم خون تر خبر اهل مدینه کن تو از ما بشیر امروز از ما باخبر کن سوی ما روی خود امروز آرد مدینه جملگی آورده اند روی سوی شهر وطن آیند این گه تن رنجور آن تب دار آمد تنش پامال سم اسبها شد بگو کشته شده شهزاده اکبر شدندی کشته جمله بالتمامی بشیر آن دم نمودی رو بدان سو همه احوال آنها سربسر برد برون با شور و آه و ناله گشتند بسوی دشت هر یک روی بنهاد برادرا روم از کوی تو بشهر وطن سفارشی اگرت هست ای حسین آخر بسوی شهر مدینه زکوی تو بروم اگر نمردم و رفتم وطن سلام از تو امانت از تو برم کهنه پیرهن ای شه (زمانیا) همه رفتند آل پاک نبی مسنیتبنسیمبتسنمیتبنمسیبتنمیسبتسمتبنیتنت به نزدیک وطن آل پیمبر بگفتا عابدین رو ای بشیرا خبردار اهل یثرب را تو اکنون هرآنکس میل استقبال دارد مسافرهای دشت کربلا گوی بگو اهل و عیال آن شهنشه علی ابن الحسین برگو که آمد بگو کشته حسین در کربلا شد جوانانرا خبر بنما تو دیگر به آنها گوی اولاد حسینی امام چهارمین فرمود بر او سوی شهر مدینه او خبر برد خبر اهل مدینه چون که گشتند (زمانی) جملگی با آه و فریاد نسیتبستببیسمنتبسینمبتنسیمتبسینمتبسینبسین کن خبر اهل وطن را حالیا تو ای بشیر قاصد ما ای بشیر از بر ما ای بشیر در وطن رو باخبر اهل وطن را کن همی باز می آئی سوی این کاروان تو ای بشیر از برما ای بشیر شهر بطحا ای بشیر در وطن اهل وطن را بالتمامی کن خبر هست یک منزل بشهر آن بینوا تو ای بشیر گو به آنها ای بشیر بر پا ای بشیر دروطن باچشم ازخون تر بگو اکنون رسند هرکه دارد میل گوی آیندبرون تو ای بشیر هرکه باشد ای بشیر روی آرد ای بشیر پس خطابی کرد براو زینب زار حزین خاک برسر بی برادر بر زنان تو ای بشیر بی برادر ای بشیر خاک بر سر ای بشیر ای بشیرا در وطن از من بگو بر طفلها بسینمبتینسمبتیسمنبتیسمنبتینمستبینمسبتسمم رو سوی شهر مدینه از وفا تو ای بشیر شو تو امروز از وفا در وطن رو حالیا ای بشیر امروز شو تو قاصد آل نبی چون که از احوال ما اهل وطن آگه کنی چون روی اندر وطن گوی آید عابدین رو خبر از عابد بیمار غم پرور به بر گوی او امروز آید با صغیران پدر هست نزدیکی شهر کرده بهر کودکان خیمه کاروان آل پیغمبر بگو اکنون رسند اردوی بی صاحب وسالار بگواکنون رسند مایل دیدارمان از وطن برسویمان با بشیر اینگونه بودی گفتگوی عابدین دروطن برگوی که آید خواهر سلطان دین گو که زینب آمده از دیار کربلا دختر سلطان دین گفتا سکینه بانوا بی پدر من دربدر من برخبر تو ای بشیر گو به آنها ای بشیر گو به آنها ای بشیر گفت آخر ای بشیر از من سلامی تو رسان هم سلامم بر عروسان وطن تو ای بشیر گو سلامی ای بشیر کن تمامی ای بشیر رو سوی شهر مدینه کرد با گریه بشیر باخبر اهل مدینه کرد آن لحظه بشیر اندر آنساعه بشیر سوی آل الله بشیر یمسنکبتیسنبتیسمنبتیسنمبتسمبتینبتیبمسیمن برون گشتند از شهر مدینه با دل غمگین بسمت کاروان کربلا شیون کنان جمله روانه اندر آنجا عابدین بنموده بود منزل سوی آنان زنند آنها همی برسینه و بر سر کشدند از جگر آنها فغان و ناله و فریاد توگوئی روزمحشرآشکارآمد درآن هامان ندیده تابدان روز آن چنان هنگامه کس برپا به آه و ناله و گریه سوی قبر رسول الله سنیمکبتسینبسبمنیتبمینسبتسبینمتینتبسمت از جفای این فلک دارم بسر شال عزا بی پدر گردیده ام دربدر گردیده ام پس عروس قاسم نوکدخدا با صد فغان بهر صغری خواهرم تب دار زار ناتوان نوعروسان را زمن باخبر آنها زمن شد (زمانی) قاصد آل نبی وانگه بشیر تا که رفتی روضه پاک رسول الله بشیر پس برون زان روضه شد روی اندر راه رفت ینمبتسینمبتسنبتسینبتینسبتیسبمنسیتبیسمب شدند اهل مدینه باخبر از قتل شاه دین روان گشتند جمله با فغان و ناله و گریه همه شیون کنان بر سرزنان آنها زسوز دل چه دیدند آل پیغمبر رسند اهل وطن یکسر زنانرا چشم آن لحظه چه بر اهل وطن افتاد زیکجا ناله ایشان زیکجا شیون خلقان بهرگوشه کسی بودی بخود میداشت واویلا (زمانی) با چنین حالت روان گشتند آل الله بنتیسبنمتیسنبتسیمبتسینمبتسیمنبتنسمیتبمس سمنیبتسینمبتسینمبتسمتبیسمنبتسمنتمتنت سری از قبر خود امروز بیرون آر یا جدا بغیر از عابدین مردی نباشد همره آنها یکایک پرس ای جدا از این زنها ودخترها گر از کرببلا پرسی زظلم لشکر اعدا بشو از این زنان داغدیده از وفا جویا اگر پرسی بپرس از مادر افکار اولیلا زدندش جای آب اندر گلو تیر ستم اورا بد او لب تشنه دادند آب از تیر ستم او را فدای عمّ خود کردندجان راآن دومه سیما به دامان عمو شد کشته عبدالله درآن صحرا زکلثوم حزین پرس تابگوید شرح حالش را شنو گویم مصیباتش یکایک در برت حالا بشد بسته برویش آب اندر روز عاشورا شدندی کشته و بی سر زتیغ لشکر اعدا مهیا بر جدال کوفیان شد یکه و تنها بزیر جامه ها پوشید آن سلطان مافیها چه گویم نیست یارای بیان جدا زبانم را بشد چون کاخ زنبوران زتیر و نیزه واویلا بدی اندر زبانش صوت هل من ناصر گویا نشد از بهر یاریش در آن وادی کسی پیدا نهیسنبتیسنبتنیستبنیسمتبنمیستبنمیستبسمنت سر قبر نبی زینب زسوز دل چنین گفتا رسیدند اهل بیتت از سفر اندر وطن امروز اگرخواهی توازاحوال فرزندان خود پرسی زرنج و محنت ره گرتوپرسی میکنند اظهار زحال نوجوانانت اگر تو آگهی خواهی زاحوال علی اکبر تو جد تاجدار من زاصغر گرتو پرسی از رباب زار جویا شو چه پرسی ازرباب احوال اصغر او بتو گوید زاطفال حسن پرسی اگر عبدالله و قاسم حنابردست و پا قاسم زخون خویشتن بربست زسقای یتیمان حسین عباس مه منظر ولی ازحال فرزندت حسین زینب خبر دارد بدان جدا که اول از جفای کوفی و شامی پس از آن یاوروانصارواصحاب وجوانانش زبعد یار و انصار و جوانانش حسین تو طلب بنمود جدا از من آن شه کهنه پیراهن روان گردید وانگه او بجنگ فرقه باطل ولیکن دان توجدا این که جسم پاک فرزندت زاعضایش روان خون بودتکیه کرده برنیزه هرآنچه صوت هل من ناصر از او بلند آمد نهادی روی خاک گرم آن وادی سر خودرا شکست اول به پای چکمه خود سینه او را جدا رئسش نمود و برد تنش افکند درآنجا (زمانی) گوئیا گشتی قیامت آن زمان برپا یسنمبتیسسمتنتنتمنتمتنتمتیسمنبتسیمنبتسک برروی قبر مادر بنشست با دل زار بر دختر فکارت مادر نظاره می دار هم از حسین خود پرس آن پادشاه ابرار آنجا دچار گشتم با یک گروه خونخوار روز دهم چه آمد وز جور چرخ غدار رنگین زخون آنها شد خاک همچو گلنار بنمود عزم رفتن برجنگ قوم کفار پوشید زیرجامه وانگاه با دل زار افتاد بر زمین او با جسم چاک صد پار بر سینه اش بدیدم بنشسته شمر مکار بر شمر شوم گفتم دستی نگاه می دار لعل لبش کنم تر هست این عزیز دادار وز آب دیده لعلش تر سازم ای ستمکار ببرید از قفا سر از آن غریب بی یار با کودکان تمامی در کوچه ها و بازار در مجلس یزید آن دور ازخدای ستّار بروی خاک کین افتاد آخر او زصدر زین به بالینش بیامد شمردون خنجر بکف میداشت پس ازآن خنجرخودآن لعین برخنجرش بنهاد چه باقبر نبی این گونه کردی گفتگو زینب ینمبتسنمبتسینمبتسیمنبتسینمبتسمتبینمس آمد بقیع زهرا چون زینب دل افکار گفتا سر از لحد تو مادر در آرو یکدم بردار از لحد سر احوال زینبت پرس مادر چه با حسینت اندر عراق رفتم نه روز کربلا ما بودیم با حسینت کشته شدند جوانان آن روز دست کوفی وز بعد نوجوانان مادر حسینت آنگه این کهنه پیرهن را از من طلب نمود او رفت او بسمت میدان مادر نیامد او باز رفتم که بینمش من او را چه حال باشد با لعل تشنه خواهد برّد سرش زپیکر گفتم که شمر مهلت بر من دهم بر او آب گر آب نیست گفتم ده مهلتی تو ظالم کی گوش آن ستمگر مادر بحرف من داد وز بعد کشتن او گشتم اسیر دشمن برسوی کوفه رفتم زانجا به شام ویران تا حالیا رسیدم اندر وطن دگر بار این کهنه پیرهن را زان پادشاه ابرار خون حسین و جای پیکان قوم اشرار برگیر این امانت از دختر دل افکار دستی برون شد از قبر برداشت آن بیک بار دارد کند شفاعت زان امت گنهکار ینستبنمسیتبسنیمتبنمسیتبسنیمتبسمنیتبمت برآور سرزخاک یکدم تو جدا بگویم گفته هایم گوش بنما خبر آورده ام بهرت از آنجا ببینی ظلمهای قوم اعدا چگونه گشت او بی یار و تنها بخاک افتاد از پیکان اعدا نسسته دست بر حلقوم او را حسینت سر برد از پیکر او را بزد برنی تنش افکند آنجا زفرزندت حسین آوردم این جا نشانی باشدم ای جد والا یکی تیری براو آمد زاعدا بشد پامال جسمش آه ویلا چنان شد هم قرین با خاک صحرا تا مدت مدیدی بودم خرابه منزل سوغات از حسینت آورده ام برایت این پیرهن که رنگین سوراخها فزونست مادر مرا امانت اینست دار معذور بر روی قبر مادر آن پیرهن بیفکند تا روز حشر زهرا آن را (زمانی) آخر نیتبسنمبتسنبتسمنیبتسمنیتبسنمیبتسنیمبتسی سر قبر نبی زینب بگفتا سخن با تو مرا جد است اکنون کنون از کربلا می آیم امروز نبودی گر بلا جای تو خالی نبودی تا ببینی تو حسینت نبودی تا ببینی آنزمان او نبودی تا ببینی سینه اش شمر نبودی آن زمان افکند بر رو نبودی آن زمان رئسش جدا کرد ولی جدا برایت یک نشانی همین پیراهن کهنه از او هست بهر سوراخ جدا هست بر این پس از این ها بحکم زاده ی سعد تنش پامال سم مرکبان شد بسست دیگر زدی آتش بدلها یتبن تنمیتب ینمتب نمیتب نمیتبن یتبنمت ینم تبنیمتب نیم تبنمیت نمیستبنمیت نمبیت نمیت بنیتبنمی تبنمیت بنمیت بنمیت بنمیتبنمیتب نیتبنیتنبم تینمب تینمب تینسمتب نیسمتبنیمت بنیمستبنمیت بنیسمتبنیستب منیتبنمیست نمبتینم بتینم تمنیست نمیتب نمیست بنمیت بنمیت بنمیتب نمیستبنم یستن بمتین بتینتب ینتبینمت نیسمت بنیتب نیستب نیتب نیستبنیت نیستن بتینبت نیمت بنمیت بمنیتب نمیت بنمیتبنمیت بنمیتبنمیتنمیتبن میتبنم تینمتب نمیت بنمیتبنمیت نیت نمیستبن یتنب تیسنم تینمتب نمیستبنیت نمیتب نمیتبنمیت بنمیستبنمی تنمیتب نمیستبنمیت نمبیت نمبیتبنمیتنم بتیسنمب تینب تنیمت بنمیتب نمیستبن میستب نمیتبنمیت نبتینمبتینم تینمتبنمی تبنمیت بنمیستبنمیست نمیتبنمیت نمیتب نمیتب نمیتبنمیتبنیت نمیتبمنیت نمبیستن مبیتنم تبینمت ینمتبنمیت نمیبنیتبن تیبن تیسنب تنم تیننت (زمانی) درگذر کم شرح مطلب لبلبیلبیلیبلسببسیریسبیلبیلب
149
جلد دوم دیوان زمانی ………………………………………………………………………………………………………………….