عنوان :
جلوه هایی از حقیقت وجودی نبی اکرم (ص) در قرآن کریم
منبع :
صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران
از عایشه پرسیدند: اخلاق پیامبر چگونه بود؟ پاسخ داد: "خلق و خوی پیامبر(ص)، قرآن بود." شخصیت جامع و چند بعدی پیامبر اسلام و کمال و عظمت معرفتی، اخلاقی و وجودی آن بزرگوار، قرآن مجسم و ناطق است که به عنوان نماد مطلق و تام "انسان کامل" در میان آدمیان، حجت و الگویی ماندگار می باشد.
اگر قرآن کریم، کلام تشریعی حضرت حق است، پیامبر اکرم (ص) کلمه الله الاعظم و کلام تکوینی خدا است. اگر قرآن کتابی است با حقایق جاودانه و همیشگی، پیامبر اکرم (ص) نیز حقیقتی عینی و جاودانه است. اگر قرآن بطون و لایه های معنایی و مصداقی عمیق و گسترده ای دارد که تلاش برای کشف آن حقایق باید استمرار داشته باشد، پیامبر اکرم (ص) نیز ذخیره ای تمام نشدنی و حقیقتی است عینی و انسانی، که شناخت ابعاد مختلف شخصیت ایشان و دستیابی به عمق سیره، سلوک و سنت آن حضرت به جهاد و اجتهادی مستمر نیازمند است. اگر نیاز بشریت به قرآن هرگز پایان نمی یابد و تکامل علمی و اجتماعی انسان، نیاز او را به حقایق قرآن کریم نه تنها کاهش نمی دهد که روزافزون می سازد، نیاز انسان امروز و فردا به پیامبر اکرم(ص) و درس ها و آموزه های ایشان پایان ناپذیر است و اگر اسلام خاتم ادیان و قرآن خاتم کتب آسمانی است، پیامبر اکرم (ص) خاتم النبیاء و قله رفیع کمال انسانی است. او خلیفه الله الاعظم و واسطه ابدی نزول فیض الهی است که: "و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین". قرآن کریم نسخه مکتوب حقیقت نور محمدی (ص) است و پیامبر اکرم (ص) آینه تمام نمای صفات حسنای حق و نور مطلق خداوند متعال بر عالم و آدم.
پیامبر اکرم (ص) به امیرالمومنین(ع) فرمود: علی! کسی جز تو و من خدا را نشناخت و کسی جز خدا و تو مرا نشناخت و کسی جز خدا و من تو را نشناخت. شناخت و معرفت حضرت حق- جل و علا- در حد اعلایی که برای غیرخدا میسر است، جز برای کسانی که در کانون نور محمد (ص) و علی (ع) قرار دارند، امکان پذیر نیست، چرا که این معرفت و شناخت معرفتی است شهودی و نه ذهنی، معرفتی است متناسب با اوج کمال و تعالی شناسنده، نه مدرسه ای و استدلالی. از آن سو نیز معرفت تام نبی (ص) و وحی (ع) جز برای حضرت حق، برای کسی حاصل نمی شود، چرا که دیگران همه فروتر از این دو وجود مقدس- که نور واحدی از منشا واحدند- می باشند و دستیابی به معرفت تام آنان برایشان مقدور نخواهد بود. حضرت حق در قرآن کریم فراوان درباره پیامبر اکرم (ص) و معرفی ایشان سخن گفته است که برای آشنایی با جایگاه عظیم نبی اکرم (ص) به این آیات باید مراجعه کرد: در قرآن کریم اطاعت خدا و پیامبر (ص) در کنار هم مطرح و اطاعت از رسول خدا، همان اطاعت خدا شمرده شده است. آزار و ایذاء پیامبر اکرم (ص) موجب عذاب دردناک و لعنت خداوند در دنیا و آخرت تلقی شده و دوستی خداوند متعال مشروط به اطاعت از پیامبر اکرم (ص) گردیده است. خلق و خوی الهی پیامبر اکرم و رحمت و عطوفت آن حضرت مایه انسجام و وحدت مسلمانان به شمار آمده و با تعبیر "وانک لعلی خلق عظیم"، توصیف شده، تعبیری که تنها درباره پیامبر به کار رفته است. پیامبر اکرم (ص) عامل رهایی و آزادی مردمان از زنجیرها و بندهای سخت معرفی شده است.
بندهایی که از سویی خرافات و عادات زشت و از سوی دیگر ستمگران و سلطه جویان بر فکر و اندیشه و رفتار و حرکت تعالی جویانه انسان ها ایجاد کرده اند. او "عبدخدا" معرفی شده است که با عبودیت و بندگی ذات حق، به عالی ترین درجه عبودیت دست یافته و از همه تعلقات و وابستگی ها رها شده است. گستره فیض و لطف نبی اکرم نه تنها همه مردمان و آدمیان که عالمیان را شامل شده و آن حضرت به عنوان "رحمه للعالمین" معرفی شده است…. این توصیف ها گوشه ای از معرفی پیامبر (ص) در قرآن است که مروری همراه با تامل و درنگ در این آیات و دیگر آیات، می تواند آفاق و ابعاد شخصیت الهی نبی اکرم (ص) را برای ما روشن سازد.
علاوه بر این، برخی سوره های قرآن کریم اساساً در شان پیامبر اکرم (ص) است و این غیر از سوره هایی است که به وجود مبارک آن حضرت تاویل شده است. "یس" که قلب قرآن کریم است و سرچشمه هایی از معرفت و حکمت از آن جاری است، به پیامبر اکرم (ص) منسوب است. سوره 47 قرآن کریم به نام نامی آن بزرگوار نام نهاده شده است: "محمد" (ص)، علاوه براین سوره فتح، سوره حجرات، سوره نجم، سوره مجادله، سوره تحریم، سوره قلم، سوره مزمل، سوره مدثر، سوره بلد، سوره ضحی، سوره شرح (انشراح)، سوره تین، سوره علق، سوره قدر، سوره کوثر برخی از سوره هایی است که ناظر به شان و جایگاه عظیم و مرتبه رفیع آن حضرت در پیشگاه خداوند متعال است. هر کدام از این سوره ها و آیات نورانی آن، مالامال از حرمت و لطفی است که خالق متعال برای این برترین بنده مقرب خود قائل است.
پیامبر اکرم(ص) نه تنها مبلغ دین الهی و معلم آیات حکمت، که مربی و اسوه انسان ها است: "لقدکان لکم فی رسول الله اسوه حسنه". بنابر این پیوند پیروان آن حضرت با این وجود مقدس، هنگامی معنی دار و موثر است که آن بزرگوار را به عنوان مقتدا، امام، الگو و پیشوای حقیقی بشناسند و در مسلک و سلوک، از ایشان پیروی کنند. آیاتی فراوان از قرآن کریم احکام و دستوراتی را خطاب به پیامبر اکرم (ص) بیان می کند که خطوط روشن الگو بودن آن حضرت را ترسیم و سرمشق هایی را که پیروان آن بزرگوار باید برای خود "اصل" قرار دهند مشخص می نماید. نگاهی گذرا به این سرمشق ها، جامعیت دین و عرصه های گوناگونی را که باید یک مسلمان واقعی بدان توجه داشته باشد. تبیین می نماید. این دستورات و احکام صریح و گویا برای هرکسی بدون نیاز به چیز دیگری جز فهم عبارات قرآن کریم، روشن می کند که همه عرصه های عبادی، اقتصادی، سیاسی، تربیتی، اجتماعی، نظامی، فرهنگی، اخلاقی و… در قلمرو الگوبرداری و پیروی از پیامبر اکرم (ص) قرار می گیرد و هیچ زمینه ای از زمینه های اساسی و پایه ای زندگی نهان را نمی یابیم که سرمشق ها و خطوط اصلی آن برای پیروان پیامبر تعیین نشده باشد. اگر قرآن کریم مخاطبان خود را به تاسی و الگوگیری از پیامبر اکرم (ص) فرا می خواند، خود نیز خطوط روشن آن را ترسیم کرده است. عبادت و شب زنده داری، جهاد و مبارزه با کفار و منافقان، رشد دانش و معرفت و آگاهی، مهربانی و تواضع با مومنان و هم کیشان، انفاق و کمک به مستمندان و دستگیری از افتادگان، مهربانی با یتیمان و بی سرپرست ها، کسب قدرت همه جانبه برای حفظ استقلال و آسیب ناپذیری جامعه اسلامی، نیکی و خدمت به همگان و صدها دستور و توصیه قرآن کریم به پیامبر اکرم (ص)، نشان می دهد که پیروان آن حضرت چه خطوط کلی را در زندگی فردی، خانوادگی و اجتماعی خود باید سرمشق خویش قرار دهند تا بتوانند با مسیر کمال و رشد حقیقی- که آن حضرت در قله آن قرار دارد- هماهنگ شوند و به آنچه او نائل شده بود، نزدیک گردند.
اکنون می توان به درنگ و تاملی عمیق در این آیات صریح الهی، به ریشه اصلی گمراهی و حیرت و تباهی که امت اسلام بدان دچار آمده است، پی برد. اگر فاصله امت با پیامبرش این چنین ژرف و عمیق نبود، هرگز امت پیامبر به چنین روزگاری گرفتار نمی آمد. تفرقه و اختلاف به جای وحدت و اتفاق، جهل و نگرانی به جای علم و آگاهی، ظلم و بی انصافی به جای عدل و داد، رفاه زدگی و اسراف به جای دستگیری و انفاق، دشمنی و خصومت به جای مهربانی و گذشت، انفعال و تسلیم در برابر بیگانگان به جای مقاومت و جهاد و بالاخره پذیرفتن ولایت و حاکمیت کافران به جای ولایت و حاکمیت رسول خدا (ص) و جانشینان او… حقایق تلخی است که امروز در جهان اسلام شاهد آن هستیم و نشان می دهد فاصله ای ژرف بین امت و پیامبر وجود دارد که جز با بازگشت به قرآن و خطوط روشن آن- که در گرو پیروی و تاسی به تجسم عینی و انسانی آن است- این فاصله ژرف پیموده نخواهد شد.
باشد که به مدد جلوه ای از فیض "رحمه للعالمین" امت او از غفلت و جهالت رهایی یابند. ان شاءالله.
عنوان :
پیامبر اکرم (ص) از نگاه امام صادق علیه السلام
منبع :
سایت تبیان
پیامبر اکرم (ص) می فرمایند: وقتی می خواهی عیوب دیگران را یاد کنی ، عیوب خویش را به یاد آور . (کنز العمال ، ج 3 ، ص 586)
در طول تاریخ ادیان ، کمتر پیامبری وجود دارد که مانند پیامبر اسلام (ص) تمام خصوصیات و جوانب زندگى ایشان به طور واضح و روشن ، بیان و ثبت شده باشد.
خداوند متعال در قرآن با زیباترین عبارات و کامل ترین بیانات ، آن حضرت را معرفى نموده و با عالى ترین صفات ستوده است و مى فرماید: " و اِنّک لَعلی خُلق عَظیم" ؛ ( قلم/4) " ای پیامبر! تو بر اخلاقى عظیم استوار هستى. "
نیز مى فرماید: " محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم." (فتح/29) محمد (ص) فرستاده خداست و کسانى که با او هستند در برابر کفار سر سخت و در میان خود مهربانند.
محققان ، تاریخ نویسان و دانشمندان در ابعاد گوناگون زندگى حضرت محمد (ص) سخن گفته اند.
اما ائمه علیهم السلام با نگاهى ژرف و دقیق ، سیماى آن شخصیت بىنظیر و دُرّ یکتاى عالم خلقت را به تماشا نشسته و به معرفى زندگى، مبارزات و آموزههاى آن حضرت پرداختند.
در این نوشتار برآنیم تا گوشه هایى از زندگى و شخصیت پیامبر اکرم (ص) را از نگاه امام صادق علیه السلام بررسی کنیم .
تولد نور
امام صادق (ع) به نقل از سلمان فارسى فرمود: پیامبر اکرم (ص) فرمود: خداوند متعال مرا از درخشندگى نور خویش آفرید. (1) همچنین امام صادق (ع) فرمود: خداوند متعال خطاب به رسول اکرم (ص) فرمود: "اى محمد! قبل از این که آسمانها ، زمین ، عرش و دریا را خلق کنم، نور تو و على را آفریدم… ."(2)
ثقه الاسلام کلینى (ره) مىنویسد: امام صادق (ع) فرمود: " هنگام ولادت حضرت رسول اکرم (ص) فاطمه بنت اسد نزد آمنه (مادر گرامى پیامبر) بود. یکى از آن دو به دیگرى گفت: آیا مىبینى آنچه را من مىبینم؟ دیگرى گفت: چه مىبینى؟ او گفت: این نور ساطع که مشرق و مغرب را فرا گرفته است! در همین حال ، ابوطالب (ع) وارد شد و به آنها گفت: چرا در شگفتید؟ فاطمه بنت اسد ماجرا را گفت. ابوطالب به او گفت: مىخواهى بشارتى به تو بدهم؟ او گفت: آرى. ابوطالب گفت: از تو فرزندى به وجود خواهد آمد که وصى این نوزاد خواهد بود (3)
نام هاى پیامبر
کلبى ، از نسب شناسان بزرگ عرب مىگوید: امام صادق (ع) از من پرسید: در قرآن چند نام از نامهاى پیامبر خاتم (ص) ذکر شده است؟
گفتم: دو یا سه نام.
امام صادق (ع) فرمود: ده نام از نامهاى پیامبر اکرم در قرآن آمده است: "محمد ، احمد ، عبدالله، طه، یس ، نون ، مزمل ، مدثر ، رسول و ذکر."
سپس آن حضرت براى هر اسمى آیهاى تلاوت فرمود و فرمودند:
"ذکر" یکى از نامهاى محمد (ص) است و ما (اهل بیت) "اهل ذکر" هستیم. کلبى! هر چه مىخواهى از ما سوال کن.
کلبى مىگوید: به خدا سوگند! از ابهت صادق آل محمد (ع) تمام قرآن را فراموش کردم و یک حرف به یادم نیامد تا سوال کنم. (4)
عظمت نام محمد صلی الله علیه و آله
جلوه نام محمد (ص) براى امام صادق (ع) به گونه اى بود که هر گاه نام مبارک حضرت محمد (ص) به میان مىآمد ، عظمت و کمال رسول خدا (ص) چنان در وى تاثیر مىگذاشت ، که رنگ چهره اش دگرگون مىشد ، به طورى که آن حضرت در آن حال، براى دوستان نیز ناآشنا مىنمود. (5)
امام صادق (ع) گاهى بعد از شنیدن نام پیامبر(ص) مىفرمود: جانم به فدایش. اباهارون مىگوید: روزى به حضور امام صادق (ع) شرفیاب شدم. آن حضرت فرمود: اباهارون! چند روزى است که تو را ندیده ام. عرض کردم: خداوند متعال به من پسرى عطا فرمود. آن حضرت فرمود: خدا او را براى تو مبارک گرداند. چه نامى براى او انتخاب کرده اى؟ گفتم: او را محمد نامیده ام. امام صادق(ع) تا نام محمد را شنید ( به احترام آن حضرت) صورت مبارکش را به طرف زمین خم کرد، نزدیک بود گونه هاى مبارکش به زمین بخورد.
آن حضرت زیرلب گفت: محمد ، محمد ، محمد. سپس فرمود: جان خودم ، فرزندانم ، پدرم و جمیع اهل زمین فداى رسول خدا (ص) باد! او را دشنام مده! کتک نزن ، بدى به او نرسان ، بدان! در روى زمین خانه اى نیست که در آن نام محمد وجود داشته باشد ، مگر این که آن خانه در تمام ایام مبارک خواهد بود. (6)
سیماى پیامبر اکرم (ص)
امام جعفر صادق (ع) فرمود: امام حسن (ع) از دایىاش ، "هند بن ابىهاله" (7) که در توصیف چهره پیامبر (ص) مهارت داشت ، درخواست نمود تا سیماى دل آراى خاتم پیامبران (ص) را براى وى توصیف نماید. هند بن ابى هاله در پاسخ گفت: " رسول خدا (ص) در دیده ها با عظمت مىنمود و در سینه ها محبتش وجود داشت . قامتش رسا ، مویش نه پیچیده و نه افتاده ، رنگش سفید و روشن ، پیشانیش گشاده ، ابروانش پرمو و کمانى و از هم گشاده ، در وسط بینى برآمدگى داشت ، ریشش انبوه ، سیاهى چشمش شدید ، گونه هایش نرم و کم گوشت ، دندان هایش باریک و اندامش معتدل بود. آن حضرت هنگام راه رفتن با وقار حرکت مىکرد. وقتى به چیزى توجه مىکرد ، به طور عمیق به آن مىنگریست.
به مردم خیره نمىشد ، به هر کس مىرسید سلام مىکرد؛ همواره هادى و راهنماى مردم بود. براى از دست دادن امور دنیایى خشمگین نمىشد. اکثر خندیدن آن حضرت تبسم بود ، برترین مردم نزد وى کسى بود که ، بیشتر مواسات و احسان و یارى مردم نماید… " (8)
اوصاف پیامبر در تورات و انجیل
خداوند متعال در وصف پیامبر(ص) فرمود:" الذین ءاتینهم الکتب یعرفونه کما یعرفون ابناءهم و ان فریقاً منهم لیکتمون الحق و هم یعلمون." (14) ؛ کسانى که کتاب آسمانى به آنان دادیم ، او را همچون فرزندان خود مىشناسند ؛ (ولى) جمعى از آنان ، حق را آگاهانه کتمان مىکنند.
امام صادق (ع) فرمود:" یعرفونه کما یعرفون ابناءهم."
زیرا خداوند متعال در تورات و انجیل و زبور، حضرت محمد (ص) ، بعثت ، مهاجرت ، و اصحابش را چنین توصیف نمود:" محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم…"( فتح/29) ؛ محمد(ص) فرستاده خداست ؛ و کسانى که با او هستند در برابر کفار سرسخت و شدید و در میان خود مهربانند. پیوسته آنها را در حال رکوع و سجود مىبینى ، در حالى که همواره فضل خدا و رضاى او را طلبند. نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است. این ، توصیف آنان در تورات و توصیف آنان در انجیل است… .
امام صادق (ع) فرمود: این ، صفت رسول خدا (ص) و اصحابش در تورات و انجیل است. زمانى که خداوند پیامبر خاتم (ص) را به رسالت مبعوث نمود ، اهل کتاب (یهود و نصارى) او را شناختند ؛ اما نسبت به او کفر ورزیدند ، همان گونه که خداوند متعال فرمود: " فلما جاءهم ما عرفوا کفروا به…" ؛ ( بقره /89) هنگامى که این پیامبر نزد آنها آمد که (از قبل) او را شناخته بودند ، به او کافر شدند. (9)
خداوند متعال در قرآن کریم ، در وصف پیامبر (ص) مى فرماید: " و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین"؛ ( انبیاء/107) ما تو را جز براى رحمت جهانیان نفرستادیم. قرآن نیز مى فرماید: " " اشداء علی الکفار رحماء بینهم" ؛ در برابر کفار سرسخت و شدید و در میان خود مهربانند. این دو چگونه با هم جمع مىشوند؟
برترین مخلوق
حسین بن عبدالله مىگوید: به امام صادق(ع) عرض کردم: آیا رسول خدا (ص) سرور فرزندان آدم بود؟ آن حضرت فرمود: قسم به خدا ، او سرور همه مخلوقات خداوند بود. خدا هیچ مخلوقى را بهتر از محمد (ص) نیافرید. (10)
امام صادق(ع) در حدیث دیگرى فرمود: چون رسول خدا (ص) را به معراج بردند جبرئیل تا مکانى با وى همراه بود و از آن به بعد او را همراهى نمىکرد. پیامبر(ص) فرمود: جبرئیل ، در چنین حالى مرا تنها مىگذارى؟! جبرئیل گفت: تو برو. سوگند به خدا، در جایى قدم گذاشتهاى که هیچ بشرى قدم نگذاشته و پیش از تو بشرى به آن جا راه نیافته است (11)
معمر بن راشد مىگوید: از امام صادق (ع) شنیدم که فرمود: یک نفر یهودى خدمت رسول خدا (ص) رسید و به دقت او را نگریست.
پیامبر اکرم(ص) فرمود: اى یهودى! چه حاجتى دارى؟ یهودى گفت: آیا تو برترى یا موسى بن عمران ؛ آن پیامبرى که خدا با او تکلم کرد و تورات را بر او نازل نمود و به وسیله عصایش دریا را براى او شکافت و به وسیله ابر بر او سایه افکند؟
پیامبر(ص) فرمود: خوش آیند نیست که بنده خود ستایى کند، ولکن (در جوابت) مىگویم که حضرت آدم (ع) وقتى خواست از خطاى خود توبه کند، گفت: " اللهم انی اسئلک بحق محمد و آل محمد لما غفرت لی " ؛ خدایا! به حق محمد و آل محمد از تو مىخواهم که مرا عفو نمایى.
خداوند نیز توبه اش را پذیرفت. حضرت نوح (ع) وقتى از غرق شدن در دریا ترسید گفت: " اللهم انی اسئلک بحق محمد و آل محمد لما انجیتنی من الغرق" ؛ خدایا به حق محمد و آل محمد از تو در خواست مىکنم. مرا از غرق شدن نجات بدهى. خداوند نیز او را نجات داد.
حضرت ابراهیم(ع) در داخل آتش گفت:" اللهم انی اسئلک بحق محمد و آل محمد لما انجیتنی منها "؛ خدایا! به حق محمد و آل محمد از تو مىخواهم که مرا از آتش نجات دهى. خداوند نیز آتش را براى اوسرد و گوارا نمود.
حضرت موسى(ع) وقتى عصایش را به زمین انداخت و در خود احساس ترس نمود گفت: " اللهم انی اسئلک بحق محمد و آل محمد لما انجیتنی " ؛ خدایا! به حق محمد و آل محمد از تو در خواست مى نمایم که مرا ایمن گردانى. خداوند متعال به او فرمود:" قلنا لا تخف انک انت الاعلی " ( طه /68) نترس. مسلماً تو برترى.
اى یهودى ، اگر موسى(ع) امروز حضور داشت و مرا درک مىکرد و به من و نبوت من ایمان نمىآورد ، ایمان و نبوتش هیچ نفعى به حال اونداشت.
اى یهودى! از ذریه من شخصى ظهور خواهد کرد به نام مهدى (ع) که در زمان خروجش ، عیسى بن مریم براى یارى او فرود مىآید و پشت سر او نماز مىخواند. (12)
سیاستمدارى پیامبر(ص)
در عرف جهانى امروز" سیاست " را به معناى نیرنگ و دروغ براى کسب قدرت و سلطه بر مردم تعریف مى کنند، اما "سیاست" در لغت ، به معناى " اداره کردن امور مملکت و حکومت کردن" است . خداوند متعال پیامبر خاتم (ص) و جانشینان بر حق ایشان ، ائمه معصومین را از بهترین سیاستمداران شمرده است . در" زیارت جامعه"، در وصف ائمه علیهم السلام که پرورش یافتگان مکتب نبوتند، آمده است: " وساسه العباد".
فضیل بن یسار مىگوید: از امام صادق (ع) شنیدم که به بعضى از اصحاب خویش فرمود: خداوند عز و جلّ پیغمبرش را تربیت کرد و نیکو تربیت فرمود. چون تربیت او را تکمیل نمود، فرمود:
" انک لعلی خلق عظیم " ، تو بر اخلاق عظیمى استوارى. سپس امر دین و امت را به او واگذار نمود تا سیاست و اداره بندگانش را به عهده بگیرد، سپس فرمود: " ما اتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا " (حشر/7)، آنچه را رسول خدا براى شما آورد ، بگیرید ، ( و اجرا کنید) و از آنچه نهى کرد ، خود دارى نمایید. رسول خدا (ص) استوار ، موفق و موید به روح القدس بود و نسبت به سیاست و تدبیر خلق ، هیچ گونه لغزش و خطایى نداشت و به آداب خدا تربیت شده بود… . (13)
زهد و وارستگى
حضرت محمد (ص) هرگز نسبت به دنیا و لذایذ زودگذر آن میلى نشان نداد ، به آن توجهى نکرد. امام صادق (ع) مىفرماید: روزى رسول خدا (ص) در حالى که محزون بود از منزل خارج شد فرشته اى بر او نازل شد ، در حالى که کلید گنجهاى زمین را به همراه داشت. فرشته گفت: اى محمد (ص)، این کلیدهاى گنجهاى زمین است. پروردگارت مىفرماید: این کلیدها را بگیر و در گنجهاى زمین را باز کن و آنچه مىخواهى از آن استفاده نما. بدون این که نزد من ذرهاى از آنها کم شود.
پیامبر(ص) فرمود:" دنیا خانه کسى است که خانه (واقعى) ندارد. کسانى دور آن جمع مىشوند که عقل ندارند." (14)
ابن سنان مىگوید: امام صادق(ع) فرمود: مردى نزد پیامبر(ص) آمد ، در حالى که آن حضرت روى حصیرى نشسته بود که زبرى آن بر بدن آن حضرت اثر گذاشته بود ، و بر بالشى از لیف خرما تکیه نموده بود ، که بر گونه هاى گلگونه اش نفوذ کرده بود. آن مرد در حالى که جاهاى اثر کرده را مسح مىنمود ، گفت: کسرى و قیصر (پادشاهان ایران و روم) هرگز چنین راضى نمىشوند و بر حریر و دیبا مىخوابند و تو (که سرور مخلوقات خدایى) بر این حصیر!
پیامبر(ص) فرمود: به خدا من از آنها برتر و گرامى تر هستم. من کجا و دنیا کجا! مثال زودگذر بودن دنیا ، مثال شخصى است که بر درختى سایه دار عبور مىکند، لحظه هایى از سایه درخت استفاده مىکند و وقتى سایه تمام شد ، از آن جا کوچ مىکند و درخت را رها مىکند. (15)
به عنوان حسن ختام ، به ذکر خطبه اى از آن حضرت در توصیف پیامبر(ص) اکتفا مىکنیم.
خطبه امام صادق(ع) در وصف حضرت محمد(ص)
" بردبارى ، وقار و مهربانى خدا سبب شد تا گناهان بزرگ و کارهاى زشت مردم، مانع نشود که دوست ترین و شریف ترین پیغمبرانش ، یعنى محمد بن عبدالله(ص) را براى مردم برگزیند.
محمد بن عبدالله(ص) در حریم عزت تولد یافت: در خاندان شرافت اقامت گزید، حسب و نسبش آلوده نگشت، صفاتش را دانشمندان بیان کردند و حکیمان در وصفش اندیشه نمودند. او پاکدامنى بى نظیر، هاشمى نسبى بى مانند ، و بى مانندى از اهل مکه بود.
"حیا" صفت او بود و "سخاوت" طبیعتش ، به متانتها و اخلاق نبوت سرشته شده بود. اوصاف خویشتن دارىهاى رسالت بر او مهر شده بود تا آن گاه که مقدرات و قضا و قدر الهى عمر او را به پایان رسانید و حکم حتمى پروردگار او را به سرانجامش منتهى ساخت. هر امتى ، امت پس از خود را به آمدنش مژده داد. نسل به نسل از حضرت آدم تا پدر بزرگوارش ، عبدالله ، پدرى او را به پدر دیگر تحویل داد. ولادتش در بهترین طایفه ، گرامىترین نواده (بنىهاشم) ، شریف ترین قبیله (فاطمه مخزومیه) و محفوظ ترین شکم باردار (آمنه دختر وهب) و امانت دارترین دامن بود.
خدا او را برگزید ، پسندید و انتخاب کرد ، سپس کلیدهاى دانش و سرچشمه هاى حکمت را به او داد. او را مبعوث نمود تا رحمت بر بندگان و بهار جهانیان باشد.
خداوند کتابى را بر او نازل کرد ، که بیان و توضیح هر چیزى در آن است و آن را به لغت عربى ، بدون هیچ انحرافى قرار داد ، به امید این که مردم پرهیزکار شوند. آن را براى مردم بیان کرد و معارف آن را روشن ساخت و با آن ، دینش را آشکار ساخت . واجباتى را لازم شمرد ، حدودى را براى مردم وضع نمود و بیان کرد و مردم را آگاه ساخت. آن حضرت در آن امور، راهنمایى به سوى نجات و نشانه هاى هدایت به سوى خدا است.
رسول خدا (ص) رسالتش را تبلیغ کرد ، ماموریتش را آشکار ساخت ، بارهاى سنگین نبوت را که به عهده گرفته بود ، به منزل رسانید و به خاطر پرورگارش صبر کرد و در راهش جهاد نمود.
با برنامه ها و انگیزههایى که براى مردم پى ریزى نمود و منارههایى که نشانه هاى آن را برافراشت ، براى امتش خیر خواهى کرد و آنها را به سوى نجات و رستگارى فرا خواند و به یاد خدا تشویق و به راه هدایت دلالت کرد ، تا مردم پس از او گمراه نشوند. آن حضرت نسبت به مردم دلسوز و مهربان بود."(16)
پى نوشتها:
– مصباح الشریعه، ترجمه زین العابدین کاظمى، ص126."خلقتنی الله من صفوه نوره…"
– جلاء العیون. ص 11.
– همان، ص36.
– بحار الانوار، ج16، ص101.
– سفینه البحار، ج 1، ص433.
– بحار الانوار، ج17، ص 30.
7- هند بن ابى هاله، فرزند حضرت خدیجه(س) از شوهر قبلى اش بود که در خانه پیامبر اسلام رشد و نمو نمود.
– بحارالانوار، ج16، صص 147، 148.
– تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 138 و ج 5، ص77.
0- اصول کافى، ترجمه سید جواد مصطفوى، ج 2، ص 325.
1- همان، ص 321.
2- بحار الانوار، ج16، ص366، به نقل از جامع الاخبار، ص 98.
3- اصول کافى،ج 2 صص 5 و 6.
4- بحارالانوار،ج 16 ص 266.
5- بحارالانوار،ج 16 صص 282 و 283.
6- اصول کافى ج2 ، صص332 و 333
عنوان :
خاطرات امام على علیه السلام از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله
منبع :
مجله مبلغان شماره 53
شناخت صحیح شخصیت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله براى هر مسلمان ضرورتى انکارناپذیر است; زیرا براى فهمیدن معارف اسلام و پیروى از دستورات حیات بخش حضرت رسول صلى الله علیه و آله معرفتشایسته مقام و منزلت آن حضرت مىتواند تاثیرى به سزا بگذارد . اگر ما بتوانیم حداقل در حد توان خود عظمت روحى و زوایاى شخصیتبیکران آن فرستاده الهى و رهبر اسلامیان را به دست آوریم، در اقتداء به گفتار و رفتار حضرتش موفقتر و علاقهمندتر خواهیم شد . براى شناختن آن یگانه دوران و سرور کائنات جهان، خاطره و گفتارهاى نزدیکترین یار و آگاهترین شاگرد و همراهش، حضرت على علیه السلام، مطمئنترین وسیله مىباشد; چرا که على علیه السلام حافظ اسرار و آرام بخش دل پیامبر صلى الله علیه و آله بود . مولاى متقیان علیه السلام در مورد جایگاه والاى خود در نزد پیامبر علیه السلام مىگوید: "وقد علمتم موضعى من رسول الله صلى الله علیه و آله بالقرابه القریبه والمنزله الخصیصه; (1) شما منزلت مرا در نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله مىدانید که چگونه نزدیکترین خویشاوندى و خصوصىترین جایگاه را در پیشگاه آن حضرت داشتم ." آنگاه در توضیح سخن خود مىافزاید:
"پیامبر صلى الله علیه و آله در دوران کودکىام، مرا در اتاق خصوصى خود مىنشاند و در آغوش خود مىگرفت و … گاهى غذا را لقمه لقمه در دهانم مىگذاشت، هرگز در گفتارم دروغ و در رفتارم خطایى مشاهده نکرد … من همواره به همراه پیامبر صلى الله علیه و آله بودم، همانند فرزندى که پیوسته در کنار مادر است . آن حضرت هر روز نشانه تازهاى از اخلاق نیکویش را برایم آشکار مىکرد و به من فرمان مىداد که به او اقتداء کنم . پیامبر صلى الله علیه و آله در هر سالى مدتى را به غار حراء مىرفت و به غیر از من هیچ کس او را نمىدید . در آن هنگام اسلام جز خانه پیامبر صلى الله علیه و آله به خانه هیچ یک از مکیان راه نیافته بود و تعداد مسلمانان به وجود پیامبر صلى الله علیه و آله و خدیجه و من محدود مىشد . من نور وحى و رسالت را مىدیدم و بوى نبوت را استشمام مىکردم . هنگامى که بر حضرت رسول صلى الله علیه و آله وحى نازل شد، من ناله شیطان را شنیدم، از پیامبر صلى الله علیه و آله سوال کردم: "یا رسول الله! ما هذه الرنه؟ فقال صلى الله علیه و آله: هذا الشیطان قد ایس من عبادته، انک تسمع ما اسمع وترى ما ارى الا انک لستبنبى ولکنک لوزیر وانک لعلى خیر; (2) یا رسول الله! این ناله کیست؟ فرمود: صداى ضجه شیطان است که از پرستش خود مایوس گردید . [و فرمود: على جان!] تو آنچه من مىشنوم، مىشنوى و آنچه را که من مىبینم، تو نیز مىبینى; جز اینکه تو پیامبر نیستى، بلکه وزیر و جانشین هستى و در راه نیک گام برمىدارى ."
حال، با توجه به جایگاه والاى امیرمومنان، على علیه السلام به خاطرات و گفتارهاى آن حضرت در زمینه خدمات و سیره و سنت پیامبر صلى الله علیه و آله مىپردازیم .
زهد و ساده زیستى پیامبر صلى الله علیه و آله
زهد و ساده زیستى از کردارهاى ستودهاى است که موجب بسیارى از کمالات روحى در وجود انسان مىباشد . از بارزترین صفات رسولان الهى که آنان را در امر تبلیغ دین و رساندن رسالت الهى خود به گوش جهانیان موفق ساخته، زهد و ساده زیستىشان بوده است . رسولان الهى بر این باور بودند که "ان الله عزوجل فرض على ائمه العدل ان یقدروا انفسهم بضعفه الناس کیلا یتبیغ بالفقیر فقره; (3) خداوند عزوجل بر پیشوایان عادل واجب کرده است که خود را با مردم ناتوان برابر قرار دهند تا تنگ دستى، مستمندان را به طغیان و سرکشى وادار نکند ."
امیرمومنان على علیه السلام در تشریح سیره نبوى صلى الله علیه و آله به این ویژگى آن حضرت مىپردازد و توضیح مىدهد که: "پیامبر از دنیا چندان نخورد که دهان را پر کند و به دنیا با گوشه چشمش نگریست . دو پهلویش از تمام مردم فرو رفتهتر و شکمش از همه خالىتر بود . دنیا را به آن حضرت عرضه کردند، اما نپذیرفت و هر چه را که احساس مىکرد خدا دشمن مىدارد، آن را دشمن مىدانست ." (4)
امام در ادامه گفتار خویش به ساده زیستى و بىتکلف بودن پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله پرداخته، مىفرماید: "ولقد کان صلى الله علیه و آله یاکل على الارض ویجلس جلسه العبد ویخصف بیده نعله ویرقع بیده ثوبه ویرکب الحمار العارى ویردف خلفه ویکون الستر على باب بیته فتکون فیه التصاویر فیقول: یا فلانه لاحدى ازواجه غیبیه عنى فانى اذا نظرت الیه ذکرت الدنیا وزخارفها; (5) [رسول گرامى اسلام صلى الله علیه و آله همواره بر روى زمین غذا مىخورد و همانند بندگان مىنشست و با دستخود کفشش را وصله مىزد و لباس خود را مىدوخت و بر الاغ برهنه و بىتجهیزات سوار مىشد و شخص دیگرى را نیز به همراه خود سوار مىکرد . [روزى متوجه شد که] پردهاى بر در خانهاش آویخته شده که نقش و نگار و تصویر داشت، به یکى از همسرانش فرمود: این پرده را از برابر چشمانم دور کن که هر گاه نگاهم به آن مىافتد، به یاد دنیا و زینتهاى آن مىافتم ."
"فما اعظم منه الله عندنا حین انعم علینا به سلفا نتبعه وقائدا نطا عقبه! والله لقد رقعت مدرعتى هذه حتى استحییت من راقعها; (6) چقدر بزرگ است منتى که خداوند متعال با فرستادن چنین پیامبرى بر ما گذاشته است; بزرگ رهبرى که باید پشتسر او حرکت کنیم و راهش را ادامه دهیم . به خدا سوگند! من نیز آن قدر این پیراهن پشمین را وصله زدهام که از پینه کننده آن شرمسار شدهام ."
شهریار تبریزى این سخن مولا را چه زیبا به تصویر کشیده است:
در جهانى همه شور و همه شر
ها على بشر کیف بشر
کفن از گریه غسال خجل
پیرهن از رخ وصال خجل
شیعیان مست ولاى تو على
جان عالم به فداى تو على
آن حضرت در سخن دیگرى، زندگى زاهدانه و بىتجمل رسول بزرگوار اسلام صلى الله علیه و آله را چنین بیان مىکند: "قد حقر الدنیا وصغرها واهون بها وهونها وعلم ان الله زواها عنه اختیارا وبسطها لغیره احتقارا، فاعرض عن الدنیا بقلبه وامات ذکرها عن نفسه; (7) [پیامبر صلى الله علیه و آله] دنیا را کوچک شمرد و به دیگران نیز کوچک جلوه داد و آن را بىارزش محسوب کرد و به دیگران نیز خوار و بىمقدار بودن آن را فهمانید . مىدانست که خداوند براى [تعظیم و قدرشناسى از شخصیت] و برگزیدن او دنیا را از وى دور ساخت و آن را به خاطر ناچیز و بىارزش بودنش به دیگران بخشید . به همین جهت، از دل و جان از دنیا گرایى اعراض کرد و یاد و خاطره دنیا را از وجودش پاک نمود ."
مولاى عارفان، اخلاق نبوى را در دورى از تجملات و تشریفات دنیوى تشریح کرده، گفتارش را چنین ادامه مىدهد: "خرج من الدنیا خمیصا وورد الآخره سلیما لم یضع حجرا على حجر حتى مضى لسبیله; (8) پیامبر صلى الله علیه و آله با شکمى گرسنه از دنیا رفت و با سلامت وارد آخرت گردید . او سنگ روى سنگى نگذاشت تا اینکه از دنیا رحلت کرد ."
در اینجا نقل روایتى در مورد زندگى زاهدانه پیامبر صلى الله علیه و آله مناسب مىنماید:
زید بن حارث روایت کرده است که در یکى از روزها رسول خدا صلى الله علیه و آله روى حصیرى خوابیده بود و نشانههاى زبرى حصیر بر بدن مبارکش اثر گذاشته بود . عایشه از روى دلسوزى به حضرتش عرضه داشت: یا رسول الله! "کسرى" و "قیصر" (پادشاهان ایران و روم) کشورهاى پهناورى را در سلطه خود دارند و از همه گونه نعمت دنیوى برخور دارند، ولى شما که رسول خدا و پیامبر الهى هستید از همه چیز تهى دست مىباشید تا آنجا که روى حصیر استراحت مىکنید و لباس ارزان قیمت مىپوشید! حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود: "عایشه! چه خیال مىکنى! هر گاه من بخواهم، کوهها طلا مىشوند و با من به حرکت در مىآیند . روزى جبرئیل علیه السلام بر من نازل شد و کلید خزینه و گنجینههاى جهان را در اختیار من گذاشت، اما من نپذیرفتم ."
سپس حضرت رسول صلى الله علیه و آله براى اینکه این حقیقت را آشکارا به عایشه نشان دهد، به او فرمود: "اى عایشه! حصیر را بلند کن!" او نیز دستور حضرت را اجرا کرد و در هر گوشه آن مقدار زیادى طلا را مشاهده کرد که یک مرد به تنهایى توان حمل آن را نداشت . سپس به عایشه فرمود: "نگاه کن! و طلاها را از نزدیک مشاهده کن، اما بدان که دنیا و تمام زیباییهاى فریبنده و ظاهرى آن از نظر خداى تعالى به اندازه بال پشهاى ارزش و اعتبار ندارد ." بعد از آن، قطعههاى طلا از نظرها پوشیده شد . (9)
البته بدیهى است که بهره گرفتن از دنیا براى آخرت امرى مذموم نیست، بلکه علاقه به دنیا و دوست داشتن آن در مقابل آخرت و ارزشهاى معنوى ناپسند است .
استقامتبىنظیر
حضرت خاتم الانبیاء صلى الله علیه و آله در راه نشر معارف الهى و رسالت آسمانى خود آن چنان آزار و اذیت دید و مشکلات و سختیها را متحمل شد که هیچ یک از رهبران الهى مثل آن بزرگوار گرفتار موانع راه رسالت نبودند . به همین جهت، همواره مىفرمود: "ما اوذى نبى مثل ما اوذیت; (10) هیچ پیامبرى همانند من مورد آزار و اذیت قرار نگرفت ."
در برخى آیات قرآن به مشکلات و گرفتاریهاى پیامبر صلى الله علیه و آله اشاره شده است . در سوره حجر مىفرماید: "وقالوا یا ایها الذى نزل علیه الذکر انک لمجنون" ; (11) "و مخالفین آن حضرت گفتند: اى کسى که آیات خدا به او نازل مىشود، همانا تو دیوانه هستى!"
اما رسول بزرگوار اسلام در برابر مشکلات و گرفتاریها، مثل کوهى استوار ایستاد و بر رسالات الهى خود اصرار ورزید و لحظهاى خم به ابرو نیاورد . به همین جهت، امیرمومنان على علیه السلام در نهج البلاغه استقامتبىنظیر حضرتش را با عباراتى زیبا، مىستاید و مىفرماید:
"دعا الى طاعته وقاهر اعدائه جهادا عن دینه، لایثنیه عن ذلک اجتماع على تکذیبه والتماس لاطفاء نوره; (12) [انسانها را] به اطاعت الهى دعوت کرد و با دشمنان خدا در راه دین او جهاد نمود و بر همهشان غالب گردید . همبستگى دشمنان که او را به دروغگویى متهم مىکردند، وى را از انجام وظائف الهىاش باز نداشت و تلاش مخالفین براى خاموش کردن نور رسالتبه نتیجهاى نرسید ."
در مقابل دشمنان لجوج
على علیه السلام در فرازى از گفتار خویش به لجاجت دشمنان پیامبر صلى الله علیه و آله اشاره مىکند و گوشهاى از گرفتاریهاى پیامبر صلى الله علیه و آله و استقامت و مقابله آن حضرت را با دشمنان خیره سر و بىمنطق اسلام که خود شخصا شاهد آن بوده است، چنین گزارش مىکند:
"روزى در حضور پیامبر صلى الله علیه و آله بودم که سران قریش نزد او آمدند و گفتند: اى محمد! تو ادعاى بزرگى کردهاى که هیچ یک از پدران و خاندانت نکردند . ما از تو معجزهاى مىخواهیم; اگر از عهدهاش برآیى، معلوم مىشود که تو حقیقتا فرستاده خدایى، و اگر نتوانى، خواهیم فهمید که تو ساحر و دروغگویى! پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: شما چه مىخواهید؟ گفتند: این درخت را بگو تا از ریشه کنده شده و در پیش تو بایستد! پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: ""ان الله على کل شىء قدیر" (13) فان فعل الله لکم ذلک اتومنون وتشهدون بالحق; خداوند بر همه چیز قادر است; حال اگر خداوند متعال این کار را براى شما انجام دهد، آیا ایمان خواهید آورد و به حق شهادت مىدهید؟" گفتند: آرى . آنگاه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به درخت اشاره کرد و فرمود: "یا ایتها الشجره ان کنت تومنین بالله والیوم الآخر وتعلمین انى رسول الله، فانقلعى بعروقک حتى تقفى بین یدى باذن الله; اى درخت! اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارى و مىدانى من پیامبر خدایم، از زمین با ریشههایت کنده شو و به فرمان خدا در پیش روى من قرار گیر!" قسم به خدایى که آن حضرت را به پیامبرى مبعوث کرد! درختبا ریشه هایش از زمین کنده شد، و با صدایى بلند، همانند صداى به هم خوردن بالهاى پرندگان یا به هم خوردن شاخههاى درختان جلو آمده، در مقابل پیامبر صلى الله علیه و آله ایستاد; طورى که برخى از شاخههاى بلندش روى دوش پیامبر صلى الله علیه و آله و برخى نیز بر شانه من قرار گرفت که در طرف راست پیامبر صلى الله علیه و آله ایستاده بودم . هنگامى که مشرکان این اعجاز آسمانى را با شگفتى تمام مشاهده کردند با کفر و عناد و لجاجتخاصى گفتند: به درخت دستور بده نصفش جلو بیاید و نصف دیگرش در جاى خود باقى بماند! به دستور پیامبر صلى الله علیه و آله، نیمى از درختبا وضعى شگفت آور از نصفه دیگرش جدا شد و با صداى اعجابانگیز به پیامبر صلى الله علیه و آله نزدیک شد; گویا اینکه مىخواستبه دور حضرت رسول صلى الله علیه و آله بگردد . اما دشمنان مشرک و مغرور پیامبر صلى الله علیه و آله گفتند: بگو درختبه حال اولش برگردد! پیامبر صلى الله علیه و آله با کرامت آسمانى خویش درخت را به حال اولش باز گرداند . در این لحظه من گفتم: "لا اله الا الله، انى اول مومن بک یا رسول الله واول من اقر بان الشجره فعلت ما فعلتبامر الله تعالى تصدیقا بنبوتک واجلالا لکلمتک; خدایى جز خداى یگانه نیست . اى رسول خدا! من نخستین کسى هستم که به تو ایمان آوردم و اولین فردى هستم که اقرار مىکنم: درختبا اذن خدا براى اثبات نبوت تو و نشان دادن عظمتشخصیت تو در پیشگاه حضرت حق، آنچه را که خواستى برایت انجام داد ." اما باز هم سران معاند کفار گفتند: او ساحرى دروغگو است که سحرى تعجبانگیز دارد و خیلى در کارش ماهر است . و خطاب به رسول الله گفتند: آیا نبوت تو را جز امثال على علیه السلام، کس دیگرى نیز باور مىکند!" (14)
دعوت خویشاوندان
امیرمومنان على علیه السلام خاطرات خود را از دوران اولیه اسلام در فرصتهاى مناسبى بیان نموده است . یکى از مهمترین خاطرات آن حضرت روزى است که رسول گرامى اسلام از سوى خداوند متعال مامور شد که خویشاوندان نزدیک خود را به اسلام دعوت کند . امیرمومنان ماجراى آن روز را این گونه شرح مىدهد:
"چون آیه "وانذر عشیرتک الاقربین" (15) بر پیامبر صلى الله علیه و آله نازل شد، مرا خواستند و فرمودند: خدا به من امر کرده ستخویشان و نزدیکان خود را هشدار دهم و از عذاب دوزخ بترسانم . من خود را با تکلیفى سخت روبهرو دیدم و دانستم که اگر آنان را به اسلام بخوانم، پاسخ مثبت نخواهم شنید . از این رو، خاموش ماندم و این راز را در دل نگه داشتم تا اینکه جبرئیل آمد و گفت: "یا محمد! انک ان لم تفعل ما امرت به عذبک ربک; اى محمد! اگر آنچه را که به آن امر شدهاى به جا نیاورى تو را عذاب خواهد کرد ." اکنون تو اى على! با پیمانهاى گندم و یک ران گوسفند غذایى آماده کن و در ظرفى مقدارى شیر نیز فراهم کن! سپس همه فرزندان عبدالمطلب را بخوان تا پیش من آیند و با آنان سخن گویم و پیام الهى را به آنان برسانم .
من آنچه را که پیامبر صلى الله علیه و آله فرمان داده بود، به انجام رساندم و فرزندان عبدالمطلب را دعوت کردم . در آن روز حدود چهل نفر که عموهاى پیامبر علیه السلام نیز، از جمله: ابوطالب، حمزه، عباس و ابولهب در بین آنان دیده مىشدند، به حضور پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آمدند . در آن هنگام، رسول خدا صلى الله علیه و آله به من فرمود: یا على! غذایى را که فراهم کردهاى، بیاور! غذا را آوردم . چون آن را بر زمین نهادم، پیامبر فرمود: بفرمایید! بخورید به نام خدا! آنان از آن غذاى با رکتخوردند تا اینکه کاملا سیر شدند . سپس از آن شیر نیز همه شان سیراب شدند و رفتند .
فرداى آن روز نیز پیامبر صلى الله علیه و آله به من فرمود: بار دیگر همانند غذاى دیروز را آماده کن و فرزندان عبدالمطلب را فرا خوان! من نیز چنان کردم، وقتى مهمانان حاضر شدند و مثل روز قبل از غذا تناول کردند و کاملا سیر شدند، پیامبر خطاب به آنان فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب! به خدا سوگند! من در همه عرب جوانى را سراغ ندارم که چیزى بهتر و برتر از آن چیزى که من براى شما آوردهام، براى قوم خویش آورده باشد . من خیر دنیا و آخرت را براى شما آوردهام و خدا به من امر کرده است، شما را به دین اسلام دعوت کنم . اکنون کدام یک از شما در این امر مرا یارى مىدهد تا برادر و وصى و خلیفه من میان شما باشد؟
عموها و عموزادگان پیامبر صلى الله علیه و آله لب فرو بسته و هیچ نگفتند . من که در میان آنان کم سن و سالترین بودم، گفتم: یا رسول الله! من وزیر و یاور تو خواهم بود . آن گاه رسول خدا صلى الله علیه و آله دست مرا گرفت و گفت: "ان هذا اخى و وصیى ووزیرى وخلیفتى فیکم فاسمعوا له واطیعوا; (16) این على، برادر، وصى، وزیر و جانشین من در میان شما خواهد بود . دستور او را بشنوید و از او اطاعت کنید!"
آن گروه بعد از شنیدن این سخن، به همدیگر نگاه کردند و خندیدند و به ابوطالب گفتند: شنیدى! به تو دستور داد تا از پسرت اطاعت کنى!"
شبى سرنوشتساز
پس از بیعت عقبه دوم، مشرکان مکه در شوراى "دارالندوه" تصمیم خطرناکى را در مورد رسول خدا صلى الله علیه و آله گرفتند . آنان در حالى که اصلىترین راههاى خروجى مکه را مسدود کرده بودند، در شب مقرر، در صدد اجراى طرح شوم خود – برنامه قتل پیامبر صلى الله علیه و آله – برآمدند . به همین جهت، رسول گرامى اسلام صلى الله علیه و آله طبق دستور الهى اموریتیافت تا على علیه السلام را در جاى خود قرار داده، شبانه از مکه خارج شود . على علیه السلام نیز با اطاعت از دستور خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله آن شب در بستر حضرت خاتم الانبیاء صلى الله علیه و آله خوابید و با مشتبه کردن امر بر قریش، زمینه را فراهم آورد تا رسول خدا صلى الله علیه و آله با استفاده از تاریکى شب مکه را ترک کند .
در میان سیره نویسان شبى را که على علیه السلام در بستر پیامبر خوابید و با آگاهى کامل از خطر قتل خود، مشتاقانه براى نجات جان مقتداى محبوبش گام به سوى بستر نهاد، "لیله المبیت" نام گرفته است .
مولاى متقیان على علیه السلام، داستان سرنوشتساز آن شب را چنین نقل مىکند: "رسول خدا صلى الله علیه و آله آن شب مرا خواست و فرمود: على جان! قریش براى قتل من توطئه کردهاند و قرار است امشب آن را به مرحله عمل درآورند، تو در بستر من بخواب تا اینکه من از مکه خارج شوم و این فرمان الهى است که به من ابلاغ شده است . من بدون هیچ درنگى گفتم: چشم! اطاعت مىکنم . شب حادثه، من در بستر رسول خدا صلى الله علیه و آله خوابیدم . همچنان که پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده بود، مشرکان مکه پاسى از شب گذشته، خانه آن حضرت را محاصره کردند . رسول خدا صلى الله علیه و آله بنا به دستور خداوند متعال شبانه از منزل بیرون رفت . پیامبر صلى الله علیه و آله در حالى که این آیه را قرائت مىکرد: "وجعلنا من بین ایدیهم سدا ومن خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لایبصرون" (17) از مقابل آنان گذشت و مهاجمان وجود مقدس آن حضرت را هیچ ندیدند .
نزدیکهاى صبح بود که آنان به داخل منزل ریختند و به خیال اینکه من، محمد صلى الله علیه و آله هستم، به سوى بستر هجوم آوردند . در این هنگام، با کمال خونسردى روپوش را کنار زدم و سر از بستر بلند کردم . با دیدن این صحنه، آنان در نهایتشگفتى به همدیگر خیره شدند و گفتند: على! گفتم: بلى . گفتند: پس محمد کجاست؟ گفتم: از شهر شما خارج شد . پرسیدند: به کدام سمت رفت . گفتم: خدا داناتر است . آنان مرا رها کرده، از منزل پیامبر صلى الله علیه و آله خارج شدند … ." (18)
طبق گفته محدثان و مفسران، آیه "ومن الناس من یشرى نفسه ابتغاء مرضات الله" ; (19) "بعضى از مردم جان خود را به خاطر خشنودى خدا مىفروشند ." درباره فداکارى على علیه السلام در شب "لیله المبیت" نازل شده است . (20)
على علیه السلام بر دوش پیامبر صلى الله علیه و آله
امام على علیه السلام در یکى از روزها که به اهل مدینه و یاران و اصحاب پیامبر احتجاج مىنمود و از ولایت و وصایتخویش دفاع مىکرد، در فرازى از دفاعیه خود فرمود: "فهل فیکم احد حمله رسول الله صلى الله علیه و آله على کتفه حتى کسر الاصنام التى کانت على الکعبه غیرى؟ قالوا لا; (21) [اى مسلمانان] آیا در میان شما به غیر از من کسى هست که رسول خدا صلى الله علیه و آله او را به دوش خود سوار کرده تا بتهاى مشرکان را از بام کعبه به زیر کشیده باشد؟ گفتند: نه ."
امیرمومنان على علیه السلام خود، این ماجرا را این گونه توضیح مىدهد: "شبى پیامبر صلى الله علیه و آله مرا به منزل خدیجه دعوت کرد . زمانى که به آنجا رفتم، فرمود: یا على! به همراه من بیا! آن حضرت در آن شب از منزل خارج شد و من نیز به دنبال او رفتم . او همچنان در دل شب مىرفت و من نیز پشتسرش در حرکتبودم . از کوچههاى مکه گذشتیم تا اینکه به مقابل خانه کعبه رسیدیم . در آن لحظه، به لطف الهى همه خواب بودند و کسى از مردم مکه بیدار به نظر نمىرسید . رسول خدا صلى الله علیه و آله خطاب به من فرمود: یا على! گفتم: لبیک یا رسول الله! فرمود: بیا از دوش من بالا برو! سپس حضرت رسول صلى الله علیه و آله خم شد و من از دوش آن حضرت بالا رفتم و به پشتبام کعبه رسیدم . تمام بتهاى موجود را سرنگون کردم و سپس از آنجا دور شدیم و به منزل خدیجه برگشتیم . پیامبر صلى الله علیه و آله بعد از این ماجرا به من فرمود: "اول من کسر الاصنام جدک ابراهیم ثم انتیا على; (22) اولین کسى که بتها را شکست، جدت ابراهیم بود و بعد از او تو هستى على!"
لحظات حزن انگیز
امیرمومنان، على علیه السلام از آخرین لحظات حیات پر بار حضرت خاتم الانبیاء صلى الله علیه و آله خاطراتى نقل مىکند که براى هر خوانندهاى تلخ و ناگوار است . حضرت مىفرماید: "ولقد قبض رسول الله صلى الله علیه و آله وان راسه على صدرى ولقد سالت نفسه فى کفى فامررتها على وجهى ولقد ولیت غسله صلى الله علیه و آله والملائکه اعوانى … ; رسول خدا صلى الله علیه و آله در حالى که سرش بر روى سینهام بود، قبض روح گردید و جان او در کف من روان شد و آن را بر چهره خویش کشیدم . متولى غسل پیامبر صلى الله علیه و آله من بودم و ملائکه الهى مرا یارى مىکردند ."
آن حضرت ادامه مىدهد: "گویا در و دیوار خانه در آن لحظه غمبار هم نوا با جن و انس گریه مىکردند و در عزاى پیامبر صلى الله علیه و آله ضجه مىزدند . گروهى از فرشتگان پایین مىآمدند و گروهى دیگر به آسمان مىرفتند . گوش من صداى آهسته آنان را که بر آن حضرت نماز مىخواندند کاملا مىشنید . تا هنگامى که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله را در حجرهاش دفن کردیم . چه کسى در زندگى و در هنگام مرگ پیامبر صلى الله علیه و آله از من به آن حضرت سزاوارتر است؟" (23)
درد نامه هجران
امیرمومنان على علیه السلام در فراق رسول خدا صلى الله علیه و آله از همه مسلمانان بیشتر محزون و غمگین بود; چرا که پیامبر رکن مهم اسلام و پشتوانه عظیمى براى على علیه السلام بود . به همین جهت، در رحلت او اشک ماتم مىریخت و با سوز و گداز در هنگام غسل دادن به بدن مطهر پیامبر اندوه فراوان انباشته در دلش را با این کلمات ابراز مىداشت و به خود این گونه تسلى مىداد: "بابى انت وامى یا رسول الله لقد انقطع بموتک ما لم ینقطع بموت غیرک من النبوه والانباء واخبار السماء; (24) پدر و مادرم فداى تو اى رسول خدا! با رحلت تو ارتباطى قطع شد که با مرگ دیگران چنین نشده بود; با رحلت تو رشته پیامبرى گسسته و فرود آمدن اخبار آسمانى قطع گردید ."
"و لولا انک امرت بالصبر ونهیت عن الجزع لانفدنا علیک ماء الشئون ولکان الداء مما طلا والکمد محالفا، وقلالک ولکنه ما لا یملک رده ولا یستطاع دفعه بابى انت وامى اذکرنا عند ربک واجعلنا من بالک; (25) اگر به صبر و بردبارى فرمان نمىدادى و از جزع و فزع باز نداشته بودى، آن قدر اشک مىریختیم تا اشکهایمان تمام شود و این درد جانکاه فراق همیشه در دلم تجدید مىشد و اندوهم جاودانه مىماند . البته که اینها در مصیبت تو ناچیز است . چه کنم که زندگى را بعد از مرگ نمىتوان دوباره برگرداند و از مرگ نمىشود جلوگیرى کرد! پدر و مادرم به فدایت! ما را در محضر خدا یاد کن و ما را به خاطرت بسپار ."
على علیه السلام آن روز با پیامبر صلى الله علیه و آله وداع کرد و آن حضرت را به خاک سپرد ولى هیچ گاه خاطرات شیرین خود را با آن حضرت فراموش نمىکرد; حتى در آخرین روزهاى عمر با برکتخود – همان روزى که آن حضرت در مسجد کوفه در سال چهلم هجرت ضربتخورد – به یاد پیامبر صلى الله علیه و آله بود . على علیه السلام خاطره آن شب غمبار را چنین نقل مىکند: "آن شب در عالم رویا رسول خدا صلى الله علیه و آله را دیدم، به آن حضرت شکایت کرده، عرضه داشتم: "یا رسول الله! ماذا لقیت من امتک من الاود واللدد؟ فقال: ادع علیهم، فقلت: ابدلنى الله بهم خیرا منهم وابدلهم بى شرا لهم منى; (26) اى رسول خدا! آیا مىدانى از امت تو و لجبازى و دشمنى آنان چهها کشیدم؟ پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: آنان را نفرین کن! من گفتم: خدا بهتر از آنان را به من بدهد و به جاى من دشمن بدى را بر آنها مسلط گرداند ."
پىنوشت:
) نهج البلاغه، خطبه قاصعه .
) همان .
) الکافى، ج1، ص410 .
) نهج البلاغه، خطبه 160 .
) همان .
) همان .
7) همان، خطبه 109 .
) همان، خطبه 160 .
) حلیه الاولیاء، ج8، ص138 .
0) کشف الغمه، ج2، ص537 .
1) حجر/6 .
2) نهج البلاغه، خطبه 190 .
3) بقره/20 .
4) نهج البلاغه، خطبه 192 .
5) شعرا/214 .
6) بحارالانوار، ج18، ص192; دانشنامه امام على علیه السلام، ج10، ص270 .
7) یس/9 .
8) بحارالانوار، ج19، ص73 .
9) بقره/207 .
0) التبیان، ج2، ص182; تفسیر قرطبى، ج3، ص21 .
1) امالى شیخ طوسى، ص549 .
2) الفضائل، ابن شاذان، ص97 .
3) نهج البلاغه، خطبه 197 .
4) همان، خطبه 235 .
5) همان .
6) همان، خطبه 7
عنوان :
حاکمیتسیاسى پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم در قرآن
منبع :
فصلنامه حکومت اسلامى شماره 23
یکى از تحقیقاتى که در مرکز تحقیقات علمى دبیرخانه مجلس خبرگان رهبرى به پایان رسیده و در دست انتشار است، حاکمیتسیاسى معصومان (ع)" مىباشد . این تحقیق که توسط حجتالاسلام آقاى محمدعلى رستمیان به سامان رسیده، از منظر قرآن و حدیثبه حاکمیتسیاسى پیامبر (ص) و دیگر معصومان (ع) مىپردازد و به استناد اصلىترین منابع کلامى و فقهى، یعنى قرآن و حدیث اثبات مىکند که آن پیشوایان، داراى حاکمیتسیاسى بوده و علاوه بر رسالت تبلیغ و هدایت، مسوولیت مدیریت جامعه و رهبرى سیاسى مردمان را نیز بر عهده داشتهاند . آنچه اینک پیش رو دارید بخشى از این پژوهش است که اختصاص به بررسى حاکمیتسیاسى پیامبر (ص) در خلال آیات قرآن دارد . امیدواریم به زودى متن کامل تحقیق در قالب کتاب در اختیار علاقهمندان قرار گیرد .
مقدمه
آیاتى که درباره حاکمیتسیاسى پیامبر (ص) در قرآن کریم آمده است، به چند دسته تقسیم مىشوند:
. آیاتى که به مساله اطاعت از پیامبر (ص) مىپردازند .
. آیاتى که ولایت پیامبر (ص) و اولویت ایشان بر مومنان را مطرح مىکنند .
. آیاتى که حکم پیامبر (ص) را مورد توجه قرار دادهاند .
. آیاتى که پیامبر (ص) را در امور اجتماعى، محور معرفى مىکنند .
. آیاتى که مومنان را به ایمان به پیامبر (ص) به عنوان یکى از ارکان تشریع فرا مىخوانند .
. آیاتى که به مساله اطاعت از پیامبر (ص) مىپردازند
این دسته از آیات، اطاعت از پیامبر (ص) را به شکلهاى گوناگون مورد توجه قرار دادهاند . در مواردى "اطاعتشدن" را از اهداف همه پیامبران (ع) معرفى مىکنند:
"و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله" . (1)
و در مواردى با قرار دادن اطاعت از پیامبر (ص) در ادامه اطاعت از خداوند، مانند:
"من یطع الرسول فقد اطاع الله" (2)
به تفسیر آیاتى مىپردازند که در آنها به اطاعتخداوند و پیامبر (ص) دستور داده شده است:
"… اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم" . (3)
و این نکته را توضیح مىدهند که در این آیات، چه آنجا که اطاعت از آنها با دستور جداگانهاى بیان شده است، مانند آیهاى که گذشت، و چه در مواردى دیگر، مانند آیه:
"… اطیعوا الله و رسوله و لا تولوا عنه و انتم تسمعون" (4)
مقصود اصلى، فرمان به اطاعت از پیامبر (ص) است و فرمان به اطاعتخداوند، امرى مسلم، براى یادآورى و مقدمه چینى آورده شده است; زیرا وجوب اطاعت از خداوند – همانطور که در بحثهاى کلامى مطرح است – با شناخت مولویت او به وسیله عقل حاصل مىشود و اثبات آن از راه مولوى، به دور مىانجامد . پس فرمان به اطاعتخداوند، در این آیات، ارشاد مردم به چیزى است که خود مىدانند و بیان این حقیقت است که اطاعت از پیامبر (ص) در ادامه اطاعت از خداوند است . شاهد بر این مطلب، اینکه در هیچ آیهاى فرمان به اطاعت از خداوند، به تنهایى نیامده است، در حالى که در بسیارى از آیات، درباره پیامبر (ص)، یا به صورت فرمان از سوى خداوند، در کنار دیگر واجبات، آمده است، مانند:
"و اقیموا الصلوه و آتوا الزکاه و اطیعوا الرسول لعلکم ترحمون" . (5)
و یا به صورت فرمانى از زبان خود پیامبران (ع) مانند:
"فاتقوا الله و اطیعون" . (6)
معناى اطاعت از پیامبر (ص)
اکنون با توجه به معناى اطاعت، که عبارت از "امتثال امر" است، اگر پیامبران از سوى خود، هیچ امر و نهىاى نداشته باشند، نمىتوان تصورى از معناى اطاعت از آنان داشت; زیرا در این صورت، ایشان صرفا واسطه در ابلاغ فرمانهایى هستند که از سوى خداوند صادر مىشود و لازم مىآید که آوردن "اطیعوا الرسول" در آیات، به منزله تکرار "اطیعوا الله" باشد، در حالى که هیچ نوع قرینهاى در کلام وجود ندارد و سخن اشخاص عادى، از اینگونه استعارات گمراه کننده خالى است چه رسد به آیات قرآن کریم که از لحاظ فصاحت، برترین کلام است . از سوى دیگر، این مشکل، در آیاتى مانند "من یطع الرسول فقد اطاع الله" و "ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله" بیشتر مىشود; زیرا لازمه این سخن، دراین آیات، اجازه دادن خداوند به مردم، براى اطاعت از خود او است!؟
تفویض کارها به پیامبر (ص)
با توجه به آن چه گذشته و نیز با توجه به آیات دیگر که برخى فرمانهاى پیامبران (ع) را به اقوام خود نقل مىکنند، مانند فرمان حضرت موسى به هارون، که از او مىخواهد در میان مردم بماند و آنان را به سوى صلاح، پیش ببرد:
"و قال موسى لاخیه هرون اخلفنى فى قومى و اصلح …" (7)
و مانند فرمان هارون به مردم:
"و ان ربکم الرحمن فاتبعونى و اطیعوا امرى" (8)
و عتاب حضرت موسى به هارون، که "آیا نافرمانى مرا کردهاى؟"
"افعصیت امرى" (9)
هم چنین آنجا که خداوند مومنان را از مخالفت کردن با دستورهاى پیامبر (ص) بر حذر مىدارد:
"فلیحذر الذین یخالفون عن امره ان تصیبهم فتنه او عذاب" (10)
و آیاتى که در آنها، پیامبران (ع) نخست قوم خود را به عبادت خداوند و تقواى الهى، که به رعایت احکام نازل شده از سوى او به دست مىآید فرا مىخوانند و سپس به اطاعت از خود دعوت مىکنند، مانند:
"قال یا قوم انى لکم نذیر مبین ان اعبدوا الله و اتقوه و اطیعون" (11)
روشن مىشود که خداوند کارهایى را به پیامبران (ع) تفویض کرده است تا با اذن او، در میان مردم به آن چه صلاح آنان در آن است، فرمان دهند و مردم نیز لازم است از ایشان اطاعت کنند .
در روایات نیز با استشهاد به آیات قرآن کریم، مساله تفویض امور به پیامبر (ص) به شکلهاى گوناگون مطرح شده است . روایات بسیارى با استشهاد به آیه "ما اتیکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا" (12) مساله تفویض امور به پیامبر (ص) (13) و تفویض امر دین به ایشان، (14) که هر چه را او حلال کند، حلال است و هر چه را او حرام کند، حرام (15) ، و تفویض امر خلق به پیامبر (ص) را مطرح مىکنند . (16)
محدوده اطاعت از پیامبر (ص)
از مسائلى که درباره اطاعت از پیامبر (ص) مطرح است، محدوده اى است که بر مومنان لازم است در آن محدوده، مطیع ایشان باشند . آیات و روایاتى که درباره این مساله نقل شدند، اطاعت از پیامبر (ص) را در سطح اطاعت از خداوند مىدانند و نه در این آیات و نه در آیات دیگر، حد خاصى براى آن معرفى نشده است و از آنجا که اطاعت از خداوند، مطلق است و براى آن، نمىتوان حدى را تصور کرد، اطاعت از پیامبر نیز از همین اطلاق برخوردار است . از این رو، همه مفسران و کسانى که به گونهاى از آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم" (17) بحث کرده اند، چون اطاعت از "اولى الامر" نیز مطلق است، در صدد تبیین عصمت آنان برآمدهاند; زیرا اطاعت مطلق از هیچکس را بدون عصمت روا نمىدانند . (18)
آیات دیگرى که به بیان مساله حاکمیتسیاسى پیامبر (ص) مىپردازند و در آینده از آنها بحثخواهیم کرد، مبین این مسالهاند که اطاعت از پیامبر (ص) هم در امور شخصى افراد جارى است و هم در امور اجتماعى . در اینجا درباره شان نزول آیه:
"ما اتیکم الرسول فخذوه و مانهیکم عنه فانتهوا" (19)
که مربوط به فیئ و تقسیم آن است و از سویى به امور اجتماعى و از سویى دیگر، به منافع فردى اشخاص مربوط است، مىتوان اشاره کرد که این امر، این حقیقت را آشکار مىکند که پیامبر (ص) تصمیم گیرنده درباره درآمدهاى عمومى است و طبق مصلحت مىتواند آن را بین کسانى که در حصول آن دخالت داشتهاند، بهطور غیر مساوى تقسیم کند . هر چند مفهوم این آیه شریفه، عام است و همه فرمانهاى پیامبر (ص) را – همانطور که روایات نیز بیان کننده آن است – شامل مىشود .
شبهات درباره اطاعت از پیامبر (ص)
شبهاتى درباره اطاعت از پیامبران (ع) مطرح شده است که دستهاى از آنها مربوط به مساله دین، بهطور مطلق و نقش آن در زندگى مردم است و برخى دیگر از آنها به خصوص دین اسلام مربوط مىشود . هر چند بحث درباره قسمت اول، از موضوع این نوشته، خارج است و خود نیاز به تحقیقى جداگانه دارد، ولى از آنجا که قرآن کریم، هم به بحث درباره دیگر انبیا (ع) پرداخته و هم مباحث کلى درباره دین را مطرح کرده است، با بحث درباره قسمت دوم، تا حدودى مباحث قسمت اول نیز تبیین مىشود .
برخى با استناد به آیاتى از قرآن کریم، بر عدم ارتباط دین با زندگى روزمره مردم و عدم تسلط پیامبر (ص) بر جامعه مومنان استدلال کرده اند و آن حضرت را تنها رسولى از سوى خداوند معرفى کرده اند که مامور ابلاغ پیامى در باره مبدا و معاد است و دین را نیز امرى که فقط به این دو شان مىپردازد، تفسیر کرده اند . از این رو، رهبرى اجتماع و دخالت در امورى که مربوط به امور شخصى افراد است را از حوزه وظیفه ایشان خارج دانستهاند . در بحثهاى قبل، تا اندازهاى درباره دین و جایگاه پیامبران (ع) در قرآن کریم سخن گفتیم . در اینجا به بحث درباره آیاتى مىپردازیم که به آنها بر اختصاص وظیفه پیامبر (ص) به امور غیر اجتماعى استدلال شده است .
نفى کارها از پیامبر (ص) در قرآن کریم
یکى از آیاتى که به آنها براى نفى امور از پیامبر (ص) استدلال شده، آیهاى است که به آن حضرت خطاب مىکند که:
"لیس لک من الامر شىء او یتوب علیهم او یعذبهم" . (20)
این آیه، همانطور که از سیاق آیات دیگر معلوم است و مفسران نیز بیان کرده اند، (21) مربوط به حادثه شکست مسلمانان در جنگ احد است و آن چیزى که از پیامبر (ص) نفى گردیده، شکست در این جنگ و پیروزى در جنگ بدر است . آیه مىخواهد بگوید که آن نصرت، از سوى خداوند بود و این شکست نیز ربطى به پیامبر (ص) ندارد; و شاهد بر این مطلب آیات بعد است که در جواب شک مسلمانان در اینکه آیا آنها از موقعیتى برخوردارند، خداوند همه امور را به خود اختصاص مىدهد:
"ان الامر کله لله" . (22)
با این حال، اگر آیه را مطلق و مربوط به همه امور بدانیم، همانطور که بعضى از روایات، آن را مربوط به نگرانى پیامبر (ص) از خبردادن از ولایتحضرت على (ع) دانستهاند، (23) باز هم براى استدلال بر مطلوب کفایت نمىکند; زیرا اولا در همین روایات، این ایراد از سوى شخصى مطرح شده که خیال مىکرده است این آیه مىگوید هیچ امرى در دست پیامبراکرم (ص) نیست و امام (ع) با استشهاد به آیه:
"ما آتیکم الرسول فخذوه و ما نهیکم عنه فانتهوا" (24)
به نفى آن استدلال پرداخته و بیان مىفرماید که خداوند همه چیز را در اختیار پیامبر (ص) گذاشته است و آن گاه مورد آیه را مشخص کرده که مربوط به ترس پیامبر (ص) از دشمنان، در اظهار ولایتحضرت على (ع) است .
ثانیا وقتى که این آیه را در کنار آیات دیگر در نظر بگیریم، مانند مساله هدایتخواهد بود که خداوند آن را در برخى آیات، از پیامبرش نفى مىکند:
"انک لا تهدى من احببت و لکن الله یهدى من یشاء" ، (25) "و ما انتبهادى العمى عن ضلالتهم" . (26)
و در مواردى به او نسبت مىدهد و او را هادى مىخواند:
"انک لتهدى الى صراط مستقیم" (27)
زیرا در این بحث نیز خداوند در آیاتى، مانند آیه 7 از سوره حشر و نیز آیه:
"و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوکل على الله" (28)
"امر" را به پیامبر (ص) نسبت مىدهد و در آیاتى دیگر، همه آن را به خود نسبت مىدهد:
"ان الامر کله لله" ، (29) "بل لله الامر جمیعا" . (30)
و در آیه مورد بحث، آن را از پیامبر (ص) نفى مىکند . این در حقیقت، برگشتبه این مساله دارد که قرآن کریم همه چیز را در اختیار خداوند مىداند و او است که اگر بخواهد، چیزى را به کسى و از جمله، پیامبرانش مىبخشد و هرگاه توهم شود که شخصى مستقلا صاحب چیزى است، آن را از همه نفى کرده و به خود نسبت مىدهد; همانطور که آن را در این آیه مشاهده مىکنیم:
"و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمى" . (31)
هر چند که با وجود آمدن "من" بر سر کلمه "الامر" ، در آیه مورد بحث، این آیه در امر خاصى ظهور دارد که در روایات نیز – همانطور که دیدیم – به امر خاصى تفسیر شده است .
حافظ، وکیل، مسلط، جبار نبودن پیامبر (ص)
آیات دیگرى که درباره ارتباط نداشتن رسالت پیامبر (ص) با امور اجتماعى به آنها استدلال شده است، آیاتى است که تسلط و جبار بودن یا حافظ بودن و وکیل بودن پیامبر (ص) بر مردم را نفى مىکند . (32) در مورد اول، دو آیه در قرآن کریم آمده است که در یکى سیطره و تسلط پیامبر (ص) بر مردم نفى شده است و در دیگرى جبار بودن ایشان:
"نحن اعلم بما یقولون و ما انت علیهم بجبار" ، (33) "فذکر انما انت مذکر × لست علیهم بمسیطر" (34)
این آیات، هر دو در سوره هاى مکى آمده اند و همانطور که از سیاق آیات قبل و بعد آنها مشخص است، مربوط به امر هدایت و ایمان هستند; زیرا مخاطب آنها مشرکانند . از این رو، خداوند در این دو آیه، مىخواهد اجبارى بودن هدایت را نفى کند و به پیامبرش (ص) مىگوید: تو با زور نمىتوانى آنان را هدایت کنى; زیرا دراین امر، من تو را مسلط بر آنان قرار ندادهام; چون سنت الهى بر این قرار گرفته که خود مردم، با اختیار خود، هدایت را بپذیرند و اگر قرار بود که کسى به اجبار هدایتشود، خداوند، خود مىتوانست همه را مومن کند:
"ولو شاء ربک لآمن من فى الارض کلهم جمیعا" . (35)
این مطلب درباره آیه
"فذکر انما انت مذکر × لست علیهم بمسیطر" (36)
واضحتر است; زیرا آیه "لست علیهم بمسیطر" تفسیر آیه "فذکر انما انت مذکر" است و در بخش بعدى، درباره حصر وظیفه پیامبر، در تذکر دادن، سخن خواهیم گفت .
از سوى دیگر، اگر این آیات را شامل امور اجتماعى بدانیم و خطاب آنها را شامل مومنان در مدینه نیز بگیریم، آنچه این آیات از پیامبر (ص) نفى مىکنند، صفت زورگویى و تسلط با زور است و چنین اوصافى حتى در صورت قائل شدن به حاکمیتسیاسى پیامبراکرم (ص) از ایشان منتفى است; زیرا حکومتحضرت، چون مبتنى بر حق استبر اساس ایمان به خدا و رسول و رفق و مدارا انجام مىپذیرد:
"فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک" ، (37)
نه بر اساس جباریت و زورگویى، که خداوند آن را در مقابل حکومت پیامبران (ع) معرفى مىکند:
"تلک عاد جحدوا بآیات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا امر کل جبار عنید" . (38)
اما آیاتى که وکیل و حفیظ بودن پیامبر (ص) را نفى مىکنند، با آیات قبل، در این جهت که مختص به هدایتند و در مقابل مشرکان، قبل از ایمان، نازل شدهاند، یکسانند . آیه 107 از سوره انعام، جامع هر دو عنوان است و آیه قبل از آن، با فرمان به پیامبر (ص) که "تنها تابع وحى باش" آغاز مىشود:
"و اتبع ما یوحى الیک من ربک لا اله الا هو و اعرض عن المشرکین × و لو شاء الله ما اشرکوا و ما جعلناک علیهم حفیظا و ما انت علیهم بوکیل" .
از این رو، هر چند این آیات، مسوولیتحفاظت و وکالت را از دوش پیامبر (ص) بر مىدارند، ولى خطاب آیه در این مورد، متوجه مشرکان است . علامه طباطبایى در این باره مىفرماید:
کلام خداوند: "و ما جعلناک علیهم حفیظا و ما انت علیهم بوکیل" همچون قسمتهاى قبل آیه، براى دلدارى پیامبر (ص) و آرامش نفس او است و مثل اینکه از "حفیظ" ، کسى اراده شده است که اداره امور و جور مردم، مثل زنده بودن، رشد، رزق وغیره را بر عهده دارد و از "وکیل" ، کسى که موظف به اداره کارهاى موکلعنه است تا بدین وسیله، نفعهایى را که او در معرض آن است، برایش کسب و ضررها را از او دور کند . پس معناى آیه بهطور خلاصه این است که نه امور تکوینى مشرکان و نه امور حیات دینى آنان، هیچکدام بر عهده تو نیست تا رد دعوت تو و عدم قبول آن از سوى آنان تو را محزون کند . (39)
از سوى دیگر، مىبینیم که این وضعیت، پس از تشکیل جماعتى مسلمان بر گرد پیامبر (ص) متفاوت مىشود و مسوولیت ایشان براى حفظ و استقامت آنان بر دوش حضرت گذاشته مىشود . در روایتى (40) ابنعباس مىگوید: آیهاى سنگین تر از این، بر پیامبر نازل نشد و از این رو، هنگامى که اصحاب به او گفتند: اى پیامبر! پیرى زودهنگام به سراغ شما آمد، فرمود: "سوره هود و واقعه، مرا پیر کرد" .
در روایت دیگرى شخصى علت این مساله را مىپرسد و پیامبر (ص) به آیه "فاستقم کما امرت" اشاره مىفرمایند . امام خمینىقدس سره خصوصیت اشاره پیامبر (ص) به این آیه از سوره هود، نه از سوره شورا را به علت ذیل آن دانستهاند که با خطاب به پیامبر (ص) استقامت امت را نیز از ایشان خواسته و بر دوش حضرت گذاشته است و گرنه، پیامبر (ص) در استقامتخویش مشکلى نمىدید که به علت آن، زود هنگام پیر گردد . (41)
انحصار وظیفه پیامبر (ص) در بشارت و ترساندن
براى نفى وظیفه پیامبر (ص) براى دخالت در امور اجتماعى، همچنین به آیاتى استدلال شده است که آن حضرت را انحصارا نذیر یا نذیر و بشیر مىخوانند:
"ان انت الا نذیر" ، (42) "ان انا الا نذیر و بشیر لقوم یومنون" . (43)
پس پیامبران وظیفهاى جز ترساندن و بشارت دادن به مردم ندارند و اطاعت از ایشان نیز در همین حیطه است و ربطى به امور اجتماعى ندارد . (44)
با بررسى آیاتى که داراى چنین محتوایى هستند، مشخص مىشود که همه آنها در برابر کافران و مشرکان جهتگیرى مىکنند، چه آیاتى که در ابتداى بعثت پیامبر (ص) نازل گردیدهاند و چه آیاتى که در مدینه و پس از هجرت; مانند:
"یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم على فتره من الرسل ان تقولوا ما جاءنا من بشیر و لا نذیر فقد جاءکم بشیر و نذیر …" (45)
و این مطلب درباره همه پیامبران (ع) عمومیت دارد که وظیفه ابتدایى آنان ترساندن و سپس بشارت دادن بوده است . از اینجا این مطلب آشکار مىشود که وظیفه پیامبران – همانطور که راه منطقى آن نیز همینگونه است و ترتیب نزول آیات قرآن کریم نیز بر آن دلالت دارد – داراى مراحل مختلفى بوده است . در ابتداى بعثت، هنگامى که هنوز یار و یاورى نداشتهاند، جز ترساندن و بشارت دادن کارى نمىتوانستهاند انجام دهند; زیرا مخاطبى جز کافران و مشرکان نداشتهاند . هر چند این وظیفه، تا پایان رسالت، یعنى تا هنگامى که در محدوده جغرافیایى رسالت آنان افراد غیر مومن وجود داشتند، بر عهده ایشان بوده است; اما این آیات نمىتوانند درباره وظیفه آنان در برابر مومنان، مطلبى را مشخص کند; زیرا در وضعیت جدید، مخاطبان بهطور کلى متفاوت هستند .
با دقت در آیات قرآن کریم، پى مىبریم که وظیفه ترساندن و بشارت دادن پیامبران (ع) تا مرحله ایمان است و از آن به بعد، وظایف مهم دیگرى، هم بر عهده آنان و هم بر عهده پیروانشان گذاشته مىشود . در آیات 8 به بعد از سوره فتح، این مطلب به خوبى آشکار است . خداوند نخست وظیفه شهادت و بشارت و ترساندن پیامبر (ص) را بیان مىکند و غایت آن را ایمان مردم به خداوند و رسول او و سپس یارى و تعظیم او قرار مىدهد و سپس بیعت کنندگان با پیامبر (ص) را بیعت کنندگان با خداوند معرفى مىکند و به مدح کسانى که به عهد و پیمان خویش وفادارند و هیچگاه مخالفتبا پیامبر (ص) را روا نمىدارند و به مذمت تخلف کنندگان مىپردازد . از این رو، اطاعت و گوش به فرمان پیامبر (ص) بودن، بعد از مرحله ایمان است و انذار و بشارت، مربوط به مرحله قبل از آن . شاهد بر این مطلب، این است که همه آیاتى که سخن از جهاد و اطاعت و عدم مخالفتبا پیامبر مىگویند، آیاتى مدنى و مربوط به جامعه اسلامى و مخاطبان آن، مومنان هستند .
پرسشى که در اینجا باقى مىماند، درباره آیاتى است که وظیفه پیامبر (ص) را منحصر در ترساندن یا بشارت و ترساندن مىدانند .
در پاسخ، نخستباید گفت که حصر دو گونه است: حصر حقیقى و حصر اضافى . حصر اضافى در مواردى به کار مىرود که چیزى را نسبتبه اوضاع و احوال و شرایطى خاص نسبتبه چیز دیگرى مىسنجیم که در این صورت، حصر نیز مختص به همان مورد مىشود و موارد دیگر را در بر نمىگیرد; اما حصر حقیقى، بر خلاف آن، شامل همه شرایط و همه چیزها مىشود . با دقت در آیه:
"و ما ارسلنا من قبلک من المرسلین الا انهم لیاکلون الطعام و یمشون فى الاسواق" (46)
معناى حصر اضافى روشن مىشود; زیرا اگر حصر حقیقى باشد، لازم مىآید تا کار پیامبر (ص) خوردن و راه رفتن در بازار باشد، در حالى که با نظرى اجمالى به آیات بعد، در مىیابیم که این حصر، در پاسخ به این ایراد مشرکان بر پیامبر (ص) وارد شده است که چرا بر ما فرشتهاى نازل نشده است .
از این رو، وقتى به آیات قبل و بعد; در مواردى که انحصار وظیفه پیامبران، در ترساندن و بشارت دادن را مىرساند، مراجعه کنیم، مىبینیم که همه این حصرها در برابر درخواستهاى نابهجاى کافران و مشرکان بوده است که از پیامبر (ص) مىخواستند زمان قیامت را براى آنان مشخص کند یا عذاب را بر آنان نازل کند و یا اینکه چرا گنجبر پیامبر (ص) فرود نمىآید و فرشتهاى به همراه ندارد و …:
"فلعلک تارک بعض ما یوحى الیک و ضائق به صدرک ان یقولوا لو لا انزل علیه کنز او جاء معه ملک انما انت نذیر و الله على کل شىء وکیل" (47)
و هیچ گاه در صدد حصر وظایف واقعى پیامبر (ص) در این امور نبودهاند .
دلیل دیگر بر اضافى بودن حصر در این موارد، اختلاف وظایف پیامبر (ص) است در آیاتى که در آنها حصر وجود دارد و همچنین در همه آیاتى که درباره وظایف ایشان سخن گفتهاند، به گونهاى که بعضى از آنها تنها حضرت را نذیر مىدانند و بعضى، نذیر و بشیر و برخى دیگر، که در آنها نیازى به حصر نبوده، این وظایف را به تفصیل بیان کرده اند:
"یا ایها النبى انا ارسلناک شهدا و مبشرا و نذیرا× و داعیا الى الله باذنه و سراجا منیرا" . (48)
. آیاتى که ولایت پیامبر (ص) و اولویت ایشان نسبتبه مومنان را مطرح مىکنند
قبلا [در فصول پیشین تحقیق] درباره معناى ولایتسخن گفتیم و نتیجه گرفتیم که این کلمه، همواره مقارن با نوعى تسلط بر امور فردى یا اجتماعى است . از این رو، در اینجا در محدوده آیاتى که ولایت پیامبر (ص) را مطرح مىکنند، به بررسى محدوده ولایت پیامبراکرم (ص) مىپردازیم .
از گذشته، کسانى که درباره ولایت پیامبر (ص) با نگرش حاکمیت ایشان بر امور، بحث کرده اند، وجوه گوناگونى را براى محدوده آن مطرح کرده اند که محدودترین آنها اختصاص آن به امور اجتماعى و امور شخصى است; ولى اخیرا با برداشتى خاص از معناى ولایت و نگرشى منفى درباره دخالت انبیا (ع) در امور اجتماعى، بحثهایى درباره اختصاص ولایت پیامبر (ص) به افرادى که خود توانایى اداره امور خویش را ندارند، مانند کودکان و دیوانگان، مطرح شده است و آنگاه که بر طبق آیه:
"النبى اولى بالمومنین من انفسهم" (49)
بحث از اولویت پیامبر (ص) نسبتبه امور مومنان از خود آنان، پیش مىآید، آن را به موردى اختصاص مىدهند که در این امور، بین ولایت مومنان و پیامبر (ص) تعارض حاصل شود . (50) آقاى حائرى یزدى در اینجا صریحا ولایت را به مورد حجر اختصاص مىدهد و از این رو، بر تعبیر "ولایت فرزانگان" ، که از سوى آیهالله جوادى آملى مطرح گردیده، ایراد مىگیرد که بین فرزانه بودن و ولایت، تناقض وجود دارد .
به نظر مىرسد نقدکننده محترم به اصل مقاله (51) توجه نکرده است; زیرا در مقاله به تفصیل در باره تفاوت بین ولایتبر محجوران و ولایتبر جامعه، که مقتضى آیه "انما ولیکم الله و رسوله و …" است، سخن گفته و احکام هر یک را جداگانه بیان کرده است و در پاسخ به نقد نیز این مطلب، دوباره توضیح داده شده است .
در مورد ولایت تشریعى پیامبراکرم (ص) و براى روشن شدن معناى آن توجه به این نکته ضرورى است که وقتى درباره ولایت تشریعى پیامبر (ص) سخن مىگوییم، مقصود قانونگذارى و اداره امور اجتماع است و این همان بحث از امارت و ضرورت وجود امیر براى اجتماع است (لابد للناس من امیر . .). که ممکن استبه انتخاب مردم تحقق یابد یا همچون حکومتهاى دیکتاتورى، با زور و یا به انتصاب از سوى خداوند باشد که در همه موارد، حاکمیت و ولایتبر مردم، از سوى شخص حاکم وجود دارد; زیرا حتى در آنجا که مردم شخصى را براى اداره امور خویش بر مىگزینند و رتق و فتق امور خویش را به او مىسپارند، او براى اداره اجتماع، مجبور به وضع قوانین، اجراى آنها و مجازات تجاوزگران است و حتى در بسیارى امور شخصى افراد نیز دخالت مىکند که آنان شاید راضى به آن نباشند . بنابراین قبول ضرورت حکومتبراى جامعه با قبول نحوهاى از ولایتبراى حاکم نسبتبه امور جامعه ملازم است .
اختصاص ولایتبه باب حجر، همانطور که در پاسخ آیهالله جوادى آملى به نقد مقاله ایشان آمده است، نقضهاى بسیارى نیز در ابواب فقهى دارد; زیرا در بابهاى مختلف، مانند قضا، حدود، جهاد، امر به معروف و نهى از منکر و حتى ازدواج دختران و نماز جمعه، به ولایتهایى از سوى امام، فقها، پدر و … برخورد مىکنیم که هیچ یک ربطى به حجر مولى علیه ندارد . حتى در باب نماز جمعه، عده اى از فقها با برداشت از بعضى روایات، امام معصوم (ع) را متولى برگزارى آن دانستهاند و در زمان غیبت، اقامه آن را روا نمىدارند .
درباره آیه "النبى اولى بالمومنین من انفسهم" ، ظهور آیه – همانطور که آیهالله جوادى آملى (52) و مفسران دیگر گفتهاند – ، بر این دلالت دارد که پیامبر (ص) نسبتبه خود مومنان اولویت دارد نه نسبتبه ولایت مومنان، آن گونه که از سخن آقاى حائرى فهمیده مىشود و معناى اولویت پیامبر (ص) نسبتبه آنان، تقدم رتبى در امور و کارهایشان است که اگر در موردى پیامبر (ص) تصمیمى گرفت، حتى اگر مربوط به امور شخصى آنان باشد، دیگر نوبتبه خودشان نمىرسد که بخواهند در آن باره، نظرى داشته باشند; ولى اگر پیامبر (ص) نظرى نداشت – همانطور که در بیشتر امور، که بهطور صحیح به دست مومنان اداره مىشود – خود آنان به رتق و فتق امور مشغول مىشوند; همانطور که این مطلب، از آیه "و ما کان لمومن و لا مومنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم" (53) استفاده مىشود; زیرا شان نزول این آیه شریفه، دخالت و حکم پیامبر (ص) در یک امر شخصى، یعنى ازدواج زینب بنت جحش، براى برطرف کردن یک سنت اجتماعى غلط بود و اولویتحضرت را، هم در امور شخصى مومنان و هم در امور اجتماعى آنان بیان مىکند .
به نظر مىرسد با توجه به عصمت پیامبر (ص) بحث از اینکه ایشان تا چه حد بر امور شخصى افراد ولایت دارند، بى مورد است، هر چند در بحثهاى دیگر، براى مشخص شدن دایره ولایتفقیه، امرى لازم به نظر مىرسد . از این رو، در اینجا از این بحث صرف نظر کرده و با سخن علامه طباطبایى درباره آیه "النبى اولى بالمومنین …" این بحث را به پایان مىبریم:
انفس مومنان، همان مومنان است . پس معناى آیه این است که پیامبر (ص) از خود آنان به خودآنان اولویت دارد و معناى اولویت، رجحان جانب پیامبر (ص) است هنگامى که امر دایر بین ایشان و دیگران شود . پس خلاصه اینکه هر چه مومن براى خودش قائل است، مانند حفاظت و محبت و مراقبت و بزرگى و قبول دعوتى و به اجرا گذاشتن اراده، پس پیامبر (ص) از خودش به آن امر اولى است و اگر امر بین پیامبر (ص) و خودش در یکى از آنها دایر شود، جانب پیامبر (ص) بر خودش ارجحیت دارد . (54)
در روایات نیز این مطلب به شکلهاى گوناگون بیان شده است . بحث روایى درباره آیه "انما ولیکم الله …" را به بخش بعد [تحقیق] موکول مىکنیم . درباره آیه "النبى اولى بالمومنین …" نیز روایات بسیارى از سوى شیعه و اهل سنت نقل شده که پیامبر (ص) با استشهاد به این آیه شریفه، حضرت على (ع) را به ولایتبر مردم نصب فرموده و گفتند: "من کنت مولاه فهذا على مولاه" . در روایتى از امام موسى بن جعفر (ع) همین مضمون نقل شده است که پیامبر (ص) نوزده روز پیش از وفاتشان این مطلب را سومین بار، براى مردم بیان کردند . (55)
در روایت دیگرى، امام (ع) ولایت پیامبر (ص) را به ولایت پدر بر پسر تشبیه مىکنند که بر پسر لازم است از پدر اطاعت کند و اگر پسر، فقیر باشد، پدر نیز مخارج او را بر عهده مىگیرد . پس بر مومنان نیز لازم است از پیامبر (ص) اطاعت کنند و پیامبر (ص) نیز موونه آنان را بر عهده مىگیرد . آن گاه همین مقام را براى حضرت على (ع) و دیگر ائمه (ع) بیان مىکنند و به آیه "و بالوالدین احسانا" بر پدر بودن ایشان استشهاد مىکنند . (56)
. آیاتى که درباره حکم پیامبر (ص) سخن مىگویند
دسته سوم از آیاتى که به حاکمیتسیاسى پیامبر (ص) مىپردازند، ایشان را حاکم در میان مردم معرفى مىکنند . این آیات، به سه صورت در قرآن کریم مطرح شدهاند: یک دسته، هدف از فرو فرستادن کتاب بر حضرت را حکم بین مردم معرفى مىکند:
"انا انزلنا الیک الکتاب بالحق لتحکم بین الناس بما اریک الله" . (57)
دسته دیگر، مقتضاى ایمان را حاکم کردن پیامبر (ص) در امور اختلافى بین مومنان و تسلیم حکم ایشان بودن، مىداند:
"فلا و ربک لا یومنون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما" . (58)
و دسته سوم، حکم ابتدایى پیامبر (ص) را در امور آنان نافذ دانسته و اختیار آنان را در این موارد، سلب مىکند:
"و ما کان لمومن و لا مومنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم" . (59)
در مباحث قبل [تحقیق] گفتیم که "حکم" در قرآن کریم، مربوط به امر قانونگذارى و تشریع است; زیرا حکم، بهطور انحصارى در اختیار خداوند است:
"و ما اختلفتم فیه من شىء فحکمه الى الله" . (60)
گاهى نیز به کتاب و گاه به پیامبران (ع) نسبت داده شده است . از این رو، تشریع خداوند در قالب کتاب و کلام پیامبران (ع)، احکام کلى مورد نیاز مردم را بیان مىکند; همانطور که این آیه شریفه، بر آن دلالت دارد:
"و انزلنا الیک الکتاب لتبین للناس ما نزل الیهم" . (61)
و امور حکومتى، که بستگى به شرایط مختلف دارد، و همینطور امور قضایى جزئى، که بر طبق قوانین کلى، در موارد مختلف صادر مىشود، بر عهده پیامبر (ص) است:
"انا انزلنا الیک الکتاب لتحکم بین الناس بما اریک الله" . (62)
علامه طباطبائىقدس سره در این باره مىفرماید:
اطاعت از پیامبر (ص) دو جهت دارد: یکى جهت تشریع آن چه خداوند بدون آوردن در کتاب، بر او وحى مىکند که همان تفصیل مجملات قرآن کریم و متعلقات و مرتبطات آن است; همانطور که خداوند متعال فرموده است: "و انزلنا الیک الذکر …" . دوم تصمیمات خودش است که مربوط به امر ولایتحکومت و قضاى او است و خداوند متعال فرموده است: "لتحکم بین الناس …" و این شامل تصمیماتى است که بر اساس ظواهر قوانین قضایى، بین مردم حکم مىکند و نیز تصمیماتى که در امور مهم، به آنها حکم مىکند و خداوند به او دستور داده است که در آنها با مردم مشورت کند: "و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوکل على الله" که در مشورت، مردم را داخل کرده است; ولى در تصمیمگیرى، پیامبر (ص) را تنها ذکر کرده است . (63)
روایات نیز با استشهاد به آیاتى که حکم را به پیامبر (ص) نسبت مىدهند، مساله تفویض امور دین و دنیاى مردم را به او، مطرح مىکنند . از امام صادق (ع) روایتشده است:
لا ولله، ما فوض الى احد من خلقه الا الى رسول الله و الى الائمه . قال عزوجل: "انا انزلنا الیک الکتاب لتحکم بین الناس بما اریک الله" . (64)
در روایت دیگرى از امام صادق (ع) نقل شده است:
ان الله عزوجل ادب نبیه فلما اکمل له الادب قال: "انک على خلق عظیم" ثم فوض الیه امر الدین و الامه لیسوس عباده فقال عزوجل: "ما آتیکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا" . (65)
معناى حکم پیامبر (ص)
سیاق آیات با اختصاص آن به مورد قاضى تحکیم، که در مورد آیه 36 سوره اعراف احتمال داده شده است، (66) منافات دارد; زیرا اولا همانطور که از آیات و روایات، روشن شد، این حکم به پیامبر (ص) همان حکم انحصارى خداوند است که به او تفویض شده است و مورد آن، امور دین و جامعه مومنان مىباشد . ثانیا در آیه "فلا و ربک لا یومنون حتى یحکموک …" نیز با رجوع به آیات قبل مىبینیم که ابتدا آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول …" قرار دارد و سپس به این مساله پرداخته شده که هرگاه به مردم گفته مىشود که به سوى آن چه خدا نازل کرده و به سوى رسول بیایید، منافقان از رسول اعراض مىکنند . آن گاه این حکم کلى، درباره همه پیامبران مطرح گردیده که "ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله" و سپس آیه مورد نظر نازل شده است و مومنان را کسانى قلمداد کرده که اولا پیامبر را در بین خود حاکم گردانند; یعنى ملزم هستند که او را حاکم کنند . ثانیا از دل و جان، به حکم او راضى وتسلیم باشند و در آیه بعد، یکى از احکامى را که احتمال داشت از سوى پیامبر (ص) صادر گردد، با این مضمون توضیح مىدهد که "اگر ما به آنان دستور مىدادیم که همدیگر را بکشید یا از شهر و دیارتان خارج شوید، جز عده اندکى آن را اجرا نمىکردند" . در روایتى از امام صادق (ع) در توضیح آیه "فلا و ربک لا یومنون …" آمده است:
لو ان قوما عبدوا الله وحده لا شریک له و اقاموا الصلوه و آتوا الزکوه و حجوا البیت و صاموا شهر رمضان ثم قالوا لشىء صنعه الله او صنعه النبى الا صنع خلاف الذى صنع؟ او وجدوا ذلک فى قلوبهم لکانوا بذالک مشرکین ثم تلا هذه الایه: "فلا و ربک …" ثم قال ابو عبدالله: فعلیکم بالتسلیم . (67)
ثالثا در آیه مورد استشهاد، براى حمل حکم پیامبر (ص) بر قاضى تحکیم – همانطور که قبلا هم توضیح داده شد – مساله روشنتر است; زیرا در آنجا اصلا سخن از پذیرش یا عدم پذیرش نیست تا حمل بر قضاوت در امور شود، بلکه بحث در این است که هرگاه امر مبرمى از سوى خدا و رسول صادر گردید، دیگر مومنان از خود اختیارى ندارند; یعنى حتى امورى که بهطور عادى در اختیار خودشان است، با حکم خدا و رسول، از آنان سلب مىشود . این مطلب، حکایت از این مىکند که حکم پیامبر (ص) شامل همه دستورهایى است که ایشان در موارد مختلف داده اند و حتى عمل به این احکام، اعم از این است که او حضور داشته باشد یا نه و در صورت عدم حضور او نیز اگر مساله اى پیش آید که حکمش از سوى پیامبر (ص) صادر شده باشد، عمل به آن لازم است .
. آیاتى که پیامبر (ص) را محور در امور اجتماعى معرفى مىکند
محور بودن انبیا در ایجاد قسط در جامعه
قرآن کریم یکى از اهداف بعثت انبیا (ع) را اقامه قسط در جامعه انسانى معرفى مىکند:
"لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط" . (68)
عدالت اجتماعى یکى از آرزوهاى جوامع بشرى در طول تاریخ بوده و هست و همه کسانى که به گونه اى اداره جامعه را بر عهده دارند یا مىخواهند بر عهده بگیرند، آن را به مردم نوید مىدهند و خداوند نیز پیامبران (ع) را با همین هدف، به میان مردم فرستاده است و ابزار لازم را نیز، که عبارت از کتاب و میزان باشد، در اختیار آنان قرار داده است (ناگفته نماند که قسط در مورد انبیا، دایرهاى بسیار وسیع تر از آنچه مربوط به زندگى مادى انسان است، را شامل مىشود) .
نکتهاى که در آیه شریفه وجود دارد – و جزو سنتهاى تغییرناپذیر خداوند است – این است که مردم در پذیرش هدایت تشریعى خداوند، مختارند . از این رو، رهبرى پیامبران بر اساس ایمان تحقق مىیابد، نه بر اساس زور و اجبار و در این آیه نیز پس از تامین محورهاى تحقق قسط در اجتماع، که عبارتند از: رهبرى معصومان و قانون، قیام به قسط بر عهده خود مردم گذاشته شده است . جالب اینکه قوه قهریه، که یکى از ضروریات براى اصلاح جامعه است، در مرحله بعد قرار داده شده است و هدف از آن، نصرت پیامبران (ع) و خداوند بیان شده است:
"و انزلنا الحدید فیه باس شدید و منافع للناس و لیعلم الله من ینصره و رسله بالغیب ان الله قوى عزیز" . (69)
در نتیجه، اجرا شدن قسط در جامعه به وسیله پیامبران (ع) پس از ایمان به آنان تحقق خواهد یافت و پیش از این مرحله – همانطور که گذشت – وظیفه ایشان انذار براى ایمان آوردن کافران و مشرکان است که خود، نوع دیگرى از قسط است، زیرا در منطق قرآن کریم "ان الشرک لظلم عظیم" (70) شرک ظلم بزرگى است . از اینجا این پرسش نیز پاسخ داده مىشود که چرا عده اى از پیامبران (ع) به رهبرى مردم نپرداختند؟ علت آن را باید در عدم پذیرش ایشان از سوى اقوام مخاطبشان جستوجو کرد به گونهاى که شرایط تحقق یک جامعه مومن، که تابع ایشان باشد، فراهم نگردید .
اجازه گرفتن از پیامبر (ص) هنگام شرکت در امور اجتماعى
در سوره نور، خداوند بر محوریت پیامبر (ص) در امور اجتماعى تاکید مىکند و مومنان را کسانى قلمداد مىکند که در این امور، تابع او هستند:
"انما المومنون الذین آمنوا بالله و رسوله و اذا کانوا معه على امر جامع لم یذهبوا حتى یستئذنوه اولئک الذین یومنون بالله و رسوله فان استئذنوک لبعض شانهم فاذن لمن شئت منهم و استغفر لهم ان الله غفور رحیم ." (71)
این آیه شریفه، نقش رهبرى مومنان را به پیامبر (ص) نسبت مىدهد و تقدم امور اجتماعى بر امور شخصى را بیان مىکند و تذکر مىدهد که در امور اجتماعى، هیچ کس حق تکروى و عمل بر اساس راى و نظر خویش را ندارد و باید همه امور با اجازه پیامبر (ص) انجام گیرد . البته به پیامبر نیز سفارش مىکند که اگر افرادى براى رفع گرفتارىهاى شخصى از تو اجازه خواستند، به آنان اجازه بده; ولى این اجازه نیز به خواست آن حضرت بستگى دارد . در آیه بعد نیز به این محوریت، به گونهاى دیگر توجه شده و دعوت پیامبر (ص) به عنوان رهبر، غیر از دعوت دیگران تلقى گردیده و به آثار زیانبار مخالفتبا دستورهاى ایشان، که تحقق فتنه یا نزول عذاب است، پرداخته شده است:
"لا تجعلوا دعاء الرسول بینکم کدعاء بعضکم بعضا قد یعلم الله الذین یتسللون منکم لواذا فلیحذر الذین یخالفون عن امره ان تصیبهم فتنه او یصیبهم عذاب الیم" . (72)
علامه طباطبایى در این باره مىفرماید:
خواندن رسول، عبارت از خواندن مردم به کارى از کارها است; مانند خواندن آنان به ایمان و عمل صالح و خواندن آنان براى مشورت در کارهاى اجتماعى و خواندن آنان به نماز جمعه و دستور به آنان در کارهاى دنیوى یا اخرویشان . پس همه اینها خواندن از سوى پیامبر (ص) محسوب مىشود . (73)
بدین ترتیب، با توجه به سیاق آیات، این احتمالات که مراد از خواندن رسول، صدا زدن مردم اسم رسول خدا را، مانند دیگر مردم باشد، یا مقصود از مخالفت از امر، در "فلیحذر الذین یخالفون" دستور خداوند باشد، منتفى مىگردد، هر چند اگر این احتمالات را درست نیز فرض کنیم، صراحت آیات در محوریت پیامبر (ص) در امور اجتماعى، بر جاى خود باقى است .
محور بودن پیامبر (ص) در امور مالى جامعه
از محورهاى مهم در امور اجتماعى، امور مالى است . در اسلام سه محور مهم براى تحقق عدالت اجتماعى، در این بعد در نظر گرفته شده است که هر سه در اختیار پیامبر (ص) به عنوان رهبر اجتماع قرار داده شده است . زکات، خمس و انفال، این سه محور را تشکیل مىدهند (هر چند صدقات و کفارات واجب و مستحب دیگرى نیز در این زمینه مطرحند که بیشتر جنبه فردى دارند و قابل پیشبینى نیز نیستند) .
خداوند پیامبر (ص) را متولى امور زکات قرار داده و از مومنان مىخواهد به سهمى که از سوى خداوند و پیامبر (ص) به آنان داده مىشود، راضى باشند:
"و لو انهم رضوا ما آتاهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سیوتینا الله من فضله و رسوله و انا الى الله راغبون" (74)
و پیامبر (ص) است که سهام افراد و نیز افرادى را که مشمول زکات هستند، معین مىکند . علاوه بر اینکه یکى از مصادیق آن، که فى سبیل الله است، هنگام مصرف نیز نیاز به سرپرست دارد .
انفال و خمس نیز مانند زکات هستند، غیر از اینکه انفال، تنها ویژه خداوند:
"یسئلونک عن الانفال قل الانفال لله و الرسول" ، (75)
ولى در خمس افراد دیگرى نیز شریکند:
"و اعلموا انما غنمتم من شىء فان لله خمسه و للرسول" . (76)
آن چه در اینجا مهم است و روایات هر دو باب، بر آن دلالت دارد، سرپرستى پیامبر (ص) و پس از ایشان، امامقدس سره بر خمس و انفال استبه گونهاى که این دو زیر نظر ایشان به مصارف خود مىرسند و هرچند پیامبر (ص) و امام (ع) براى امور شخصى خویش مىتوانند از این دو منبع استفاده کنند، ولى مهم ترین مصرف آنها براى اداره امور حکومت و عدالت اجتماعى است; از جمله این روایات، حدیثى است که پس از بیان مواردى که در آن، خمس واجب است، مىفرماید:
فسهم الله و سهم رسول الله لاولى الامر من بعد رسول الله . (77)
و در ادامه روایت، والى را تقسیم کننده خمس، بین دیگر شرکا معرفى مىکند و اگر پس از رفع نیاز آنان چیزى زیاد بیاید، آن را ویژه والى مىداند و اگر کمبودى باشد، بر عهده والى است که آن را تکمیل کند (78) .
همچنین درباره مصرف اموالى که نزد والى است، مىفرماید:
فیکون بعد ذلک ارزاق اعوانه على دین الله و فى مصلحه ما ینوبه من تقویه الاسلام و تقویه الدین فى وجوه الجهاد و غیر ذلک مما فیه مصلحه العامه، لیس لنفسه من ذلک قلیل و لا کثیر . (79)
آن گاه به مساله انفال مىپردازد و آن را در اختیار پیامبر (ص) و سپس والى مىداند . (80)
روایات دیگرى نیز به همین مضمون، نقل شده است . (81)
. آیاتى که مومنان را به ایمان به پیامبر (ص) فرا مىخواند
در قرآن کریم آیاتى وجود دارد که مومنان را به ایمان به خداوند و رسول (ص) فرا مىخواند . در بعضى از این آیات، خداوند و رسول (ص) هر دو ذکر شده اند:
"یا ایها الذین آمنوا آمنوا بالله و رسوله …" ، (82)
هر چند این آیات نیز براى استدلال بر مطلوب، کفایت مىکند، ولى چون ممکن استبر مراتب ایمان قلبى حمل شود، آیهاى را دراین باره مىآوریم که مومنان را به ایمان به رسول فرا مىخواند:
"یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله یوتکم کفلین من رحمته" . (83)
در این آیه، مومنان به ایمان به رسول (ص) دعوت شده اند و با توجه به اینکه آنان قبلا به خداوند، رسول او و کتاب ایمان آورده اند، در این آیه، نکتهاى نهفته است . علامه طباطبایى در این باره مىفرماید:
مقصود از ایمان به رسول، تبعیت تام و اطاعت کامل از او در آنچه دستور مىدهد و آن چه باز مىدارد، است، چه حکمى از احکام شرع باشد یا از جهت ولایت امور امت، از او صادر شده باشد . (84)
و آن گاه که این آیه شریفه را به ضمیمه آیات قبل، که هدف از بعثت انبیا را اقامه قسط معرفى مىکنند، در نظر بگیریم و به نتیجه ایمان به رسول – که نورى از سوى خداوند است که به واسطه آن، مردم در دنیا حرکت مىکنند – توجه کنیم، این مساله آشکارتر مىشود که خداوند اطاعت کامل از پیامبرش را خواسته و او را حاکم بر امور مردم قرار داده است .
عنوان :
سیماى پیامبر اکرم(ص) در آیینه نهجالبلاغه
منبع :
خبرگزاری فارس
شناخت آن حضرت و الگوپذیرى از روش و زندگى او نه تنها آثار گرانبهاى دنیوى و آخرتى دارد، بلکه پاداش بىکران الهى را نیز در پى دارد. آنچه پیش رو دارید نگاهى است به شخصیّت والاى نبوى در کلام بلند علوى در نهج البلاغه.
شرف و جلال پیمبران بُوَد از جلال محمدى
سبب وجود جهانیان همه از کمال محمدى
نرسد خرد بکمال او، نه بشر بکنه جلال او
شعف و صفاى بهشتیان همه از جلال محمدى
بلغ العلى بکماله کشف الدجى بجماله
حسنت جمیع خصاله صلّوا علیه و آله
محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلّب(صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) در هفدهم ربیع سال عام الفیل پا به عرصه وجود گذاشت در حالى که پدر را قبل از ولادت از دست داده بود.
این حادثه، بزرگترین حادثه تاریخ بشرى بحساب مىآید، دلیل آن حوادثى است که بدنبال حادثه ولادت آن حضرت اتفاق افتاد.
با ولادت آن بزرگمرد عالم هستى، تمام بتهاى عالم سرنگون شده، و طاق کسرى به لرزه افتاده و چهارده کنگره آن ریزش نمود، دریاچه ساوه که سالها مورد پرستش قرار مىگرفت به زمین فرو رفته و خشکید، ووادى "سماوه" که سالها حالت خشک سالى داشت آب در آن جارى گشت، و آتشکده فارس که هزار سال خاموش نشده بود در آن شب به خاموشى گرایید، و تخت تمامى پادشاهان سرنگون گشته و شاهان خود لال گشتند، و دانش کاهنان زائل شده و سحر ساحران بر بادرفته، و از همه مهمتر نورى از سمت حجاز به شرق و غرب عالم تابید(و به رمز فراگیرى دین آن حضرت) تمام عالم را روشن نمود.(1)
این همه نشان از عظمت شخصیتى دارد که در چنین روزى به دنیا آمده است، لذا جا دارد جامعه اسلامى بیش از پیش با شخصیّت او آشنا شده و خصلتهاى او را الگو و سرمشق قرار دهند، آنچه پیش رو دارید نگاهى است به شخصیّت والاى نبوى در کلام بلند علوى در نهج البلاغه.
ضرورت شناخت آن حضرت
هر جامعه نیاز به الگو دارد که شناخت آن ضرورى و لازم است، قرآن کریم برترین الگوى جامعه اسلامى را پیامبر اکرم(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) مىداند آنجا که مىفرماید: "ولکم فى رسول اللّه اسوهٌ حسنهٌ…(2)؛مسلماً براى شما در زندگى رسولخدا سرمشق نیکویى بود، براى آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند و خدا را بسیار یاد مىکنند."
لذا لازم است در هر زمان با توجّه به نیازهاى ضرورى جامعه، ابعاد شخصیتى ختمى مرتبت مورد بررسى قرار گیرد و به جامعه عرضه شود، و على (علیه السلام) نیز بر این امر تاکید دارد آنجا که مىفرماید: "وَ لَقَد کانَ فى رَسُولِ اللّهِ (صلى اللّه علیه و آله و سلم) کافٍ لَکَ فى الاُسوَهِ، وَ دَلیلٌ لَکَ عَلى ذَمِّ الدُّنیا و عَیبها وَ کَثرَهِ مَخازیها وَ مَساویها اِذ قُبِضَت عَنه اَطرافُها وَ وُطِئَت لِغَیرِهِ اَکنافُها وَ فطِمَ عَن رَضاعِها…"(3) براى تو کافى است که راه و رسم زندگى پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) را اطاعت نمایى، تا رهنماى خوبى براى تو در شناخت بدىها و عیبهاى دنیا و رسوایىها و زشتىهاى آن باشد، چه اینکه دنیا از هر سو بر پیامبر(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) باز داشته و براى غیر او گسترانده شد، از پستان دنیا شیر نخورد، و از زیورهاى آن فاصله گرفت. در ادامه همین خطبه درباره اسوه بودن آن حضرت و لزوم اقتدا به او مىفرماید: "فَتاسَّ بِنَبِیّک الاَطیبِ الاَطهر(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) فَاِنّ فِیه اُسوَهٌ لِمَن تَاسّى وَ عَزاءً لِمَن تَعَزّى وَ اَحَبُّ العِبادِ اِلَى اللّه اَلمتاسّى بِنَبِیّه وَ المَقتَصّ لِاَثرِه(4)؛ پس به پیامبر پاکیزه و پاکت اقتدا کن، که در (راه و رسم) او الگویى است براى الگو طلبان و مایه فخر و بزرگى است براى کسى که خواهان بزرگوارى باشد، محبوبترین بنده نزد خدا کسى است که از پیامبرش پیروى کند و گام بر جایگاه قدم او نهد و راز الگو بودن حضرت نیز اصالت و جامعیّت اوصاف آن حضرت است، در اینباره امیرمومنان (علیه السلام) مىفرماید: "…تا اینکه کرامت اعزام نبوّت از طرف خداى سبحان به حضرت محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) رسید، نهاد اصلى وجود او را از بهترین معادن استخراج کرد، نهال وجود او را در اصیلترین و عزیزترین سرزمینها (و خانوادهها) کاشت و آبیارى نمود. او را از همان درختى که دیگر پیامبران و منتخبان خود را از آن آفرید بوجود آورد… در حرم امن الهى رویید، و در آغوش خانواده کریمى بزرگ شد، شاخههاى بلند آن سر به آسمان کشیده که دست کسى به میوه آن نمىرسید.پس پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) پیشواى پرهیزکاران و وسیله بینایى هدایت خواهان است چراغى با نور درخشان و ستارهاى فروزان، و شعلهاى با برقهاى خیره کننده و تابان است، راه و رسم او با اعتدال و روش زندگى او صحیح و پایدار، و سخنانش روشنگر حق و باطل و حکم او عادلانه است…"(5) و فرمود: "هر کس از آن (پیامبر) پیشى گیرد از دین خارج شده و آن کس که از آن عقب ماند هلاک گردد و هرکس همراهش باشد رستگار شود."(6)
شناخت آن حضرت و الگوپذیرى از روش و زندگى او نه تنها آثار گرانبهاى دنیوى و آخرتى دارد، بلکه پاداش بىکران الهى را نیز در پى دارد، چنانکه امیر سخن (علیه السلام) مىفرماید: "فَاِنَّه مَن ماتَ مِنکُم عَلى فِراشِهِ وَ هُو عَلى مَعرِفهِ حَقّ رَبِّهِ و حَقِ رَسولِهِ وَ اَهلِ بَیته ماتَ شَهیداً وَ وَقَعَ اَجرُهُ عَلَى اللّه وَ استَوجَبَ ثَوابَ مانَوى مِن صالِح عَمَلِهِ…؛(7) پس براستى کسى که در بستر خویش با شناخت خدا و پیامبر(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) و اهل بیت آن حضرت بمیرد، شهید از دنیا رفته و پاداش او بر خداست و ثواب اعمال نیکویى را که قصد انجامش را داشته خواهد برد."
با توجّه به ضرورت شناخت اوصاف آن حضرت و الگوپذیرى از آن، به گوشههایى از اوصاف و ویژگیهاى آن حضرت از دیدگاه نهجالبلاغه اشاره مىشود.
1- زهد و پارسائى حضرت:
"زهد" و "رغبت" (اگر بدون متعلق ذکر شوند) نقطه مقابل یکدیگرند، زهد یعنى اعراض و بىمیلى، در مقابل رغبت که عبارت است از کشش و میل.
بىمیلى دوگونه است: طبیعى و روحى: بى میلى طبیعى آن است که طبع انسان نسبت به چیزى تمایلى نداشته باشد. همچون طبع بیمار که میلى به غذا و.. ندارد. بدیهى است که اینگونه بىمیلى و اعراض ربطى به زهد اصطلاحى ندارد.
بىمیلى روحى یا عقلى یا قلبى آن است که اشیائى که مورد تمایل و رغبت طبع است از نظر اندیشه و آرزوى انسان که در جستجوى سعادت و کمال مطلوب است هدف و مقصود نباشد، هدف و مقصود و نهایت آرزو و کمال مطلوب امورى باشد برتر از مشتهیات نفسانى و دنیوى، خواه آن امور از مشتهیات نفسانى اخروى باشد و یا اساساً از نوع تمایلات نفسانى نباشد بلکه از نوع فضائل اخلاقى باشد از قبیل عزت، شرافت، کرامت، آزادى و یا از نوع معارف معنوى و الهى باشد، مانند یاد خداوند، محبت خداوند، تقرب به پیشگاه ذات اقدس الهى.
پس زاهد واقعى کسى است که توجّهش از مادیّات دنیا به عنوان کمال مطلوب و برترین خواسته عبور کرده متوجّه مشتهیات اخروى و یا فضائل اخلاقى و معارف معنوى شده است.(8)
زهد و پارسائى پیامبر اکرم از چنین زهدى بوده است، چنانکه على (علیه السلام) مىفرماید: "اَلنَبىُّ قَد حَقَّرَ الدُنیا وَ صَغَّرَها و اَهوَن بِها وَ هَوَّنَها وَ عَلِمَ اَنَّ اللّهَ زَواها عَنه اِختیاراً وَ بَسطَها لِغَیره احتِقاراً، فَاَعرَضَ عَنِ الدُّنیا بِقَلبِهِ، وَ اَماتَ ذِکرَها عَن نَفسِهِ وَ اَحَبَّ اَن تَغیبَ زینَتُها عَن عَینِهِ لِکیلا یَتَّخِذَ مِنها ریاشاً او یَرجوا فیها مَقاماً…؛ نبى اکرم (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) دنیا را کوچک و در چشم دیگران آن را ناچیز جلوه داد.(تا مردم بدنبال زهد واقعى باشند و لذا) آن را خوار مىشمرد و در نزد دیگران (نیز) خوار و بى مقدار معرّفى فرمود.(و مىدانست که خداوند براى احترام به ارزش آن حضرت دنیا را از او دور ساخت) و آن را براى ناچیز بودنش به دیگران بخشید. پس (پیامبر اکرم زهد انتخابى داشت و) از دل و جان به دنیا پشت کرد، و یاد آن را در دلش میراند.
(زهد او این گونه بود که) دوست مىداشت زینتهاى دنیا از چشم او دور نگهداشته شود، تا از آن لباس فاخرى تهیّه نسازد، یا اقامت و ماندن در دنیا را آرزو نکند، و براى تبلیغ احکامى که قطع کننده عذرهاست تلاش کرد و امّت اسلامى را با هشدارهاى لازم نصیحت کرد، و با بشارتها مردم رابه سوى بهشت فرا خواند."(9) خوب است امّت اسلامى مخصوصاً مسئولان و هدایتگران جامعه به زهد و پارسائى حضرت توجّه کنند و گوشههایى از آن را در زندگى خویش نیز بوجود آورند.
در بخش دیگر امیرمومنان درباره زهد آن حضرت چنین مىگوید: "پیامبر(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) از دنیا چندان نخورد که دهان را پر کند، و به دنیا با گوشه چشم نگریست. دو پهلویش از تمام مردم فرو رفتهتر، و شکمش از همه خالىتر بود، دنیا را به او نشان دادند ولى او نپذیرفت، و چون دانست خدا چیزى را دشمن مىدارد، آن را دشمن داشت، و چیزى را که خدا خوار شمرده، آن را خوار انگاشت، و چیزى را که خدا کوچک شمرده کوچک و ناچیز مىدانست (این یعنى بى میلى به دنیا بخاطر قرب الهى و محبّت به او).
و همانا پیامبر (که درود خدا بر او باد) بر روى زمین مىنشست و غذا مىخورد، و چون بردگان ساده مىنشست و با دست خود کفش خود را وصله مىزد و جامه خود را با دست خود مىدوخت… پردهاى بر در خانه او آویخته بود که نقش و تصویرها در آن بود، به یکى از همسرانش فرمود، این پرده را از برابر چشمان من دور کن که هرگاه نگاهم به آن مىافتد به یاد دنیا و زینتهاى آن مىافتم. پیامبر(زهد واقعى و انتخابى داشت لذا) با دل و جان از دنیا روى گرداند، و یادش را از جان خویش ریشه کن نمود. و همواره دوست داشت تا جاذبههاى دنیا از دیدگانش پنهان ماند، و از آن لباس زیبایى تهیّه نکند و آن را قرارگاه دائمى خود نداند، و امید ماندن در دنیا نداشته باشد، پس(او حقیقتاً) یاد دنیا را از جان خویش بیرون کرده و دل از دنیا برکند و چشم از دنیا پوشاند."(10)
هر کس مىخواهد زاهد واقعى باشد و پیرو حقیقى آن حضرت، در زندگى و رفتار او باید دقت کند و آن را الگو و سرمشق قرار دهد چنان که زاهدترین شاگرد مکتب او امیر بیان فرمود: "و لَقَد کانَ فى رَسُولِ اللّه(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) ما یَدُلُّکَ عَلى مَساوِىِ الدُنیا وَ عُیُوبِها اِذ جاعَ فیها مَعَ خاصَّتهِ، وَ زُوِیَت عَنهُ زَخارِفها مَعَ عَظیِم زُلفَتِهِ فَلیَنظُر ناظِرٌ بِعَقلِهِ: اَکرَمَ اللّهُ مُحَمَّداً بذلک ام اَهانُهُ فاِن قالَ اَهانَهُ فَقَد کَذَبَ وَ اللّهِ العَظیم بالافک العَظیم وَ اِن قالَ اکرَمَه فَلیَعلَم اَنّ اللّه قَد اَهانَ غَیرَهُ…؛براستى در زندگانى رسول خدا(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) براى تو نشانههایى است که تو را به زشتىها و عیبهاى دنیا راهنمایى کند، زیرا پیامبر(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) با نزدیکان خود گرسنه به سر مىبرد(نه چون نزدیکان برخى افراد که از سیرى زیاد نمىدانند چه کار کنند) و با آن که مقام و منزلت بزرگى داشت زینتهاى دنیا از دیده او دور ماند. پس تفکر کنندهاى باید با عقل خویش به درستى اندیشه کند که: آیا خدا محمّد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) را به داشتن این صفتها اکرام نمود یا خوارش کرد؟ اگر بگوید: خوار کرد، دروغ گفته (بخداى بزرگ قسم) و بهتانى بزرگ زده است، و اگر بگوید: او را اکرام کرده، پس بداند، خدا خوار شمرد کسى را که دنیا را براى او گستراند چرا که از نزدیکترین مردم به خودش (یعنى محمد(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) ) دور نگهداشت.
پس پیروى کننده باید از پیامبر(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) پیروى کند، و به دنبال او راه رود، و قدم برجاى او گذارد، وگرنه از هلاکت ایمن نباشد. سپس براستى خداوند محمد(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) را نشانه قیامت، و مژده دهنده بهشت و ترساننده از کیفر جهنم قرار داد، او با شکمى گرسنه از دنیا رفت و با سلامت جسم و جان وارد آخرت شد و سنگى بر سنگى نگذاشت (و کاخ و خانههاى مجلّل نساخت) تا آنروز که جهان را ترک گفت و دعوت پروردگارش را اجابت نمود"(11) راستى فرسنگها بین ما و پیشوا و الگوى ما فاصله است، ما کجا و رفتار پیامبر کجا؟ تنها پیرو راستین او امیرمومنان بود که اولاً به داشتن چنین رهبرى، افتخار مىکند آنجا که مىگوید: "وه! چه بزرگ است منتى که خدا با بعثت پیامبر بر ما نهاده، و چنین نعمت بزرگى را به ما عطا فرمود، رهبر پیشتازى که باید او را پیروى کنیم و پیشوایى که باید راه او را تداوم بخشیم."(12) و ثانیاً در عمل مانند پیامبر زاهد بود چنانکه خود مىفرماید: "به خدا سوگند آنقدر این پیراهن پشمین را وصله زدم که از پینه کننده آن شرمسارم. یکى گفت: آیا آن را دور نمىافکنى؟، گفتم: از نزد من دور شو، صبحگاهان رهروان ستایش مىشوند (یعنى آینده از آن استقامت کنندگان و زاهدان روز و شب زنده داران است)(13)."
2- ویژگیهاى اخلاقى آن حضرت
قرآن کریم از میان تمام اوصاف آن حضرت، وى را به اخلاق نیکویش تحسین مىکند آنجا که مىفرماید: "وَ اِنّکَ لَعَلى خَلقٍ عَظیم(14)؛و یقیناً تو داراى اخلاق عظیم و برجستهاى هستى" و اساساً خود آن حضرت بر این باور بود که فلسفه بعثت براى تکمیل مکارم اخلاق بود و لذا مىفرمود: "اِنَّما بعثتُ لاتَمِّمَ مَکارِم الاَخلاق(15)؛همانا من براى به سامان رساندن فضائل اخلاقى مبعوث شدهام."
اینها نشان از عظمت و ارزش اخلاق، و همین طور والائى و برترى آن حضرت دارد به نمونههایى از اخلاقیات آن حضرت اشاره مىشود:
الف: نرم خویى و مهربانى: از دیدگاه قرآن شاخصترین ویژگى اخلاقى آن حضرت اخلاق زیبا و برخورد شفقتآمیز آن حضرت با دیگران بود. آن پیامبر رحمه للعالمین با داشتن این خصلت ستودنى دلهاى بسیارى را به خود شیفته ساخته و به راه راست هدایت نمود در حالى که هیچ قدرتى توان انجام چنین کار شگرفى را نداشت، خداوند متعال در این زمینه مىفرماید: "فَبِما رَحمَهٍ مِن اللّهِ لِنتَ لَهُم وَلَو کُنتَ فظّاً غَلیظَ القَلبِ لانفضّوا مِن حَولِک(16)؛ پس به برکت رحمت الهى (در برخورد) با مردم نرم و مهربان شدى و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراکنده مىشدند."
و على (علیه السلام) درباره اخلاق آن حضرت و نرمخویى و مهربانى او چنین مىگوید: "کانَ اَجوَد النّاسِ کَفّاً وَ اَجرَاُ النّاسِ صَدراً، وَ اَصدقُ النّاس لَهجَهً، وَ اَوفاهم ذِمّهً وَ الَینهُم عَریکَهً وَ اکرَمَهُم عِشرَهً و مَن رآهُ بَدیهَهً هابَهُ وَ مَن خالَطَهُ فَعَرَفَهُ اَحَبّهُ، لَم اَرَقَبلَهُ وَ لا بَعدُه مِثلَه(17)؛ (پیامبر اکرم) سخاوتمندترین مردم، و شجاعترین آنها، و راستگوترین آنها، و وفادارترین انسان نسبت به وعده، و نرمترین (انسان) از نظر خوى و کریمترین مردم در برخورد و معاشرت بود، و هرکس در ابتدا او را مىدید از او دورى مىکرد (ولى) هرکس با او همراه مىشد و او را مىشناخت(به او علاقمند مىشد) و سخت به او محبّت مىورزید، بگونهاى که مثل او قبل از آن و بعد از آن ندیده بود."
و از عائشه نقل شده است که درباره اخلاق آن حضرت گفت: "کانَ اَحسَنُ النّاسِ خُلقاً؛ بهترین مردم بود در خلق و خوى."(18) و على (علیه السلام) در نهج البلاغه فرمود: "وَ اَطهَر المُتَطَهِّرینَ شیمَهً وَ اَجوَدُ المُستَمطِرینَ دیمَهً(19)؛اخلاقش از همه پاکان پاکتر و باران کرمش از هر چیزى بادوامتر بود."
ب: دلسوزى و خیرخواهى: از دیگر خصوصیات آن حضرت دلسوزى و خیرخواهى و علاقه به انجام وظیفه بود، این ویژگى در رهبران الهى و پیشوایان جامعه از اهمّیت ویژهاى برخوردار است، قرآن مجید پیامبر گرامى اسلام را با این خصلت پسندیده معرّفى مىکند آنجا که مىفرماید: "لَقَد جاءَکم رَسولٌ مِن اَنفسکم عَزیزٌ عَلَیه ما عَنتّم حَریصٌ عَلیکُم بِالمُومِنین رَئُوفٌ رَحیمٌ(20)؛ همانا فرستادهاى از خود شما به سویتان آمد که رنجهاى شما بر او سخت است و اصرار بر هدایت و راهنمایى شما دارد و نسبت به مومنان دلسوز و مهربان است دلسوزى حضرت ختمى مرتبت به حدّى بود که گاهى از شدّت غصّه و ناراحتى در آستانه هلاکت قرار مىگرفت، قرآن در این رابطه مىفرماید: "فلَعلّک باخِغٌ نَفسَک عَلى آثارِهم اِن لَم یُومِنوا بهذا الحدیث اَسَفاً؛ گویى مىخواهى به خاطر اعمال (نامناسب) آنان، اگر به این گفتار ایمان نیاورند، خود را هلاک کنى."
امّا على (علیه السلام) در نهجالبلاغه جملات زیبایى درباره دلسوزى و خیرخواهى آن حضرت دارد که به نمونههایى اشاره مىشود:
1- نهایت تلاش و خیرخواهى: "خدا پیامبر اسلام را به هنگامى مبعوث فرمود که مردم در حیرت و سرگردانى بودند، در فتنهها به سر مىبردند، هوى و هوس بر آنها چیره شده، و خود بزرگ بینى و تکبّر به لغزشهاى فراوانشان کشانده بود، و نادانیهاى جاهلیّت پست و خوارشان کرد و در امور زندگى حیران و سرگردان بودند، و بلاى جهل و نادانى دامنگیرشان بود. "فبالَغ (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) فى النّصیِحه وَ مَضى عَلى الطَّریقَهِ وَ دَعا اِلَى الحِکمَهِ وَ المَوعِظَه الحَسَنَه(21)؛ پس پیامبر اکرم (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) در نصیحت و خیرخواهى نهایت تلاش را کرد، و آنان را به راه راست راهنمایى، و از راه حکمت و موعظه نیکو، مردم را به خدا دعوت فرمود."
در جاى دیگر فرمود: "محمد(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) بار سنگین رسالت را بر دوش کشید، و به فرمانت قیام کرد، و به سرعت در راه خشنودى تو گام برداشت، حتى یک قدم بر عقب برنگشت و اراده او سست نشد، و در پذیرش و گرفتن وحى نیرومند بود، حافظ و نگهبان عهد و پیمان تو بود و در اجراى فرمانت تلاش کرد تا آنجا که نور حق را آشکار و راه را براى جاهلان روشن ساخت، و دلهایى که در فتنه و گناه فرو رفته بودند هدایت شدند پرچمهاى حق را بر افراشت و احکام نورانى را بر پا کرد."(22)
2- طبیب دوّار: طبیب دلسوز آن است که سراغ بیماران مىرود، پیامبر رحمت چنین بود، براى طبابت روحى افراد خود به سراغ آنها مىرفت. على(علیه السلام) در اینباره مىفرماید: "طَبیبٌ دَوّارٌ بِطِبّهِ قَد اَحکَمَ مَراهِمَهُ وَ اَحمى (اَمضى) مَواسِمَهُ یَضَعُ ذلِکَ حَیث الحاجَه اِلَیه، مِن قُلُوبٍ عُمى، وَ آذانٍ صُمٍّ وَ السَنَهٍ بکُم مُتَتَبِّعٍ بِداوئه مَواضِعَ الغفله و مَواطِنَ الحَیرَه(23)؛ پیامبر طبیبى است که براى درمان بیماران سیّار است (و خود نزد بیماران مىرود)، مرهمهاى شفابخش او آماده و ابزار داغ کردن زخم ها را گداخته براى شفاى قلبهاى کور و گوشهاى ناشنوا و زبانهاى لال آماده ، و با داروى خود در پىیافتن بیماران فراموش و سرگردان است."(24)
این همان طبیب سیّار است که به دنبال بیمار دلان مکّه مىرفت و برخى از آنها آن حضرت را سنگباران مىنمودند، و گاه حضرت مجبور مىشد که مکّه را ترک نموده به کوهها پناه برد، خدیجه کبرى و امیرمومنان بدنبال آن حضرت وقتى او را مىیافتند، زخمهاى پاى او را (که بر اثر سنگهاى بیماران غافل و ناآگاه زخمى شده بود) پانسمان مىکردند، امّا در همان حال آن دل رئوف و مهربان مىگفت: "اللهُم اِغفِر قَومى فَاِنَّهُم لا یَعلَمُون(25)؛ خدایا قوم مرا (هدایت کن و آنها را) ببخش چرا که آنها ناآگاهند.(26)
ج – صبر و بردبارى حضرت: مطالعه تاریخ انبیاء بخوبى نشان مىدهد که آنان در راه انجام رسالت خویش با سخترین رنجها روبرو بودهاند، و در این میان حضرت ختمى مرتبت بیش از سایر انبیاء در معرض بلاها و آزمایشات قرار گرفت، چنان که خود فرمود: "ما اوذِىَ اَحَدٌ مثلُ ما اوذیت فى اللّه (27)؛ هیچ کسى (و پیامبرى) همانند من در راه خدا آزار و اذیت ندید." لذا صبر او نیز از همه بیشتر بود اسماعیل بن عیاش مىگوید: "کانَ رَسُولُ اللّه(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) اَصبَرُ عَلى اَوزار النّاس(28)؛ رسول خدا بردبارترین انسان بر وزر و وبال مردم بود."
د: شجاعت: بسیارى از رهبران بودهاند که در صحنههاى جنگ حضور عملى و فیزیکى نداشتهاند و همیشه با فرمان و دستور جنگها را اداره کردهاند، و امّا پیامبر اکرم(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) اینگونه نبود، بلکه در تمام صحنهها در خط مقدّم جبهه حضور فعّال داشت و شجاعت واقعى خویش را به نمایش مىگذاشت و به دیگران روحیه مىداد، على(علیه السلام) در این زمینه مىفرماید: "کُنّا اِذا احمَرّ الباسُ وَلَقِىَ القومُ اَلقومَ اِتَّقینا بِرَسُول اللّه فَما یَکُونُ اَحَدٌ اَقرَبُ اِلى العَدُوِّ مِنه(29)؛ همیشه اینگونه بود وقتى (که تنور جنگ داغ مىشد) و سختى شدّت مىگرفت، و دو گروه (مسلمان و کافر) مقابل هم قرار مىگرفتند( ما به حضرت پناه مىبردیم) و او را سپر بلاى خویش قرار مىدادیم(چرا که) از او نزدیکتر به دشمن کسى نبود (و او در خط مقدم قرار داشت).
3- موفقیّتهاى پیامبر اکرم(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) : گذرى کوتاه به تاریخ پیامبران الهى نشان مىدهد، که پیامبر خاتم موفّقترین آنها در انجام رسالت الهى و هدایت انسانها بوده است او در مدّت کمتر از 23 سال عرب جاهلى را متحوّل ساخت و به اوج و قلّه سعادت رساند و اختلافها را به وحدت تبدیل نمود و مىرفت که مکتبش جهانى شود.
الف: عزّت جهانى یافتن مسلمانان: امیر مومنان در این زمینه مىفرماید: "مردم! از سر نعمت بعثت پیامبر و لطف خداوند بزرگ به مقامى رسیدهاید که حتّى کنیزان شما را گرامى مىدارند و به همسایگان شما محبّت مىکنند، کسانى براى شما احترام قائلند که شما از آنها برترى نداشته و بر آنها حقّى ندارید، کسانى از شما مىترسند که نه ترس از حکومت شما دارند و نه شما بر آنها حکومتى دارید.(30)"
ب: اختلافها تبدیل به وحدت، و کینهها تبدیل به الفت گشت: در بخشى از خطبه 96 چنین فرمود: "قرارگاه پیامبر بهترین قرارگاه و محل پرورش و خاندان او شریفترین پایگاه است. در معدن بزرگوارى و گاهواره سلامت رشد کرد "قَد صَرِفت نَحوَهُ اَفئِدَهُ الاَبرار وَ ثُنِیَت اِلَیه اَزِمّهُ الاَبصارِ دَفَنَ اللّهُ بِهِ الضّغائِنَ وَ اَطفَاَ بِهِ التَّوائِر اَلَّف بِه اِخواناً وَ فَرَّقَ بِهِ اَقراناً اَعِزَّ بِهِ الذَّلَّهَ وَ اَذَلَّ بِهِ العِزَّهَ کَلامهُ بَیانٌ وَ صَمتُه لِسانٌ؛ دلهاى نیکوکاران شیفته او گشته، توجّه دیدهها به سوى اوست. خدا به برکت وجود او کینهها را دفن کرد و آتش دشمنى را خاموش کرد. با (وجود مبارک) او میان دلها الفت و مهربانى ایجاد کرد و نزدیکانى را از هم دور ساخت، انسانهاى خوار و ذلیل و محروم در پرتو (ایمان به) او عزّت یافتند، و عزیزانى خودسر(بر اثر کفر او) ذلیل شدند، گفتار او روشنگر واقعیّتها و سکوت او زبانى گویا بود.(31)"
در خطبه 231 فرمود: "پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) آنچه را که به او ابلاغ شد آشکار کرد و پیامهاى پروردگارش را رساند. او شکافهاى اجتماعى را به وحدت اصلاح، و فاصلهها را به هم پیوند داد و پس از آن که آتش دشمنىها و کینههاى بر افروخته در دلها راه یافته بود، میان خویشاوندان یگانگى برقرار کرد.(32)"
ج: فراوانى نعمتها، و ایجاد شادابىها و نشاطها:
"حال به نعمتهاى بزرگ الهى که به هنگام بعثت پیامبر اسلام(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) بر آنان فرو ریخت بنگر که چگونه اطاعت آنان را با دین خود پیوند داد. و با دعوتش آنها را به وحدت رساند! چگونه نعمتهاى الهى بالهاى کرامت خود را بر آنان گستراند و به چویبارهاى آسایش و رفاه برایشان روان ساخت! و تمام برکات آیین آنها را در برگرفت.
در میان نعمتها غرق گشتند، و در خرّمى زندگانى، شادمان شدند امور اجتماعى آنان در سایه قدرت حکومت اسلام استوار شد، و در پرتو عزّتى پایدار آرام گرفتند، و به حکومتى پایدار رسیدند، آنگاه آنان حاکم و زمامدار جهان شدند و سلاطین روى زمین گردیدند و فرمانرواى کسانى شدند که در گذشته حاکم بودند، و قوانین الهى را بر کسانى اجرا مىکردند که مجریان احکام بودند. و در گذشته کسى قدرت درهم شکستن نیروى آنان را نداشت و هیچ کس خیال مبارزه با آنان را در سر نمىپروراند.(33)"
د: نمونههایى از تربیت یافتگان مکتب او: از بزرگترین موفقیّت یک رهبر آن است که بتواند براى تحوّل در اجتماع در گام اوّل افراد سالم و ساخته شده تربیت کند و به اصطلاح امروز کادرسازى درستى داشته باشد. پیامبر اکرم(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) در دوران سیزده سال در مکّه و ده در سال مدینه افراد بسیارى را تربیت نمود از جمله تربیت شدگان امیرمومنان على (علیه السلام) است، در این باره خود او مىگوید: "پیامبر مرا در اتاق خویش مىنشاند، در حالى که کودک بودم مرا در آغوش خود مىگرفت، و در بستر مخصوص خود مىخوابانید… و بوى پاکیزه خود را به من مىبویاند و گاه غذا را لقمه لقمه در دهانم مىگذاشت… و من همواره با پیامبر بودم چونان فرزند که همواره با مادر است پیامبر(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) هر روز نشانه تازهاى از اخلاق نیکو را برایم آشکار مىفرمود، و به من فرمان مىداد که به او اقتدا نمایم.(34)"
درباره اصحاب پیامبر اکرم(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) فرمود: "لَقَد رَاَیتُ اَصحابَ مُحَمَّد(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) …. وَ قَد باتُوا سُجّداً وَ قِیاماً یُراوِحُونَ بَین جِباهِهِم وَ خُدُودِ هم وَ یَقفُون عَلَى مِثلِ الجَمرِ مِن ذِکرِ مَعادِهِم کَاَنَّ بَین اَعیُنهم رکب المعزى مِن طُول سُجُودِهم اِذا ذَکِرَ اللّهُ هَمَلَت اَعیُنُهم حَتى تَبُلَّ جُیُوبُهم…؛ براستى من اصحاب پیامبر را امّا هیچکدام از شما(خطاب به اصحاب خود) را همانند آنان نمىنگرم… شب را تا صبح در حال سجده و قیام به عبادت سپرى مىکردند، و پیشانى و گونههاى صورت را در پیشگاه خدا بر خاک مىساییدند، با یاد معاد چنان ناآرام بودند گویا بر روى آتش ایستادهاند، بر پیشانى آنها از سجدههاى طولانى پینه بسته بود (همچون پینههاى زانوى شتر) اگر نام خدا برده مىشد چنان مىگریستند که گریبان آنانتر مىشد. و چون درخت در روز تندباد مىلرزیدند، از کیفرى که از آن بیم داشتند یا براى پاداشى که به آن امیدوار بودند.(35)"
4- دعاى على(علیه السلام) در حق پیامبر: حسن ختام سخن را دعاهایى قرار مىدهیم که على(علیه السلام) در حق پیامبر اکرم(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) نموده است.
شایان توجّه است که دعاى معصوم در حق معصوم از منزلت و ویژگیهایى برخوردار است که درک آن نیاز به دقت و ژرف اندیشى دارد.
در خطبه هفتاد و دوّم مىخوانیم: "اَللّهُمَّ افسَح لَهُ مَفسحاً فى ظِلِّک وَ اَجزِهِ مُضاعَفات الخیر مِن فَضلِک اَللّهُمَّ واَعلِ عَلى بناءِ البانِین بِناءَهُ وَ اکرِم لدیکَ مَنزِلَتَهُ وَ اَتمم لَهُ نورَه…؛ پروردگارا! براى پیامبر(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) در سایه لطف خود جاى با وسعتى بگشاى و از فضل و کرمت پاداش او را فراوان گردان خداوندا! کاخ آیین او را از هر بنایى برتر و مقام او را در پیشگاه خود گرامىتر، و نورش را کامل گردان و پاداش رسالت او را پذیرش گواهى و شفاعت و قبول گفتار او قرار ده، زیرا که داراى منطق عادلانه و راه جدا کننده حق از باطل بود.
بار خدایا! بین ما و پیغمبرت در نعمتهاى جاویدان، و زندگى خوش، و آرزوهاى برآورده و خواستههاى به انجام رسیده، در کمال آرامش و در نهایت اطمینان (همراه با مواهب) و هدایاى با ارزش جمع گردان(36)" در خطبه دیگر چنین در حق ختمى مرتبت دعا فرمود: "خداوندا! پیامبر(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) امین و مورد اطمینان و گواه روز قیامت است، نعمتى است که برانگیخته و رحمتى است که به حق فرستادهاى.
خداوندا! بهره فراوانى از عدل خود به او اختصاص ده، و از احسان و کرم خود فراوان به او ببخش خدایا! بناى دین او را از آنچه دیگران برآوردهاند عالىتر قرار ده، او را بر سرخان کرمت گرامىتر دار، و بر شرافت مقام او در نزد خود بیفزا و وسیله تقرّب خویش را به او عنایت فرما، و بلندى مقام و فضیلت او را بىمانند گردان و ما را از یاران او محشور فرما چنانکه نه زیانکار باشیم و نه پشیمان، نه دور از حق باشیم و نه شکننده پیمان، نه گمراه باشیم و نه گمراه کننده بندگان، نه فریب هواى نفس خوریم و نه وسوسه شیطان.(37)"
پىنوشتها:
1. ر.ک اعلام الهدایه، المجمع العالمى لاهل البیت، چاپ اوّل، 1422 ه.ق ج 1، ص 25 – 27 و شیخ عباس قمى، منتهى الآمال، کتابفروشى علمیه اسلامیه، ج 1، ص 11.
2. سوره احزاب، آیه 21.
3. نهج البلاغه، محمد دشتى، نشر پارسایان، خطبه 160، ص 298.
4. همان، ص 300.
5. همان، خطبه 94 ،ص 176، شماره 3.
6. همان، خطبه 100، ص 186.
7. همان، خطبه 190، ص 374 شماره 18.
8. ر.ک مرتضى مطهرى، سیرى در نهجالبلاغه، انتشارات صدرا، ص 210، 11، با تلخیص و تغییر.
9. نهج البلاغه (همان)، خطبه 109، ص 208، شماره 35 – 37.
10. همان، خطبه 160، ص 300، شماره 24 – 31.
11. همان، خطبه 160، ص 302.
12. همان، شماره 35 – 36.
13. همان، ص 302، شماره 37.
14. سوره قلم، آیه 4.
15. مکارم الاخلاق، ص 8، فتح البارى، ج 6، ص 419.
16. سوره آل عمران، آیه 159.
17. مکارم الاخلاق، ج 1، ص 51، حدیث 20.
18. الطبقات الکبرى، ج 1، ص 365.
19. نهج البلاغه، خطبه 105، ص 192.
20. سوره توبه، آیه 61.
21. سوره کهف، آیه 6.
22. نهج البلاغه، خطبه 95 (همان)، ص 178.
23. نهج البلاغه (همان)، خطبه 72، ص 120، شماره 4 – 5.
24. همان خطبه 108، ص 200.
25. منتخب میزان الحکمه، ص 499 و الترغیب و الترهیب، ج 3، ص 419، حدیث 21.
26. کنزالعمال، حدیث 5818 و کشف الغمّه، ج 2، ص 537.
27. الطبقات الکبرى، ج 1، ص 378.
28. مکارم الاخلاق، ج 1، ص 53، حدیث 26 و منتخب میزان الحکمه، ص 497.
29. نهج البلاغه ، خطبه 106، ص 196 – 197، شماره 10.
30. همان، خطبه 96، ص 178، شماره 2.
31. همان، خطبه 192، ص 396، شماره 98 – 102.
32. همان، خطبه 231، ص 468.
33. همان، خطبه 192، ص 398، ش 115 – 121.
34. همان، خطبه 97، ص 182.
35. همان، خطبه 72، ص 122، شماره 7 – 9.
36. همان، خطبه 106، ص 196، شماره 6 – 9.